جدیدترین اثر استاد حسن میلانی منتشر شد (۲۳ اسفند ۱۳۹۲)

Untitled

لینک دانلود

هیچ کس در فهم قرآن، حتی به بیان پیامبر هم نیاز ندارد!
فقط قرآن! برای ما و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور مساوی
انکار سنت، در لفافه اثبات آن!
آیا ایشان واقعا سنت را قبول دارند؟!
تهمت ظنی الدلاله بودن همه قرآن!
ادعای “خود کفایی قرآن”! از یک طرف
و اقرار به لزوم سنت! از طرف دیگر
تقلید ممنوع! مگر از من!
اثبات یا ردّ وحدت وجود؟! و خطا در فهم مذهب سوفیسم
تفاوت با وهابیان
نمونهای از فتاوای بینیازان از عترت! در مکتب خودکفایی قرآن
نمونه پاسخهای مکتب خود کفایی قرآن به منتقدان
اعتراف به اشتباهات در آخر عمر
هدایتهای آسمانی برای تارکان بدعت و متمسکان به قرآن و عترت

دسته‌ها: مقالات, کتابها | ۱ نظر

نظری اجمالی به کتابهای فلسفی نهایه الحکمه و بدایه الحکمه (۹ آذر ۱۳۹۲)

کتابهای “بدایه الحکمه” و “نهایه الحکمه” تألیف استاد شهیر فلسفه، استاد فقید سید محمد حسین طباطبایی، کتابهایی بسیار مشهور و معروف است که به طور کلی جامع اصول و مبانی انواع فلسفه های مشاء، اشراق، صدرایی، و عرفان ابن عربی می باشد و در بسیاری از مؤسسات و حوزه علمیه به عنوان علوم عقلی و برهانی مورد توجه و تدریس قرار دارد.
این دو کتاب حقا نهایت اعجاب و شگفتی شیفتگان فلسفه و عرفان را برانگیخته است لذا بسیار شایسته بلکه فرض و لازم است که از دیدگاه عقل و برهان و مبانی تعالیم آسمانی قرآن و معصومان علیهم السلام نیز مورد بررسی و تأمل قرار گیرد.
پیشاپیش تذکر میدهیم که تمامی علما و اندیشمندان و مدافعان مکتب تشیع برای ما محترمند و هرگز نباید نقد اندیشه ها را نقد اشخاص و صاحبان اندیشه دانست. بدیهی است که هر انسان غیر معصومی ممکن است در معرض خطاها و اشتباهات ناخواسته واقع شود و مخصوصا اگر ـ بر خلاف افرادی چون شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی و علامه حلی و… قبل از اجتهاد در علوم عقلی مکتب وحی، به آموختن فلسفه و عرفان و تصوف پرداخته باشد، و از ابتدای امر خود وارد وادی اصطلاحات فلسفه و عرفان، و حسن ظن و دلبستگی شدید به منحرفان از معارف والای مکتب اهل بیت علیهم السلام شده باشد.
بدون تردید عقل، بزرگ موهبت الهی است که حتی انبیا و حجج الهی را هم به وسیله آن میشناسیم و تصدیق میکنیم، اما آیا عقل ما به درجه عقل انبیاست و مصون از خطا واشتباه؟! یا اینکه آن چه در ما وجود دارد فکر است و مخلوطی از عقل و خطا و اشتباه و جهل مرکب؟! عقل حجت خداست اما تا کجا؟! آیا اگر ما برخی از تعلیمات انبیا را نفهمیدیم باید فهم و فکر و اندیشه و استدلال خود را محکوم کنیم یا باید هر چه از سخنان ایشان را فهمیدیم قبول کنیم و هر چه را نادرست انگاشتیم انکار کنیم؟! آیا آن چیزی که ضروریات مکتب انبیا را تخطئه میکند واقعا عقل ماست، یا فکر و اندیشه و جهل مرکبی که ما بیجهت نام آن را عقل گذاشته ایم؟! و آیا این کار جز این است که ما به اسم عقل! به بدترین وجه با عقل درافتاده ایم، و به خاطر برخی مسائل نظری محتمل الخطای خود به مبارزه با بدیهی ترین حکم عقلی که تسلیم در مقابل صاحبان معجزه است رفته ایم؟!
مطالبی که از دو کتاب “بدایه الحکمه” و “نهایه الحکمه” د ر این نوشته نقل کرده ایم به مقاضای اختصار مقاله، بسیار اجمالی میباشد لذا برای فهمیدن کامل مراد فلسفه و عرفان از آنها لازم است که به دیگر مقالات نگارنده مراجعه شود.
اینک نمونه هایی از مبانی کتاب نهایه الحکمه و بدایه الحکمه در مقایسه با مبانی عقل و برهان و قرآن :

وحدت و عینیت وجود خالق و مخلوق؛ و داخل دانستن وجود همه اشیاء در ذات خدا، و انکار خلقت و آفرینش الهی در دو کتاب مورد اشاره:
بر اساس توحید برگرفته از عقل و برهان و قرآن و اهل بیت علیهم السلام، قطعا خداوند خالق مخلوقات است، نه اینکه ذات خودش به صورتهای گوناگون موجودات عالم درآمده، و وجود خداوند مبدأ و سرچشمه جوشش و صدور و فیضان آنها از هستی خود باشد، به عبارت دیگر عالم حادث است، و خداوند متعال عالم را بدون سابقه وجودی آن، خلقت و ایجاد فرموده است، نه اینکه عالم قدیم باشد، و یا اینکه خداوند متعال از ذات خودش مایه گذاشته، و موجودات اجزا، یا حصهها، یا صورت های ذات باری تعالی باشند:
«بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّى یکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَهٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَی‏ءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَی‏ءٍ عَلیمٌ.»
«ما کانَ لِله أَنْ یتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحانَهُ إِذا قَضى‏ أَمْراً فَإِنَّما یقُولُ لَهُ کُنْ فَیکُونُ.»
«لم یلد و لم یولد.»
«أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیقُولُونَ وَلَدَ الله وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ.»
بنابر این ذات باری تعالی وجودی امتدادی نیست، و درون و بیرون ندارد، و غیر از مخلوقات خود است نه عین آنها، و بدون شک هیچ موجودی در ذات خدا نیست. این مطالب از قطعیترین مطالب عقلی و برهانی است و خداوند متعال هم می‏فرماید:
«ما عرفنی من شبهنی بخلقی.»
«هر کس مرا تشبیه به خلقم کند مرا نشناخته است.»
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
مَا عَرَفَ الله مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ.
خدای را نشناخته است کسی او را چونان خلق او داند .
امیر المومنین علیه السلام می‏فرمایند:
«اتقوا ان تمثلوا بالرب الذی لا مثل له، او تشبهوه من خلقه، او تلقوا علیه الاوهام، او تعملوا فیه الفکر، وتضربوا له الامثال، او تنعتوه بنعوت المخلوقین، فان لمن فعل ذلک نارا.»
«بپرهیزید از اینکه پروردگاری را که هیچ مثل و مانندی ندارد دارای مثال دانید، یا به خلق او تشبیه کنید، یا او را در محدوده اوهام آورید، یا فکر و اندیشه را در ذات او به کار گیرید، یا چیزی را مثال او دانید و به صفات مخلوقات موصوفش گردانید، زیرا سزای هر کس چنان کند آتش دوزخ است.»
امام صادق علیه السلام فرمودند:
«ان کل شی‏ء جری فیه اثر الترکیب لجسم… فما… نالته الحواس فهو غیر الله‏ سبحانه، لانه لا یشبه الخلق… ولیس المخلوق کالخالق.»
«هر چیزی که اثر ترکیب در آن جاری باشد جسم است، پس آنچه که در دسترس حواس باشد غیر از خداوند است، زیرا او شبیه خلق نیست، و خالق و مخلوق همانند نیستند.»
امام صادق علیه السلام فرمودند:
«تعالی الله الذی لیس کمثله شیء وهو السیع البصیر، تعالی الله عما یصفه الواصفون المشبهون الله تبارک وتعالی بخلقه، المفترون علی الله واعلم رحمک الله ان المذهب الصحیح فی التوحید ما نزل به القرآن من صفات الله عز وجل، فانف عن الله البطلان والتشبیه، فلا نفی ولا تشبیه، هو الله الثابت الموجود، تعالی الله عما یصفه الواصفون. ولا تعد القرآن فتضل بعد البیان.»
«منزه است خداوندی که او را هیچ همانندی نباشد و او شنوای بینا است، فراتر است خداوند از آنچه که وصف کنندگانی که خداوند تبارک و تعالی را به مخلوقاتش تشبیه می‏کنند و در باره او یاوه می‏بافند می‏گویند؛ و بدان که همانا مذهب صحیح در باره توحید، همان توصیفی از خداوند عز وجل است که قرآن به آن گویاست. پس عدم و نیز همانند داشتن را از خداوند نفی کن، چرا که نه نفی درست است و نه تشبیه، او خداوند ثابت موجود است، فراتر است از آنچه وصف کنندگان گویند، از قرآن تجاوز مکن که بعد از بیان و هدایت خداوند گمراه گردی.»
امام صادق علیه السلام می‏فرمایند:
«وإنما الکیف بکیفیه المخلوق، لأنه الأول، لا بدء له ولا شبه ولا مثل ولا ضد ولا ند.»
«همانا کیفیت جز به کیفیت مخلوق محقق نگردد، چرا که خداوند اول است نه ابتدایی دارد، و نه او را شبه و مانند و
ضدی باشد.»
امام صادق علیه السلام در باره شیطان مى‏فرمایند:
«إنّ هذا العدوّ الذی ذکرت… قد أقرّ مع معصیته لربّه بربوبیته.»
«همانا این دشمنى که مى‏گویى با وجود نافرمانى خود در مقابل پروردگار خویش، به خداوندى او اقرار کرده است.»
حضرت رضا علیه ‏السلام می‏فرمایند:
«ذاته حقیقه، وکنهه تفریق بینه وبین خلقه.»
«ذات او حقیقت، و کنه او جدا دانستن او از خلق اوست.»
امام باقر علیه ‏السلام می‏فرمایند:
«ان الله تعالی خلو من خلقه وخلقه خلو منه، وکل ما وقع علیه اسم شی‏ء فهو مخلوق ما خلا الله عز وجل.»
«خداوند تعالی از خلق خود خالی و خلق او نیز از او خالیند، و هر چیزی که اسم شیء بر او واقع شود مخلوق است مگر خداوند عز وجل.»
امام رضا علیه ‏السلام می‏فرمایند:
«کل ما یوجد فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکل ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.»
«هر چه در خلق باشد در خالق آن نیست، و هر چه در مخلوق ممکن باشد در آفریننده آن محال است.»

اما آیا مبانی کتاب نهایه الحکمه و بدایه الحکمه با مطالب مذکور موافق است که میگوید:
«إن ذاته المتعالیه مبدأ لکل کمال وجودی ومبدأ الکمال غیر فاقد له ففی ذاته حقیقه کل کمال یفیض عنه وهو العینیه.»
«همانا ذات متعالیه، مبدأ همه کمالات وجودی است؛ و مبدأ کمال، فاقد آن کمال نمی باشد [غفلت نشود که کمال و وجود در فلسفه یک چیزند نه دو چیز] بنابر این حقیقت هر کمال در ذات اوست، و این معنای عینیت است. [و همانطور که در معنای علم حضوری فلسفی بیان کردیم در فلسفه، صفات خدا نفس وجودهای عینی اشیا است]»
«لا یشذ عنه وجود.»
«هیچ وجودی از او بیرون نیست.»

نقد و اشکال:
۱: خداوند متعال خالق اشیا است نه عین آنها
۲: وجدان و فقدان و داشتن و نداشتن، صفت شیء دارای اجزا است؛ و خداوند متعال فراتر از جزء و کل و امتداد و داشتن و نداشتن است.
۳: ذات احدیت داخل و خارج و درون و بیرون ندارد که اشیا خارج از ذات او نباشند.
۴: تعبیر کمال وجودی تکراری نادرست است زیرا در فلسفه کمال و وجود یک چیزند نه دو چیز.
دو کتاب مورد اشاره وجود باری تعالی را کل و مجموعه تمامی اشیاء می شمارد نه خالق فراتر از آنها
بر اساس توحید عقل و قرآن و اهل بیت علیهم السلام، قطعا خداوند متعال وجود تک تک اشیا به علاوه بقیه آنها (مجموعه و کل اشیا) نیست:
امام صادق علیه السلام مى‏فرمایند:
«لا یلیق بالذی هو خالق کل شیء إلا أن یکون مبائنا لکل شیء متعالیا عن کل شیء، سبحانه وتعالى.»
«خالق همه چیز را نمى‏سزد مگر اینکه مخالف با همه چیز، و متعالی از وجودِ همه اشیا باشد.»
امام رضا علیه السلام مى‏فرمایند:
«کل ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکل ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.»
«آنچه در آفریده‏ها باشد در آفریدگارش وجود ندارد، و هر چه در مورد خلق ممکن باشد در صانع و آفریننده‏اش ممتنع و محال است.»
اما کتاب نهایه الحکمه و بدایه الحکمه، وجود باری تعالی را کل و مجموعه تمامی اشیا می شمارد و می گوید:
«إن العلّه تمام وجود معلولها… أن تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه‏. »
«علت، تمام وجود معلول است… و تمام شیء، خود آن شیء است و بیشتر از آن.»
بر اساس توحید قرآن و اهل بیت علیهم السلام، قطعا وجود عالم، حادث و مخلوق و اثر ایجاد باری تعالی است نه معلول ذات و لازمه هستی او:
«بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّى یکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَهٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَی‏ءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَی‏ءٍ عَلیمٌ.»
اما کتاب نهایه الحکمه و بدایه الحکمه می گوید:
«قول بعضهم أن علّه الإیجاد هی إراده الواجب بالذات دون ذاته المتعالیه کلام لا محصل له.»
«بعضی عقیده دارند که علت ایجاد عالم، اراده خداست نه ذات خدا، در حالی که این عقیده نادرست است.»
«فالعله هی نفس الوجود الذی یصدر عنه وجود المعلول.»
«علت، خود همان وجودی است که وجود معلول از آن صادر می شود.»
اعتقاد به شریک باری تعالی در دو کتاب مورد اشاره:
اساس توحید قرآن و برهان و اهل بیت علیهم السلام این است که خداوند متعال در الوهیت و خالقیت خود شریکی ندارد و ما سوای خداوند مخلوقات اویند:
«الَّذی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَمْ یتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یکُنْ لَهُ شَریکٌ فِی الْمُلْکِ وَ خَلَقَ کُلَّ شَی‏ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدیراً.»
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«وَ إِنَّمَا هُوَ الله عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَلْقُهُ لَا ثَالِثَ بَینَهُمَا وَ لَا ثَالِثَ غَیرُهُمَا فَمَا خَلَقَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یعْدُ أَنْ یکُونَ خَلْقَه.»
«همانا آنچه هست خداوند است و خلق او، و هیچ چیز سومی بین آن دو و غیر آن دو وجود ندارد، بنابر این آنچه که خدای تعالی آفریده است ممکن نیست که مخلوق و آفریده او نباشد.»

اما در کتاب بدایه و نهایه به جای اینکه خدایی و خالقیت را برای ذات احدیت اثبات کند بر عکس آن را برای نفس وجود اعیان و اجسام و مخلوقات! اثبات می کند، و به جای اینکه وجود إله دوم و شریک خدا نفی شود، بر عکس وجود هر چیزی غیر از خدا نفی می شود، زیرا بر مبنای فلسفه هیچ چیزی غیر از خدا وجود ندارد ولو اینکه شیطان و در واقع مخلوق خدا باشد!:
«إن حقیقه الوجود التی هی عین الأعیان وحاق الواقع… یمتنع علیها العدم واجبه الوجود بالذات.»
«همانا حقیقت وجود که عین اعیان و حاق واقع [و شامل همه اشیا] است… واجب الوجود بالذات می باشد و عدم آن محال است.»
«حقیقه الوجود… لا ثانی لها فهی واجبه الوجود بالذات.»
«حقیقت وجود [که گفته شد عین اعیان موجودات و حاق واقع است]… اصلا دوم ندارد، پس خود آن واجب الوجود بالذات است.»
«واجب الوجود تعالى حقیقه الوجود الصرف التی لا ثانی لها… إذ کل ما فرض ثانیا لها عاد أولا.»
«واجب الوجود تعالی، حقیقت وجود صِرف [و بینهایتی] است که اصلا دوم ندارد… زیرا هر چیزی که دومیِ آن وجود صِرف [و بینهایت] فرض شود خودِ همان اولی خواهد بود.»

و در دو کتاب مورد اشاره، وجود مخلوقاتی ادعا شده است که با خود خدا مساویند! و بیان شده است که خداوند عاجز است از اینکه غیر از آن وجود مساوی با خود چیز دیگری خلق کند!!:
«الواجب تعالى… لا یفیض إلا وجودا واحدا بسیطا له کل کمال وجودی.»
«واجب تعالی… افاضه نمی کند مگر وجود واحد بسیطی را که دارای تمامی کمالات وجودی است.»

نفی وجود خالق متعال در دو کتاب مورد اشاره:

دو کتاب نهایه الحکمه و بدایه الحکمه، وجود خالق و آفرینندهای را که غیر وجود عالم است نمی پذیرد، و ذات خدای تعالی را عین همه اشیاء می داند و اصلا غیریت و جدایی و دوگانگی خالق و مخلوق را قبول ندارد، و ذات خدای تعالى را متطوّر به صور اشیای مختلف می شمارد، و تقدم وجود خدای تعالى بر وجود ممکنات را به نحو تطور و دگرگون شدن ذات احدیت می داند، و نمى پذیرد که وجود عالم به إیجاد خدای تعالى و خلقت وتأثیر و فاعلیت وعلّیت اختیاری او باشد:
«تقدم الوجود على الوجود فهو تقدم آخر غیر ما بالعلیه إذ لیس بینهما تأثیر وتأثر ولا فاعلیه ولا مفعولیه بل حکمهما حکم شیء واحد له شؤون وأطوار وله تطور من طور إلى طور.»
«تقدم وجود بر وجود، تقدم علّیت نیست، بلکه تقدمی دیگر است، زیرا تأثیر و علّیت و فاعلیت و مفعولیتی بین وجودها نیست، و حکم وجودها حکم یک چیز واحد است که شؤون اطوار و صورت ها و دگرگونی ها دارد و از حالتی به حالت دیگر در می آید.»
«قول بعضهم إن علّه الإیجاد مشیئته و إرادته تعالى دون ذاته کلام لا محصل له‏.»
«عقیده کسانی که می گویند علت ایجاد عالم، مشیت و اراده خداست نه ذات او [که به صورتهای مختلف در آمده باشد]، عقیده ای نادرست است و معنای صحیحی ندارد.»
معنای حقیقی علت و معلول و خالق و مخلوق چیست؟!

دو کتاب مورد اشاره، معناى علّیت و معلولیت را به گونهای تفسیر و تأویل می کند که در حقیقت همان معناى جزئی است که خارج از کلّ خود نبوده و متقوّم به وجود کلّ است نه به إیجاد و ابداع و خلقت و آفرینش، و از عجایب این است که ایشان این معنای واضح البطلان را تشکیک وحمل حقیقت و رقیقت! می نامند و التفات ندارند که این معنایی که ساخته و پرداخته اند و آن را تشکیک و حمل حقیقت و رقیقت نامیده اند نفس معناى جزء و کل است نه چیز دیگر، و البته معانی، به صرف تغییر الفاظ و عبارات پوچ و باطل تغییر نمی کنند:
«الوجودات الإمکانیه کائنه ما کانت… محاطه له بمعنى ما لیس بخارج.»
«وجودهای امکانی هر چه باشند… محاط خدایند یعنی از او بیرون نیستند.»
«إن الموجود الرابط… هو موجود فی غیره… بمعنى ما لیس بخارج… لا بمعنى الجزئیه والترکب… وهو نوع من حمل الحقیقه والرقیقه.»
«همانا موجود رابط… در غیر خود موجود است… به این معناکه خارج از آن نیست… ولی نه به معنای جزئیت و ترکیب[!]… و این نوعی از حمل حقیقت و رقیقت است[!]»
«إن ما سواه من الموجودات معالیل له… حاضره عنده بوجوداتها.»
«همانا همه موجودات ماسوای او، معلول های اویند… و با وجودهای خود نزد او حاضرند.»

آیا خدا یعنی همه موجودات و کل عالم هستی؟!

دو کتاب مذکور، با تحریف معنای علیت، ذات خدای تعالى را عین هر شیء به اضافه غیر آن شیء به آن شیء می داند؛ لذا از نظر فلسفه، وجود خدای تعالى مساوی با وجود جمیع اشیا است!:
«إن العلّه تمام وجود معلولها.»
«همانا علت، تمام وجود معلول است.»
إن تمام الشیء هو الشیء وما یفضل علیه‏.»
«همانا تمام شیء، خود همان شیء است و آنچه که زاید بر آن است.»
«من الواجب فی التشکیک أن یشمل الشدید على الضعیف وزیاده.»
«در تشکیک، و اجب است که شدید، مشتمل باشد بر ضعیف و زیادت بر آن.»

آیا همه ممکنات، واجب الوجود و قدیم و مراتب و اجزای ذات خدایند؟!
بر اساس حکم ضروری عقل و برهان و ادیان بدیهی است که ذات احدیت، متجزی و مرکب از وجود اشیا نیست و غیر وجود مخلوقات خود است؛ و فرض مرکب بودن شیء از اجزای عدمی! که فلسفه آن را ساخته و پرداخته است از موهومات بیاساس است.

در دو کتاب کتاب نهایه الحکمه و بدایه الحکمه وقتی که می خواهند عقیده خود در باره وسعت وجود خدا و شمول ذات او نسبت به جمیع اشیا را بیان کنند چنین مثال می زنند که یک نور غیر متناهی شامل جمیع انوار است به گونه ای که هیج جایی برای وجود هیچ نور دیگر باقی نمیگذارد بلکه همه نورهای دیگر، داخل در همان نور اولی و جزء وحصه ومرتبهای از همانند!
البته خیال نشود که ایشان فقط مثالی برای تقریب به ذهن زده اند؛ خیر، بلکه این زیاده و نقصان واقعا اعتقاد ایشان در مورد خدای تعالی است! بگذریم که اگر ایشان این مطلب را فقط به عنوان مثالی هم مطرح کرده بودند باز هم بدترین مثال برای بیان توحید واقعی، و فاصله گرفتن از معرفت حقیقی او بود، و این است نصی از عبارات ایشان:
«النور حقیقه واحده بسیطه متکثره فی عین وحدتها ومتوحده فی عین کثرتها کذلک الوجود حقیقه واحده ذات مراتب مختلفه بالشده والضعف.»
«نور حقیقت واحد بسیطی است که در عین کثرت خود واحد است[!] و در عین وحدت خود کثیر است[!] همین طور وجود هم حقیقت واحدی است که دارای مراتب مختلف شدید و ضعیف می باشد.»
«إن وجود المعلول بقیاسه إلى علته وجود رابط موجود فی غیره.»
«همانا وجود معلول نسبت به وجود علت خود رابط و موجود در غیر خود می باشد.»
«لا معنى لتخلّل العدم بین وجود العلّه التامّه ووجود معلولها بأی نحو فرض… ففرض… وجود العلّه التامّه ولا وجود لمعلولها بعد… خلف ظاهر.»
«فاصله شدن عدم، بین وجود علت تامه و وجود معلول آن، به هر نحوی که فرض شود بیمعناست… پس فرض… وجود علت تامه [خدا] در حالی که معلول آن [یعنی عالَم]، با آن نباشد… خلافی آشکار است.»

خلق کردن و رزق دادن غیر اختیاری!

دو کتاب مذکور معتقد است که خلق کردن و رزق دادن به اختیار خداوند متعال نبوده ، بلکه بر او لازم و واجب است، و خلق و رزق بر اساس اشراق ذات است، یعنی به معنای این است که ذات خدا به صورت اشیا ظاهر شده است نه اینکه خدا آنها را آفریده و ایجاد کرده باشد:
«فکونه تعالى بحیث یخلق وکونه بحیث یرزق إلى غیر ذلک صفات واجبه ومرجعها إلى الإضافه الإشراقیه.»
«اینکه خدا به گونه ای باشد که خلق کند و روزی دهد و همچنین بقیه صفات او واجب و لازم است، و معنای آن به اضافه اشراقیه برمی گردد.»

نفی حدوث حقیقی و مخلوقیت و ابتدا داشتن عالم در دو کتاب مورد اشاره:

بر اساس معارف مکتب عقل و برهان و وحی، عالم و جمیع ما سواى خدای تعالى مخلوق و حادث حقیقى است، و زمان هم حادث و مخلوق است، نه اینکه قدیم و أزلی و متعاصر و متلازم با وجود حق عز و جل باشد، و لکن می بینیم که کتاب نهایه و بدایه اعتقاد به قدم عالم داشته و اعتقاد به حدوث عالم را تخطئه می کند، بلکه عقیده به حدوث عالم را ـ که از ضروریات ادیان و عقائد أئمه ما علیهم السلام است ـ سخیف ترین عقاید و ناشی از عدم شعور معتقدین به آن می شمارد!! چنان که می نویسد:

«إن قدرته تعالى هی مبدئیته للإیجاد وعلّیته لما سواه وهی عین الذات المتعالیه ولازم ذلک دوام الفیض.»
«همانا قدرت خدای تعالی همان مبدء بودن او برای ایجاد، و علیت او برای ماسوا است، و آن عین ذات متعالیه است، و لازمه این مطلب دوام و ازلیت فیض و وجود عالم است.»
«وأما الحدوث بمعنى کون وجود الزمان مسبوقا بعدم خارج من وجوده… ففیه… وإلى ذلک یشیر ما نقل عن المعلم الأول أن من قال بحدوث الزمان فقد قال بقدمه من حیث لا یشعر.»
«حدوث به این معنا که قبل از زمان، زمان نباشد… نادرست است… و مطلبی هم که از معلم اول [ارسطو] نقل شده است به همین نکته اشاره دارد که: هر کس به حدوث زمان معتقد شود نافهمیده و نادانسته به قدم زمان معتقد است.»
«العالم بجمیع أجزائه حادث ذاتا مسبوق الوجود بوجود الواجب لذاته… وأما ما صوّره المتکلمون فی حدوث العالم یعنی ما سوى الباری سبحانه زمانا بالبناء على استحاله القدم الزمانی فی الممکن… ففیه أن…»
«عالم با جمیع اجزایش، حادث ذاتی [یعنی چیزی که هم حادث است و هم ازلی!] بوده، و بعد از وجود واجب بالذات [خدا] است… و عقیده متکلمان [مانند شیخ مفید و طوسی و سید مرتضی و صدوق و خواجه طوسی و علامه حلی و مجلسی و عموم اعاظم و اساطین اسلام غیر از فلسفه مشربان] در مورد حدوث زمان عالم ـ یعنی ماسوای خداوند سبحانه ـ بر این اساس که ازلی بودن وجود ممکن محال است… عقیده ای نادرست است.»
«کل حادث زمانی فإنه مسبوق بقوه الوجود… وهذا الإمکان أمر خارجی… فإذن لکل حادث زمانی ماده سابقه علیه تحمل قوه وجوده.»
«هر حادث زمانی، متأخر از امکان وجود است… و این امکان یک امر خارجی است[!!]… بنابر این قبل از هر چیزی که حادث زمانی باشد ماده ای وجود داشته که آن امکان را حمل کرده است.»

آیا ذات خدای تعالى شبیه یا هم سنخ خلق است؟!
بر اساس معارف مکتب عقل و برهان و وحی، هر کس چیزی را شبیه خداوند و هم سنخ او دانسته، و خدا را به مخلوقات تشبیه کند خدا را نشناخته است. خداوند متعال می‏فرماید:
«ما عرفنی من شبهنی بخلقی.»
«هر کس مرا تشبیه به خلقم کند مرا نشناخته است.»

ولی در دو کتاب مورد اشاره، این اعتقاد نادرست را به وضوح می بینیم:
«إن الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد ولما کان الواجب تعالى واحدا بسیطا من کل وجه… لا یفیض إلا وجودا واحدا بسیطا له کل کمال وجودی لمکان المسانخه بین العلّه والمعلول.»
«از واحد جز واحدی صادر نشود و چون واجب تعالی از هر جت واحد و بسیط است… جز یک وجود واحد بسیط که همه کمالات وجودی را دارد خلق نکند زیرا باید بین علت و معلول هم سنخی باشد.»
«من الواجب أن یکون بین المعلول وعلته سنخیه ذاتیه.»
«واجب است که بین معلول و علتش سنخیت ذاتی باشد.»
و گفتیم که در دو کتاب مورد اشاره، وجود مخلوقاتی ادعا شده است که با خود خدا مساویند! و بیان شده است که خداوند عاجز است از اینکه غیر از آن وجود مساوی با خود چیز دیگری خلق کند!!:
«الواجب تعالى… لا یفیض إلا وجودا واحدا بسیطا له کل کمال وجودی.»
«واجب تعالی… افاضه نمی کند مگر وجود واحد بسیطی را که دارای تمامی کمالات وجودی است.»

آیا اعتقاد به آلهه و خدایان متعدد و ارباب انواع، و نسبت دادن خلقت و ربوبیت به غیر خدا درست است؟!

«إن هذا العالم المادی معلول لعالم نوری مجرد عن الماده متقدس عن القوه.»
«همانا این عالم مادی، معلول و آفریده عالمی نوری و مجرد از ماده، و فراتر از امکان و تغیر است.»
«مرتبه الوجود العقلی معلوله للواجب تعالى بلا واسطه وعله متوسطه لما دونها من المثال ومرتبه المثال معلوله للعقل وعله لمرتبه الماده والمادیات.»
«مرتبه وجود عقلی، بلا واسطه آفریده واجب تعالی است و خالق متوسط برای ما دون عالم مثال می باشد، و مرتبه مثال آفریده عقل و خالق مرتبه عالم ماده و مادیات است.»
«مفیض الصوره العقلیه جوهر عقلی مفارق للماده فیه جمیع الصور العقلیه الکلیه… مفیض الصور العلمیه الجزئیه جوهر مثالی مفارق فیه جمیع الصور المثالیه الجزئیه.»
«خالق صورت عقلی، جوهری عقلی و بدون ماده است که تمامی صور عقلی کلی در آن می باشد… خالق صور علمی جزئی، جوهر مثالی عقلی بدون ماده ای است که تمام صور مثالی جزئی در آن است.»
«إن عالم العقل علّه مفیضه لعالم المثال وعالم المثال علّه مفیضه لعالم المادّه.»
«همانا عالم عقل، آفریننده عالم مثال است؛ و عالم مثال آفریننده عالم ماده است.»
«عالم العقل علّه لعالم المثال وعالم المثال علّه مفیضه لعالم المادّه.»
«عالم عقل، آفریننده عالم مثال است؛ و عالم مثال آفریننده عالم ماده است.»

آیا ذات خداوند به اطوار و حالات و صورتهای مختلف در میآید؟!

بدیهى است که ذات خداوند جل و علا قابل تطوّر و دگرگونی به اطوار و احوال و شؤون مختلف نیست:
«جاثلیق ـ یکی از علمای مسیحی ـ به حضرت امیرالمؤمنین علیه ‏السلام عرض کرد: بر گوی خداوند هم اکنون کجاست؟! حضرت فرمودند: ای نصرانی، همانا خداوند اجل از جایگاه و متعالی از مکان می‏باشد، پیوسته بود، بدون این که مکان وجود داشته باشد و هم اکنون نیز چنان می‏باشد، و دگرگونی در احوال نپذیرد.»
امام رضا علیه السلام فرمودند:
«وای بر تو، آیا چگونه جسارت می‏ورزی که پروردگار خود را موصوف به تغیر از حالی به حال دیگر بدانی، و آن‌چه را که بر مخلوقات بار می‏شود بر او بار کنی؟!»

ولی مطالب دو کتاب مذکور، بر خلاف عقل و برهان و ضروریات جمیع ادیان، مبتنی بر اعتقاد به تطور و دگرگون شدن ذات خدای تعالى، و عینیت و یکی بودن وجود خالق و مخلوق است.

این دو کتاب، تقدم وجود بر وجود را مطلقا به تطور می داند نه به تأثیر و ایجاد و آفرینش و خلقت موجودات!:

«تقدم الوجود على الوجود فهو تقدم آخر غیر ما بالعلیه إذ لیس بینهما تأثیر وتأثر ولا فاعلیه ولا مفعولیه بل حکمهما حکم شیء واحد له شؤون وأطوار وله تطور من طور إلى طور.»
«تقدم وجود بر وجود، از باب علیت نیست بلکه نوع دیگری از تقدم است، زیرا بین دو وجود، هیچ تأثیر و تأثر و فاعلیت و خالقیت و مفعولیت و مخلوقیت نیست، بلکه حکم آن دو حکم وجود واحدی است که دارای شؤون و اطوار و دگرگونی هاست، و از حالی به حال دیگر می رود.»

در دو کتاب مورد اشاره باری تعالى، نسبت به خلق و آفرینش بیش از یک چیز، عاجز و ناتوان است:

بدیهی است که قدرت باری تعالى کامل و تام و عام است نه اینکه محدود به وجوب صدور فقط یک چیز از آن بوده و محال باشد که ذات احدیت یک فعل بیشتر داشته باشد.
«وَ لله مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الله عَلى‏ کُلِّ شَی‏ءٍ قَدیرٌ.»
«أَ وَ لَمْ یرَوْا أَنَّ الله الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ یخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لا رَیبَ فیهِ فَأَبَى الظَّالِمُونَ إِلاَّ کُفُوراً.»
ولی دو کتاب مذکور به شدت با این مطلب مخالف است:
«الواجب تعالى… لا یفیض إلا وجودا واحدا.»
«واجب تعالی… جز یک وجود نمی آفریند.»

آیا اراده الهی صفت ذات خداوند و به معناى علم اوست یا صفت فعل او؟!

بر اساس ضرورت حکم عقل و تعالیم مدرسه وحی، اراده خدای تعالى حادث است، و اراده او غیر از علم اوست:
قَالَ سُلَیمَانُ لِأَنَّ إِرَادَتَهُ عِلْمُهُ قَالَ الرِّضَا علیه السلام یا جَاهِلُ فَإِذَا عَلِمَ الشَّی‏ءَ فَقَدْ أَرَادَهُ قَالَ سُلَیمَانُ أَجَلْ قَالَ فَإِذَا لَمْ یرِدْهُ لَمْ یعْلَمْهُ قَالَ سُلَیمَانُ أَجَلْ قَالَ مِنْ أَینَ قُلْتَ ذَاکَ وَ مَا الدَّلِیلُ عَلَى أَنَّ إِرَادَتَهُ عِلْمُهُ وَ قَدْ یعْلَمُ مَا لَا یرِیدُهُ أَبَداً وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَینا إِلَیکَ فَهُوَ یعْلَمُ کَیفَ یذْهَبُ بِهِ وَ لَا یذْهَبُ بِهِ أَبَدا.
«سلیمان گفت: زیرا اراده او همان علم اوست! امام رضا علیه السلام فرمودند: ای جاهل! پس هر گاه چیزی را بداند آن را اراده کرده است؟! سلیمان گفت: آری! حضرت فرمودند: پس هرگاه چیزی را اراده نکرده باشد آن را نمیداند؟!سلیمان گفت: آری! حضرت فرمودند: از کجا این را میگویی!! و کدام دلیل در کار است که اراده او علم اوست؟! در حالی که خداوند قطعا چیزهایی را میداند که هرگز آن را اراده نمیکند، و خودش عز و جل میفرماید: اگر میخواستیم آن چه را که به تو وحی کردهایم از بین میبردیم! پس خدا میداند که چگونه آن را از بین ببرد اما هرگز آن را از بین نمیبرد!»
و ذات باری تعالی قدیم است ولی اراده او فعل او و حادث است و عین ذاتش نیست:
«قَالَ الرِّضَا علیه السلام: وَیلَکَ کَمْ تُرَدِّدُ هَذِهِ الْمَسْأَلَهَ وَ قَدْ أَخْبَرْتُکَ أَنَّ الْإِرَادَهَ مُحْدَثَهٌ لِأَنَّ فِعْلَ الشَّی‏ءِ مُحْدَث‏.»
«امام رضا علیه السلام فرمودند: وای بر تو! چه قدر این مطلب را تکرار میکنی! در حالی که من به تو گفتم که اراده محدث است، زیرا فعل هر چیز محدث است.»
ولی دو کتاب مورد اشاره کاملا با این حقایق مخالف است:
«وعلمه الذی هو عین ذاته علّه لما سواه.»
«و علم خدا که عین ذات اوست، علت وجود ماسوای اوست.»
«بعض من لم یجد بدا من إیجاب العلّه التامّه لمعلولها قال بأن علّه العالم هی إراده الواجب دون ذاته تعالى وهو أسخف ما قیل فی هذا المقام.»
«بعضی افراد [مانند شیخ مفید و طوسی و سید مرتضی و صدوق و خواجه طوسی و علامه حلی و مجلسی و عموم اعاظم و اساطین اسلام غیر از فلسفه مشربان] که از اقرار به ایجابی و ضروری بودن وجود معلول نسبت به علت تامه راه فراری نداشته اند ناچارا معتقد شده اند که علت عالم، اراده و خلقت و آفرینش خداوند متعال است نه ذات خدا، و این عقیده پستترین عقیده در این مورد است[!!].»
در مقابل این نظریات فلسفی و عرفانی چنانکه که گفتیم در مکتب وحی و برهان، اراده خداوند “حادث” و از “صفات فعل” و به معنای “ایجاد” و تکوین الهی است، نه علم و رضای او به آنچه ذات او وجود آن را اقتضا می‏کند، و نه چیزی دیگر.
حضرت رضا علیه ‏السلام می فرمایند:
«إرادته إحداثه لا غیر ذلک… فإراده الله‏ تعالی هی الفعل لا غیر ذلک، یقول له: “کن”، فیکون. بلا لفظ ولا نطق بلسان ولا همه ولا تفکر.»
«اراده خداوند عز وجل تنها “احداث” و “ایجاد” و “فعل” اوست نه چیز دیگر… پس اراده او تبارک و تعالی جز فعل او چیزی نیست. درباره هر چیز تنها می‏گوید: “باش”، پس موجود می‏شود. بدون اینکه سخنی بر زبان راند یا تلفظ و تفکر و اندیشه‏ای داشته باشد.»
سلیمان مروزی (فیلسوف هم عقیده با مبانی کتاب نهایه و بدایه) از حضرت رضا علیه ‏السلام می‏پرسد:
«ما تقول فی من جعل الاراده اسما وصفه مثل حی وسمیع وبصیر وقدیر؟ قال الرضا علیه ‏السلام: إنما قلتم، حدثت الاشیاء واختلفت لانه شاء وأراد، ولم تقولوا: حدثت واختلفت لانه سمیع بصیر. فهذا دلیل علی أنها لیست بمثل سمیع ولا بصیر ولا قدیر.
قال سلیمان: فإنه لم یزل مریدا، قال: یا سلیمان، فإرادته غیره؟ قال: نعم، قال: فقد أثبت معه شیئا غیره لم یزل، قال سلیمان: ما أثبت، قال الرضا علیه ‏السلام: أهی محدثه؟ قال سلیمان: لا، ما هی محدثه، فصاح به المأمون وقال: یا سلیمان، مثله یعایا أو یکابر؟! علیک بالانصاف، أما تری من حولک من أهل النظر؟ ثم قال: کلمه یا أبا الحسن، فإنه متکلم خراسان، فأعاد علیه المسأله فقال: هی محدثه یا سلیمان، فإن الشیء إذا لم یکن أزلیا کان محدثا، وإذا لم‏یکن محدثا کان أزلیا. قال سلیمان: إرادته منه کما أن سمعه منه، وبصره منه، وعلمه منه.
قال الرضا علیه ‏السلام: فإرادته نفسه. قال: لا، قال علیه ‏السلام: فلیس المرید مثل السمیع والبصیر… ثم قال الرضا علیه ‏السلام:… إن المرید غیر الاراده، وإن المرید قبل الاراده، وإن الفاعل قبل المفعول. وهذا یبطل قولکم: إن الاراده والمرید شیء واحد.»
«چه می‏فرمایید درباره کسی که “اراده” را نیز مانند “زنده” و “سمیع”و “بصیر” و “قدیر”، اسم و صفت خداوند بداند؟ حضرت رضا علیه ‏السلام فرمودند: شما می‏گویید: “اشیا ایجاد شدند و به اشکال مختلف در آمدند چون خداوند اراده فرمود”، و نمی‏گویید: “ایجاد شدند و دارای انواع مختلف شدند چون خداوند سمیع و بصیر است”، پس همین دلیل است بر اینکه اراده مانند سمیع و بصیر و قدیر نیست.
سلیمان گفت: خداوند به طور ازلی و پیوسته اراده کرده است.
حضرت فرمودند: سلیمان، آیا اراده او غیر اوست؟ گفت: آری،
امام علیه ‏السلام فرمودند: پس تو با او، غیر او را به طور ازلی موجود دانسته‏ای!
سلیمان گفت: نه، موجود نمی‏دانم.
حضرت فرمودند: آیا آن حادث است؟ گفت: نه، حادث نیست.
در اینجا مأمون فریاد بر آورد و گفت: سلیمان، آیا با همچون اویی نادانی و لجاجت و عناد می‏ورزی، انصاف بده، مگر نمی‏بینی دانشمندان گردت را فرا گرفته‏اند.
سپس گفت: یا ابالحسن، با او بحث را ادامه دهید که او فیلسوف خراسان است، امام علیه ‏السلام دوباره فرمودند: سلیمان، آن حادث است، زیرا چیزی که ازلی نباشد باید حادث باشد، و اگر حادث نباشد ازلی خواهد بود.
سلیمان گفت: اراده نسبت به خداوند مانند سمع و بصر و علم اوست.
امام رضا علیه ‏السلام فرمودند: پس باید اراده او جز خود او چیزی نباشد.
گفت: نه چنین نیست. حضرت فرمودند: پس مرید بودن مانند سمیع و بصیر بودن نیست.
سپس امام رضا علیه ‏السلام فرمودند: همانا مرید غیر از اراده است، مرید قبل از اراده وجود دارد، و فاعل قبل از فعل موجود است. و این مطلب سخن شما را باطل می‏کند که می‏گویید: اراده و مرید هر دو یک چیزند.»
«ثم قال الرضا علیه ‏السلام: یا سلیمان، ألا تخبرنی عن الاراده فعل هی أم غیر فعل؟ قال: بل هی فعل. قال: فهی محدثه لان الفعل کله محدث. قال: لیست بفعل. قال: فمعه غیره لم یزل… قال سلیمان: إنها کالسمع والبصر والعلم، قال الرضا علیه ‏السلام: قد رجعت إلی هذا ثانیه، فأخبرنی عن السمع والبصر والعلم أمصنوع؟ قال سلیمان: لا، قال الرضا علیه ‏السلام: فکیف نفیتموه، فمره قلتم: لم یرد، ومره قلتم: أراد، ولیست بمفعول له؟!…
قال سلیمان: إنها مصنوعه، قال علیه ‏السلام: فهی محدثه لیست کالسمع والبصر، لان السمع والبصر لیسا بمصنوعین وهذه مصنوعه… قال سلیمان: إنما عنیت أنها فعل من الله‏ لم یزل، قال: ألا تعلم أن ما لم یزل لا یکون مفعولا وحدیثا وقدیما فی حاله واحده؟! فلم یحر جوابا.»
«امام رضا علیه ‏السلام ادامه دادند: سلیمان، بگو که آیا اراده فعل است یا غیر فعل؟!
گفت: فعل است. حضرت فرمودند: پس آن حادث است، زیرا فعل به طور کلی حادث است.
گفت: فعل نیست! حضرت فرمودند: پس با وجود خداوند چیز ازلی دیگری هست!
سلیمان گفت: اراده همانند سمع و بصر و علم است.
حضرت فرمودند: باز به همین مطلب برگشتی، بگوی که آیا سمع و بصر و علم مصنوع می‏باشند؟ سلیمان گفت: خیر. حضرت فرمودند: پس چگونه شما اراده را نفی می‏کنید، گاهی می‏گویید: “اراده نکرد”، و گاهی می‏گویید: “اراده کرد”، و حال آنکه آن را فعل خدا هم نمی‏دانید؟!
سلیمان گفت: اراده مصنوع است. حضرت فرمودند: پس حادث خواهد بود و مانند سمع و بصر نیست، زیرا سمع و بصر مصنوع نیستند و اراده مصنوع است.
سلیمان گفت: منظورم این است که آن هم فعل خداست و هم ازلی می‏باشد.
حضرت فرمودند: آیا نمی‏دانی چیزی که ازلی باشد، فعل نخواهد بود و در حالت واحد نمی‏شود هم حادث باشد و هم قدیم و ازلی؟!
سلیمان دیگر پاسخی نیافت…»
و نیز آن حضرت در ادامه سخن با سلیمان مروزی می‏فرمایند:
«فالاراده محدثه، وإلا فمعه غیره،… قال سلیمان: لان إرادته علمه، قال الرضا علیه ‏السلام: یا جاهل، فإذا علم الشیء فقد أراده؟! قال سلیمان: أجل! قال علیه ‏السلام: فإذا لم یرده لم یعلمه؟! قال سلیمان: أجل! قال علیه ‏السلام: من أین قلت ذاک! وما الدلیل علی أن إرادته علمه؟! وقد یعلم ما لا یریده أبدا وذلک قوله عز وجل «ولئن شئنا لنذهبن بالذی أوحینا الیک»فهو یعلم کیف یذهب به وهو لا یذهب به أبدا، قال سلیمان: لانه قد فرغ من الامر فلیس یزید فیه شیئا، قال الرضا علیه ‏السلام: هذا قول الیهود، فکیف قال الله‏ عز وجل: «ادعونی أستجب لکم»… فکیف قال عز وجل: «یزید فی الخلق ما یشاء»، وقال عز وجل: «یمحو الله‏ ما یشاء ویثبت وعنده أم الکتاب» وقد فرغ من الامر؟! فلم یحر جوابا.»
«پس یا اراده حادث است و یا اینکه با وجود خداوند چیزی دیگر به طور ازلی وجود دارد… سلیمان گفت: چون اراده خداوند همان علم اوست.
حضرت رضا علیه ‏السلام فرمودند: ای جاهل، آیا هرگاه خداوند چیزی را بداند، آن را اراده هم کرده است؟! سلیمان گفت: آری.
حضرت فرمودند: پس اگر آن را اراده نکند، به آن علم ندارد؟!
سلیمان گفت: آری. حضرت فرمودند: از کجا این حرف را می‏زنی؟! و چه دلیلی داری بر اینکه اراده خداوند همان علم اوست، و حال اینکه او چیزهایی را می‏داند که هرگز آن را اراده نفرموده است، چنانکه می‏فرماید: “اگر اراده می‏کردیم تمام آنچه را که به تو وحی کرده‏ایم از میان می‏بردیم”، پس می‏داند که چگونه آن را از میان ببرد وگر چه هرگز چنین کاری نخواهد کرد.
سلیمان گفت: چون کار خداوند تمام شده است و دیگر چیزی به آن افزوده نمی‏شود!
امام رضا علیه ‏السلام فرمودند: این اندیشه یهودیان است، اگر دستش از کار بسته است پس چگونه می‏فرماید: “مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم”، و چگونه می‏فرماید: “هر چه بخواهد در خلق بیفزاید،” و می‏فرماید: “آنچه را بخواهد از بین می‏برد و آنچه را بخواهد ثابت می‏دارد و نزد او ام الکتاب است”؟!
در اینجا سلیمان از جواب دادن عاجز ماند و دم فرو بست.»
سلیمان مروزی در ادامه می‏گوید:
«فإن إلاراده القدره، قال الرضا علیه ‏السلام: وهو عز وجل یقدر علی ما لا یریده أبدا، ولا بد من ذلک لانه قال تبارک وتعالی: «ولئن شئنا لنذهبن بالذی أوحینا إلیک» فلو کانت الاراده هی القدره، کان قد أراد أن یذهب به لقدرته.»
«اراده همان قدرت است، امام رضا علیه ‏السلام فرمودند: خداوند عز و جل بر چیزهایی قدرت دارد که هرگز آن را اراده نخواهد کرد زیرا خودش تبارک و تعالی می‏فرماید: “اگر می‏خواستیم، آنچه را که به تو وحی کرده‏ایم از میان می‏بردیم”. اگر اراده همان قدرت می‏بود پس باید آن را از میان برده باشد، چون قدرت بر آن را داشته است.»
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«المشیه و الإراده من صفات الأفعال فمن زعم أن الله تعالى لم یزل مریدا شائیا فلیس بموحد.»
«مشیت و اراده از صفات افعال هستند، پس هر کس که خیال کند خدای تعالی ازلا اراده و مشیت داشته است موحد نیست.»

آیا قدرت خدای تعالى به معنای مبدء بودن ذات او برای صدور اشیا است؟!

«قدرته مبدئیته لکل شیء سواه بذاته.»
«قدرت خدا، مبدئیت او به ذات خود است برای تمامی اشیا.»
«إن قدرته تعالى هی مبدئیته للإیجاد وعلّیته لما سواه وهی عین الذات المتعالیه.»
«همانا قدرت خدای تعالى، همان مبدئیت او برای إیجاد، و علّیت او برای ما سوای اوست که آن عین ذات متعالی او می باشد.»

آیا ذات و علم خداوند تعالی دارای اجمال و تفصیل و حدوث است؟!

بدون شک ذات خدای تعالى و علم او اجمال و تفصیل ندارد، و اعتقاد به آن جدا موهون بلکه تناقض واضح است ولی بر خلاف ضرورت عقل و وحی در دو کتاب می بینیم که:
«أن له تعالى علما إجمالیا فی عین الکشف التفصیلی.»
«همانا برای او تعالی، علمی اجمالی در عین کشف تفصیلی است.»
«فما سواه من شیء فهو معلوم له تعالى فی مرتبه ذاته المتعالیه علما تفصیلیا فی عین الإجمال وإجمالیا فی عین التفصیل… أما المجرده منها فبأنفسها وأما المادیه فبصورها المجرده. فتبین بما مر أن للواجب تعالى علما… وأنه علم إجمالی فی عین الکشف التفصیلی وأن له تعالى علما تفصیلیا بما سوى ذاته من الموجودات فی مرتبه ذواتها خارجا من الذات المتعالیه وهو العلم بعد الإیجاد.»
«تمام چیزهایی که غیر خداست در مرتبه ذات متعالی خدا برای او معلوم است به علم تفصیلی در عین اجمال، و علم اجمالی در عین تفصیل… مجردات بدون واسطه برای او معلومند [بر اساس علم حضوری فلسفی، ذات آنها در ذات خدا موجود است]، و مادیها به واسطه صورتهای مجرد خود برای او معلومند [در ذات او موجودند]. پس روشن شد که واجب تعالی را علمی است… و آن علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است و او تعالی به ماسوای ذات خود علم تصیلی در مرتبه ذوات آنها دارد که خارج از ذات اوست و آن همان علم بعد از ایجاد است.»
«فهو معلوم عنده علما إجمالیا فی عین الکشف التفصیلی.»
«پس آن نزد او معلوم است علمی اجمالی در عین کشف تفصیلی.»
«یکشف بتفاصیل صفاته التی هی عین ذاته المقدسه عن إجمال ذاته کالواجب تعالى.»
«کشف میکند به تفاصیل صفاتش که عین ذات مقدس اوست از اجمال ذاتش مانند واجب تعالی.»
«ولما کان الواجب تعالى واحدا بسیطا من کل وجه لا یتسرب إلیه جهه کثره لا عقلیه ولا خارجیه واجدا لکل کمال وجودی وجدانا تفصیلیا فی عین الإجمال.»
«از آنجا که واجب تعالی از هر جهتی واحد بسیط است وهیچ جهت کثرت عقلی و خارجی به او راه ندارد واجد همه کمالات وجودی است واجدیتی تفصیلی در عین اجمال.»

آیا علم خداوند حصولی است؟!

«فهی معلومه له علما حضوریا فی مرتبه وجوداتها المجرده منها بأنفسها والمادیه منها بصورها المجرده.»
«پس آنها برای او معلومند به علمی حضوری در مرتبه وجودهای آنها، مجردات به نفس خودشان و بدون واسطه در ذات او حضور و وجود دارند، و مادیها صورتهای مجرد آنها [علم حصولی] در ذات او حضور و وجود دارد.»

آیا ما مجبوریم یا مختار؟ و آیا هر فعلی فعل خداست؟ و آیا اعتقاد به اختیار عقیده شیعه است یا معتزله؟ و آیا شیعیان با پرستندگان بتها و ستارگان مساویند؟!

عقل و برهان و قرآن و ادیان، انسانها را فاعل افعال و گناهان و معاصی خود میدانند:
خداوند متعال میفرماید:
ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ أَیدِیکُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِید.
فَأَصابَهُمْ سَیئاتُ ما عَمِلُوا.
ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ یداکَ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِید.
لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْم‏.
إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُون‏.
جَزاءً بِما کانُوا یعْمَلُون. ‏
تفسیر قمی:
«وَ أَمَّا الرَّدُّ عَلَى الْمُجَبِّرَهِ الَّذِینَ قَالُوا لَیسَ لَنَا صُنْعٌ وَ نَحْنُ مُجْبَرُونَ یحْدِثُ الله لَنَا الْفِعْلَ عِنْدَ الْفِعْلِ وَ إِنَّمَا الْأَفْعَالُ هِی مَنْسُوبَهٌ إِلَى النَّاسِ عَلَى الْمَجَازِ لَا عَلَى الْحَقِیقَهِ… الْقُرْآنُ کُلُّهُ رَدٌّ عَلَیهِمْ.
«و اما ردّ بر جبریها که می گویند هیچ فعلی از ما نیست و ما مجبور هستیم و خداوند در هنگام فعل، فعل را در ما ایجاد میکند و افعال به صورت مجازی به ما منسوبند نه حقیقی… تمام قرآن ردّ بر ایشان است»
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«الْعَمَلُ الصَّالِحُ الْعَبْدُ یفْعَلُهُ وَ الله بِهِ أَمَرَهُ وَ الْعَمَلُ الشَّرُّ الْعَبْدُ یفْعَلُهُ وَ الله عَنْهُ نَهَاهُ.»
«عمل صالح از خود بنده است و خداوند او را به انجام آن امر فرموده است، و عمل شر هم از آن خود بنده است و خداوند او را از آن نهی فرموده است.»
اما دو کتاب مذکور بر اساس مبانی فلسفه معتقد است که همه افعال، حتی همه گناهان و معاصی فعل خداست! و هیچ فاعلی غیر خدا وجود ندارد:
«فما من شیء ممکن موجود سوى الواجب بالذات حتى الأفعال الاختیاریه إلا وهو فعل الواجب بالذات معلول له بلا واسطه أو بواسطه أو وسائط… الوجودات الإمکانیه کائنه ما کانت… الذوات وما لها من الصفات والأفعال أفعال له. فهو تعالى فاعل قریب لکل فعل ولفاعله… ولا منافاه بین کونه تعالى فاعلا قریبا… وبین کونه فاعلا بعیدا… فإن لزوم البعد… على ما یفیده النظر البدوی والقرب هو الذی یفیده النظر الدقیق.»
«پس هیچ چیز ممکن موجودی غیر از واجب الوجود بالذات نیست ـ حتی افعال اختیاری ـ مگر اینکه فعل واجب الوجود بالذات، و معلول بیواسطه یا با یک واسطه یا با چند واسطه اوست… وجودهای امکانی هر چه باشند… ذات و همه صفات و افعال آنها افعال خداست. پس او تعالی، فاعل قریب و بیواسطه هر فعل و فاعل آن است… و بین اینکه او تعالی فاعل بیواسطه و قریب… یا فاعل با واسطه و بعید آنها باشد هیچ منافاتی نیست… زیرا بعید بودن آن… بر اساس نظر ابتدایی است، و فاعل بلاواسطه و قریب بودن او بر اساس نظر دقیق است.
«لا حکم للمعلول إلا وهو لوجود العلّه وبه. فهو تعالى الفاعل المستقل… لا مؤثر فی الوجود إلا هو… فهو تعالى فاعل کل شیء والعلل کلها مسخره له.»
«معلول هیچ حکمی ندارد مگر اینکه آن حکم برای علت او و به علت اوست پس او تعالی فاعل مستقل است… جز او هیچ مؤثر و فاعلی در هستی نیست… پس او تعالی فاعل هر چیز است و علتها همه مسخر اویند.»
«إن الواجب تعالى مبدأ لکل ممکن موجود وهو المبحث المعنون عنه بشمول إرادته للأفعال.»
«واجب تعالی مبدأ هر ممکن موجود است، و این همان مبحث به نام “شمول اراده او برای همه افعال” میباشد.»
«إن ما سوى الواجب بالذات سواء کان جوهرا أو عرضا وبعباره أخرى سواء کان ذاتا أو صفه أو فعلا له ماهیه ممکنه بالذات … یحتاج … إلى مرجح یعین ذلک ویوجبه وهو العلّه الموجبه فما من موجود ممکن إلا وهو محتاج فی وجوده حدوثا وبقاء إلى علّه توجب وجوده وتوجده… وذهب جمع من المتکلمین وهم المعتزله ومن تبعهم إلى أن الأفعال الاختیاریه مخلوقه للإنسان لیس للواجب تعالى فیها شأن بل الذی له أن یقدر الإنسان على الفعل بأن یخلق له الأسباب التی یقدر بها على الفعل کالقوى والجوارح التی یتوصل بها إلى الفعل باختیاره الذی یصحح له الفعل والترک فله أن یترک الفعل ولو أراده الواجب وأن یأتی بالفعل ولو کرهه الواجب ولا صنع للواجب فی فعله. على أن الفعل لو کان مخلوقا للواجب تعالى کان هو الفاعل له دون الإنسان فلم یکن معنى لتکلیفه بالأمر والنهی ولا للوعد والوعید ولا لاستحقاق الثواب والعقاب على الطاعه والمعصیه ولا فعل ولا ترک للإنسان على أن کونه تعالى فاعلا للأفعال الاختیاریه وفیها أنواع القبائح والشرور کالکفر والجحود وأقسام المعاصی والذنوب ینافی تنزه ساحه العظمه والکبریاء عما لا یلیق بها.
ویدفعه… أن البرهان قائم على أن الإیجاد وجعل الوجود خاصه للواجب تعالى لا شریک له فیه ونعم ما قال صدر المتألهین قدس سره فی مثل المقام “ولا شبهه فی أن مذهب من جعل أفراد الناس کلهم خالقین لأفعالهم مستقلین فی إیجادها أشنع من مذهب من جعل الأصنام والکواکب شفعاء عند الله.” انتهى ج ۶ ص ۳۷۰ … للفعل انتساب إلى الواجب بالفعل بمعنى الإیجاد وإلى الإنسان المختار بمعنى قیام العرض بموضوعه.»
«همانا غیر از واجب بالذات همه چیزها چه جوهر باشد وچه عرض، و به عبارت دیگر چه ذات باشد و چه صفت و چه فعل ذات، ماهیتی ممکن بالذات است… که محتاج است… به مرجحی که آن را به نحو وجوبی و غیر اختیاری معین و موجود کند که آن مرجح همان علت الزام کننده میباشد، بنابر این هیچ موجود ممکنی [حتی گناهان و معاصی] نیست مگر اینکه حدوثا و بقائا در وجود خود محتاج است به علتی که آن را به نحو ایجابی [غیر اختیاری] موجود کند… و گروهی از متکلمین که همان معتزله و اتباع ایشانند معتقدند که افعال اختیاری پدید آمده از انسان است، و خدا در فعل آنها شأنی ندارد [و خداوند شریک افعال و گناهان انسانها نیست]، بلکه کار خدا به عقیده این گروه این است که انسان را قادر بر فعل میکند، به این گونه که برای او اسبابی خلق می کند که با آنها قدرت بر فعل پیدا میکند، مانند قوا و اعضایی که با آنها به فعل اختیاری خود میرسد و فعل و ترک را برای او ممکن میسازد به گونهای که برای انسان ترک ممکن میشود و لو اینکه خدا آن را بخواهد، و یا اینکه فعل را انجام دهد ولو اینکه خدا آن را نخواهد و در فعل انسان [مانند شراب خوردن و معصیت کردن] صنع [و فاعلیت] واجب وجود ندارد.
و این عقیده باطل است… برهان قائم است بر اینکه ایجاد و جعل وجود [حتی گناهان] فقط مخصوص خداست بدون هیچ شریکی در به وجود آوردن؛ و صدر المتألهین قدس سره در این مورد خیلی خوب گفته است که گفته شکی در این نیست که عقیده کسانی که افراد انسانی را به وجود آورنده استقلالی افعال خود میدانند [و خداوند را فاعل یا شریک گناهان و افعال خود نمیدانند] زشتتر از مذهب کسانی است که بت ها و ستارگان را شفیعان نزد خدا قرار داده اند. اسفار، ج ۶ ص ۳۷۰٫
فعل انتسابی به واجب دارد به معنای اینکه خدا آن [حتی گناهان] را ایجاد میکند، و انتسابی هم به انسان مختار دارد به معنای قیام عرض به موضوع خود است [مانند حرارت و سوزاندنی که خداوند در آتش ایجاد میکند].»
واضح است که خداوند تعالی فاعل مختار است و انسان هم با قدرتی که خداوند به او داده است فاعل افعال و گناهان خود می باشد ؛ و اعتقاد به جبر و نسبت دادن افعال بندگان به خداوند باطل است اما دو کتاب نهایه و بدایه مینویسد:
«إن العلّه التامّه یلزم من وجودها وجود المعلول ومن عدمها عدمه.»
«معلول، لازمه وجود علت تامه است، و عدم معلول هم لازمه عدم علت می باشد.»
«إذا کانت العلّه التامّه موجوده وجب وجود معلولها.»
«هر گاه علت تامه موجود باشد وجود معلول آن واجب است [و اختیار در کار نیست].»
«إن المعلول لا ینفکّ وجوده عن وجود علّته کما أن العلّه التامّه لا تنفکّ عن معلولها.»
«وجود معلول از وجود علت خود انفکاک پذیر نیست، کما اینکه علت تامه هم از معلول خود انفکاک ندارد.»
«إن الواجب بالذات علّه تامّه ینتهی إلیه کل موجود ممکن بلا واسطه أو بواسطه أو وسائط بمعنى أن الحقیقه الواجبیه هی العلّه بعینها‏.»
«همانا واجب بالذات، علت تامهای است که تمامی موجودات ممکن [و بر مبنای فلسفه حتی همه گناهان و معاصی] بدون واسطه یا با یک واسطه و با با چند واسطه به او میرسند به معنای اینکه خود حقیقت واجب [خدا] علت و به وجود آورنده است.»

آیا عقیده به قضا و قدر الهی ملازم با نفی اختیار، و اسناد افعال خلق به خداست؟!

آشکار است که قضا و قدر الهی در مورد افعال بندگان، به معنای اجبار و سلب اختیار از ایشان نیست.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«مهلا یا شیخ! لعلک تظن قضاء حتما و قدرا لازما، لو کان کذلک لبطل الثواب و العقاب و الأمر و النهی.»
«صبر کن پیرمرد! گویا تو خیال میکنی که قضای الهی امری جبری و قَدَر او امری حتمی است! اگر چنین بود ثواب و عقاب و امر و نهی باطل میشد!»
اما میبینیم که دو کتاب بدایه الحکمه و نهایه الحکمه مینویسد:
«إن علمه التفصیلی بالأشیاء وهو عین ذاته علّه لوجودها… ولا شیء فی سلسله الوجود الإمکانی إلا وهو واجب موجب بالغیر… وإذ کانت الموجودات الممکنه… علما فعلیا للواجب تعالى فما فیها من الإیجاب قضاء منه تعالى… وغرضهم من عقد هذا البحث [القدر] بیان أن الممکن لیس مرخى العنان فیما یلحق به من الصفات والآثار مستقلا عن الواجب تعالى فیما یتصف به أو یفعل بل الأمر فی ذلک إلیه تعالى فلا یقع إلا ما قدره… کما أن غرضهم من بحث القضاء بیان أن الممکن لا یقع إلا بوجوب غیری ینتهی إلیه.»
«علم تفصیلی خدا به اشیا که عین ذات اوست علت وجود اشیا [حتی گناهان و معاصی] است… و هیچ چیزی در سلسله وجود امکانی نیست مگر اینکه به نحو وجوب و لزوم وابسته به وجود غیر است… و چون وجودهای امکانی… علم فعلی واجب تعالی می باشد پس هر جبر و ایجابی که در ممکنات است همان قضای الهی میباشد… و غرض اهل بحث از این بحث [قدَر] بیان این مطلب است که ممکن الوجود در صفات و افعال خود جدای از خدا و به اختیار خود نیست بلکه امر آن به سوی خداست، و هیچ چیزی واقع نمیشود مگر به قدَر الهی… کما اینکه غرض ایشان از بحث قضا هم بیان این مطلب است که ممکن واقع نمیشود مگر به وجوب غیریای که منتهی به او [خدا] میشود.»
«إذا تم العلم بکون الفعل خیرا أعقب ذلک شوقا من الفاعل إلى الفعل… وأعقب ذلک الإراده… وبتحققها یتحقق الفعل الذی هو تحریک العضلات بواسطه القوه العامله المنبثه فیها»
«وقتی که علم به خوب بودن فعل کامل شود [خود به خود] شوق فاعل به فعل را به دنبال دارد… و آن اراده را به دنبال دارد… و با تحقق اراده فعل که حرکت عضلات به واسطه قوه عامله نهاده شده در آن است محقق میگردد.»

دسته‌ها: مقالات | نظری وجود ندارد