بخش چهارم، مکاتب بشری در مقابله با مکتب وحی (۱۱ مهر ۱۳۸۷)

بخش چهارم
مکـاتب بشــرى
در مقابله با مکتب وحی معارف آسمانی به زمین فرود مى‏آید؛ اما اندیشه‏های زمینی هرگز به آسمان بالا نمى‏رود و بندی که بشر از این راه بر پای سعادت و نیکبختی خویش بسته است او را جز در پرتگاه ضلالت و هلاکت رها نمى‏کند.
به راستى، چرا بشر در مقابل مکتب اهل عصمت علیهم‏السلام بر مبنای تفکر و اندیشه‏ی خود به ارائه‏ی فرهنگ و نظریه مى‏پردازد؟ بحث و سخن درباره‏ی درستی یا نادرستی اندیشه‏ها و نظریات بشری در تطبیق با آموزش‏های مکتب وحی و برهان جای خود دارد؛ ولی در قدمی پیش‏تر باید پرسید که آیا اصولاً بشر با وجود مکتب وحى، حق نظریه‏پردازی و مکتب سازی دارد یا نه؟
از آنجا که برخی از اندیشوران ما با وجود معارف و تعالیم آسمانی مکتب اهل بیت علیهم‏السلام شیفته‏ی اندیشه‏های خاکیان شده و به چپ و راست مى‏روند، در این گفتار اشاره‏ای مى‏کنیم به بطلان ارائه‏ی نظریات و فرهنگ و فلسفه‏های گوناگون در مقابل معلمان علوم الهی و خسارت‏های جبران‏ناپذیری که از راه بنیان نهادن این اساس نادرست، گردن‏گیر جامعه‏ی انسانی شده است.
بدون تردید، سعادت جوامع انسانی در گرو دو امر است:
الف) اعتقاد به وجوب اطاعت حجت‏های معصوم الهى.
ب) درک صحیح معارف معصومان علیهم‏السلام و تسلیم مطلق در مقابل خواست و اراده‏ی ایشان.
قدم اول، لغزشگاه همگان به جز پیروان مکتب تشیع اثنی عشری ـ اعلی اللّه کلمتهم ـ است.
متأسفانه بسیاری از منسوبین به اهل بیت علیهم‏السلام نیز در قدم دوم لغزیده و در اثر عوامل مختلفی که دست غاصبان حقوق اهل‏بیت علیهم‏السلام و سیاستهای مرموز شرق و غرب در آن دخالت تام داشته است، از درک عمیق فرهنگ اهل بیت علیهم‏السلام دور افتاده، و فریفته‏ی تراوشات اندیشه‏های بشری در مقابل مکتب وحی گشته و عملاً از اولیای حقیقی خود فاصله گرفته‏ایم.
بزرگترین تجلی این اشتباه بزرگ را در خودباختگی و شیفتگی خویش در قبال مکتبِ فلسفه و عرفان، و رشد و بالندگی نابجای آن در میان اندیشمندان خود مى‏بینیم. این در حالی است که على‏رغم این ادعا که مکتب فلسفه، مکتب عقل و برهان مى‏باشد، عقاید فیلسوفان با مبانی عقلی و برهانی به شدت ناسازگار است و فلسفه و عرفان در بیشتر موارد، مطالب وهمی و ظنی و خلاف واقع را به نام قواعد عقلی و برهانی ارائه مى‏دهد.
تأملی شایسته نشان مى‏دهد که معرفت عقلی و برهانی صحیح، جز در آموزه‏های مکتب وحی یافت نمى‏شود؛ چرا که معلمان آسمانی آن به عصمت الهى، هرگز اصول عقلی و برهانی را با اوهام و ظنون در نمى‏آمیزند. بدون شک کمبود و نقصان کسانی که ـ با وجود معارف اصیل و والای برهانی در مکتب تشیع ـ فربهی فرهنگی خود را نیازمند جست و جو در اندیشه‏های بشری قدیم و جدید و گفت و گو با فرهنگ‏های شرق و غرب مى‏دانند، باید در دور ماندن از معارف خاندان نبوّت علیهم‏السلام دانست؛ همانگونه که هر چه دامنه‏ی ارائه‏ی آرای انسانی گسترش یابد، جلوه‏ی هدایت و روشنگری اولیا و اصحاب وحی علیهم‏السلام بیشتر و بیشتر رو به انزوا مى‏رود، و این، مرموزترین حربه‏ی دشمنان سعادت انسانی است که برای مبارزه غیرمستقیم با فروغ هدایت اهل‏بیت نبوّت علیهم‏السلام به کار گرفته‏اند.
حکم عقل، یا اندیشه‏های عاقلان؟!
در صحیح بودن معرفت عقلى، جای بحث و سخن نیست؛ بلکه حرف در این است که اندیشه‏ی بشری در راه شناخت معارف حقیقی از توجه به بسیاری از موضوعات واقعی مطلقا غافل مانده و در مسیر اقامه‏ی برهان در مسائل مورد توجه خویش درباره‏ی مبدأ و معاد، از این خطا بر کنار نیست که اوهام و ظنون را با مبانی برهانی درآمیزد، و از این درهم آمیختگی نیز غافل مانده، پیوسته در جهل مرکب به سر برد؛ چنانکه با سیر مختصری در اندیشه‏های فلسفی و عرفانی شرق و غرب، این درهم آمیختگى‏های نابجا را فراوان مى‏بینید.
بر خلاف مکاتب و اندیشه‏های بشرى، اقامه‏ی برهان در مکتب وحی و شریعت از این خطا مصون است و اگر چنین نبود، گفتار اولیای دین را نیز اعتباری نبود و مکتب ایشان هم ارزشی فراتر از یک مکتب فلسفی و عرفانی پیدا نمى‏کرد.
معلم الهی مکتب والای تشیع، امام باقر علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«ما نیز اگر بر اساس فکر و اندیشه‏ی خود سخن مى‏راندیم، همانند دیگران که بر این راه رفته‏اند گمراه مى‏شدیم؛ مکتب ما مکتب علم و عصمت الهی است که از جانب پروردگار متعال توسط پیامبرش برای ما بیان شده است».۱
مگر این اندیشه‏ی بشری و فلسفه و عرفان نیست که در بدیهى‏ترین مسئله‏ی معرفتى، یعنی رابطه‏ی خدا و خلق و آفرینش الهى، با عقل و برهان و شریعت درافتاده و بر اساس اندیشه‏های نادرست خود تحت عنوان برهان یا شهود، اصل آفرینش را انکار کرده و به وحدت وجود و یکی بودن خالق و خلق معتقد شده است؟! فلسفه، عالم را صادر از وجود خداوند متعال و زاییده و تراوشِ حقیقت هستی او مى‏داند، و عرفان و وحدت وجود، عالم را نمود و جلوه و نمایش و رقص ذات اقدس خداوند متعال انگاشته است؛ نه خلقی قبول دارد و نه بنده‏ای و نه به آفرینش اعتقاد دارد و نه به وجود ما سوای خداوند. اما مکتب وحی بر اساس محکم‏ترین برهان‏ها، این اوهام را برنمى‏تابد و با صریح‏ترین گفتارها پرده از بطلان اصل و فرع این اندیشه‏ها برمى‏دارد.
در مسئله‏ی جبر و اختیار هم، قوانین فلسفی همه چیز و همه کس حتی خداوند را بنده‏ی مطیع قانون تخلف‏ناپذیر علت و معلول برمى‏شمارد و وجود اختیار را در دایره‏ی هستى، گزاف و محال مى‏داند. عرفان پا را فراتر گذاشته مى‏گوید غیر از وجود خدا اصلاً چیزی وجود ندارد که بتوان از جبر یا اختیار آن سخن گفت!
اما برهان و عقل و شریعت، خداوند را دارای قدرت و اختیار مطلق مى‏داند، و انسان را در ازای اختیار خود، مسئول واقعی اعمال خویش مى‏شمارد و بدون جهت، گناهان و معاصی را به اَعدام (نیستى‏ها) و لوازم ماهیات و حدود، تفسیر و تعلیل نمى‏کند و زشتى‏ها را به ساحت قدس خداوند متعال نسبت نمى‏دهد. البته اشاره‏ی مفصل به مسائل اختلافی فلسفه و عرفان با مکتب عقل و برهان و شریعت، در کتابی مستقل نیز نمى‏گنجد تا چه رسد به این نگاه مختصر.
علم حقیقی و حقیقت علم
نگرشی کوتاه بر مسائل فلسفی و عرفانی در مقابل مسائل کلامی و دینى، بیانگر این واقعیت است که معرفت دینی در فرهنگ اهل‏بیت علیهم‏السلام و مکتب شکوهمند تشیع، بر اساس گرانسنگ‏ترین براهین و استدلال‏ها استوار است و در معارف والای خویش هرگز از شرق و غرب وام نمى‏گیرد و نیازمند به هیچ مکتب و فلسفه‏ای نمى‏باشد.
امام باقر علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«اگر شرق و غرب را در نوردید علم صحیحی جز آنچه از نزد ما اهل بیت صدور یافته، نمى‏یابید».۲
کتاب هدایت آسمانی مى‏فرماید:
«آیا آن کسی که به سوی حق راهنمایی مى‏کند سزاوارتر است پیروی شود، یا آن که خود نیازمند به هدایت است؟!»۳
امیرالمؤمنین علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«همانا مبغوض‏ترینِ خلق نزد خداوند تعالى، شخصی است که خداوند او را به خودش وا گذاشته، از راه راست بیرون رفته و محبت آرای خود ساخته، قلبش را پر کرده است. با این حال، به نماز و روزه نیز ملتزم باشد. او مردمان را به فتنه اندازد. خود گمراه است و پیروانش را نیز به گمراهی مى‏کشاند»۴٫
امام باقر علیه‏السلام در تفسیر این آیه:
«چه کسی گمراه‏تر از آن کس است که بدون هدایت خداوندی پیرو هوای خویش مى‏باشد».
مى‏فرمایند:
«خداوند متعال در این آیه، کسانی را قصد کرده است که اعتقاد دینیشان را بدون رجوع به امامی از امامان معصوم علیهم‏السلام از فکر و رأی خویش مى‏گیرند»۵٫
امام صادق علیهم‏السلام مى‏فرمایند:
«دروغ مى‏گوید کسی که خود را از شیعیان ما بداند و در عین حال به غیر ما متمسک باشد»۶٫
و مى‏فرمایند:
«هر کس عقیده‏ای را از غیر راهی که خداوند برای خلق خود مقرر کرده فرا گیرد، مشرک است. و آن راه الهى، راه امامِ معصومی است که بر سرّ نهان خداوند امین شمرده شده است»۷٫
قرآن کریم مى‏فرماید:
«آیا شما را درباره‏ی زیانکارترین مردمان خبر دهم؟ ایشان کسانی هستند که عمل و کوششان در زندگی دنیا بیهوده است و خود گمان مى‏کنند کارهایی نیکو انجام مى‏دهند».
امام باقر علیه‏السلام در تفسیر آیه‏ی فوق مى‏فرمایند:
«اینان، مسیحیان، رهبران ایشان، راهبان، بدعت گزاران و مسلمانانی هستند که بر اساس شبهات و امیال خود قدم بر مى‏دارند».۸
حضرت رضا علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«رحمت خداوند بر بنده‏ای باد که امر ما را احیا کند!
گفته شد: چگونه امر شما را احیا مى‏کند؟
فرمودند: علوم ما را مى‏آموزد و آنها را به دیگران یاد مى‏دهد».۹
امام صادق علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«شما را همین بس که هر چه را ما مى‏گوییم بگویید، و درباره‏ی هر چیز که سکوت مى‏کنیم سکوت کنید. خود مى‏دانید که خداوند متعال برای احدی در مخالفت با ما خیری قرار نداده است».۱۰
امیرالمؤمنین علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«شگفتا! و چگونه در شگفت نباشم از اشتباه این گروههای گوناگون با این همه اختلافاتی که در برهانهای دینی خود دارند؟! نه انبیا را پیروی مى‏کنند و نه به دنبال اوصیا مى‏روند. در امیال خود سیر مى‏کنند؛ هر چه را خود بفهمند مى‏پذیرند، و هر چه را نفهمند وامى‏گذارند. پناه ایشان در مشکلاتشان، خودشان و تکیه‏گاهشان در مبهمات نیز، اندیشه‏ها و نظریات خود ایشان است. گویا هر یک از ایشان، امام و پیشوای خویشتن است که آرای خود را برای خویش، محکم و استوار مى‏شمارد».۱۱
پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏فرمایند:
«بدترین دانشمندان امت من کسانی هستند که از راه ما بیرون رفته و راه به سوی ما را بسته‏اند».۱۲
امام باقر علیه‏السلام گروهی از نظریه پردازان و منحرفان از مکتب امامت را دیدند و فرمودند:
«اینان کسانی هستند که بدون هدایت الهى، راه به سوی دین خدا را بسته‏اند. کاش این ناپاکان در خانه‏های خود مى‏نشستند و مردم کسی را نمى‏یافتند که از جانب خدا و پیامبر برای ایشان چیزی بگوید، در نتیجه نزد ما مى‏آمدند تا از جانب خداوند تبارک و تعالی و پیامبرش صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم برای ایشان سخن بگوییم».۱۳
آری معارف مکتب ما با استناد به استوارترین براهین، بر فراز قله‏ی ابدیت ایستاده است و از اندیشه و تفکر بشر، سرچشمه نگرفته است که نیازمند مطالعه‏ی اندیشه‏های فلسفی دیگران شمرده شود، یا ظهور نبوغی در چپ و راست جهان، در کمال آن تأثیری داشته باشد.
امام باقر علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«خداوند امر خویش را به خلق واگذار نکرده است؛ نه به فرشتگان مقرب و نه به انبیای مرسل. بلکه فرشته‏ای از فرشتگان خود را فرو فرستاده و به او فرموده است که پیام او را برساند. پس ایشان را به آنچه خود مى‏پسندد امر فرموده و از آنچه دوست ندارد نهی کرده است».
ابو بصیر به امام صادق علیه‏السلام عرض کرد:
«ما با مسائلی روبرو مى‏شویم که در کتاب و سنت، نشانی از آن نمى‏یابیم. آیا با رأی و نظر خویش درباره‏ی آن سخن بگوییم؟»
امام علیه‏السلام فرمودند:
«در این صورت، اگر به حق دست بیابی اجری نخواهی داشت، و اگر خطا کنی بر خداوند دروغ بسته‏اى».
امام رضا علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«هر کس با نظر و رأی و اندیشه‏ی خود قدم بردارد هلاک مى‏شود، و هر کس خاندان نبوت را واگذارد گمراه مى‏گردد».
شخصی پرسید نظر شما درباره‏ی فلان مطلب چیست؟ امام علیه‏السلام فرمودند:
«نظر و اندیشه در اینجا چه جایگاهی دارد؟ ما هر گاه سخنی مى‏گوییم از پیامبر خدا، از جبرئیل، از خداوند بیان مى‏کنیم».۱۴
رشد علم، یا رواج جهل؟!
چه اشتباه بزرگی است که برخى، پیدایش شاخه‏های متعدد و متفاوت فلسفی و مکتبهای گوناگون عقیدتی را امری نیکو مى‏پندارند.
حال اینکه پیداست منشأ اکثر جنگ‏ها، کشمکش‏ها، فسادها، خونریزى‏ها، حق‏کشى‏ها و سایر نابسامانیهای زندگی بشر تماما در گرو این است که پیوسته در طول تاریخ کسانی که لایق ریاست نبوده‏اند در پی ریاست بر آمده، و کسانی که لایق ارائه‏ی مکتب و اندیشه و عقیده نبوده‏اند به نشر افکار ساخته‏ی خود پرداخته‏اند.
اگر در مقابل اولیا و انبیای معصوم الهى، نااهلان اظهار وجود نمى‏کردند، رهبر اهل دین و خرد ـ که خداوند پرده از رخسارش برگیرد و به شمشیر کجش، قامت دین راست نماید ـ از دیده‏ها مستور نمى‏شد و مسلما دامنه‏ی اختلافات بسیار محدود گشته، از حدود اختلافات جزئی در تفسیر کلام صاحبان وحی تجاوز نمى‏کرد، که آن هم با رجوع به خود ایشان از میان مى‏رفت و نشانی از گمراهی و کجروی و سرگردانی برای جویندگان حقیقت در میان نمى‏ماند، و جوامع انسانی به راحتى، ملجأ و پناه حقیقی خود را مى‏یافتند و در برخورد با آرای مکاتب گوناگون، دچار سرگشتگی نمى‏شدند.
آرى، اگر نظریه پردازان بشر، مکتب سازی نمى‏کردند دامنه‏ی اختلافات اعتقادی محدود به اختلاف در فهم مکتب وحی – آن هم در غیر نصوص آن – مى‏شد و بس. و در این محدوده نیز، اشتباهکاران از دیدگاه مکتب عقل و وحى، معذور بودند و به هلاکت و شقاوت دنیا و آخرت گرفتار نمى‏شدند، و موجب گمراهی دیگران نیز نمى‏گردیدند.
امیرالمؤمنین علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«لَوْ سَکَتَ مَنْ لا یَعْلَمُ سَقَطَ الاخْتِلافُ».۱۵
«اگر نادان دم فرو مى‏بست و خاموش مى‏ماند، اختلاف و پراکندگی از میان مى‏رفت».
بنابر این ظهور اندیشه‏ها و فلسفه‏های مختلف، از بزرگترین مصیبتهای جوامع انسانی و مانع سعادت بشری است و انتشار آرای گوناگون و پریشان را باید رواج جهل شمرد نه رشد علم.
تعارض میان حکم عقل و تعالیم مکتب وحی هرگز ممکن نیست. آن‏جا هم که تعارضی به نظر مى‏آید باید دانست که آرای اندیشمندان و عقلای بشر دائما حکم عقل نیست؛ زیرا گر چه حجیت قطع ذاتی است اما عقلا و اندیشمندان بشرى، از خلط و به هم آمیختن اوهام خویش با احکام عقلی مصون نیستند.
علاوه بر آن، احکام عقل بشری دائما محدود به حدود خاصی است و نسبت به خارج از آن محدوده نفیا و اثباتا حکمی ندارد. تجاوز از این محدوده نیز خود غالبا از خلط بین احکام عقل و وهم نشأت مى‏گیرد.
یکی از آشکارترین روشهایی که برای ترویج اباطیل و فرهنگ و فلسفه‏های گوناگون به کار برده مى‏شود، این است که به هنگام نشر افکار مختلف مى‏گویند ما به حق و باطل این آرا و سخنان کاری نداریم و فقط آن را نقل و بیان مى‏کنیم؛ چنانکه این روش در آثار و نوشته‏های اکثر شیفتگان ظواهر فریبنده‏ی غرب به عیان دیده مى‏شود.
این افراد اگر سوء نیّت نداشتند و از درایت کافی نیز برخوردار بودند به هنگام برخورد با فلسفه‏های عنان گسیخته و بى‏سر و پای اندیشمندان شرق و غرب، باید آنها را با نقد و ابطال بیان مى‏کردند و چنانچه توان چنین کاری را نداشتند، لا اقل آنها را در اختیار آشنایان با علوم اهل‏بیت علیهم‏السلام مى‏گذاشتند تا آن آثار با نقدش انتشار یابد.
در کجروی و نادرستی انسان همین بس که هر سخن نادرستی را نقل و بیان کند، و چنین پندارد که با این خلافکاری آشکار، جمود و تعصب را از خود نفی کرده و نشان آزاداندیشی را بر خویش نهاده است.
امام صادق علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«کَفَی بِالْمَرْءِ کِذْبا أَنْ یُحَدِّثَ بِکُلِّ ما سَمِعَ»۱۶٫
«در دروغگویی انسان همین بس که هر چه را مى‏شنود نقل کند».
پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏فرمایند:
«حَسْبُکَ مِنَ الْکِذْبِ أَنْ تُحَدِّثَ بِکُلِّ ما سَمِعْتَ».
«در دروغگویی تو همین کافی است که هر چه را شنیدی بازگو کنى».
امام صادق علیه‏السلام در رساله‏ای که در نکوهش رویه‏ی نظریه‏پردازان و فلسفه‏سازان نگاشته‏اند مى‏فرمایند:
«هر کس دیگران را به سوی روش و استدلالات و اندیشه‏های خویش فراخواند نه انصاف دارد و نه به نتیجه‏ی صحیحی مى‏رسد؛ زیرا آن دیگران نیز، نظریات و اندیشه‏ها و استدلالاتی دارند و هیچ دلیلی بر ترجیح مکتب و داعیانِ این راه بر نظریات پیروانشان نیست؛ چه بسا خود ایشان پس از اندکی به شاگردان خود محتاج شوند.
ما خود نیز دیده‏ایم که برخی از شاگردان – ولو پس از مدتی – از استاد خود فراتر مى‏روند؛ و معلمان را هم گاهی دیده‏ایم که در نظریات خود محتاج به نظریه‏ی پیروان خود مى‏گردند.
در نتیجه‏ی پیمودن همین راهها است که جاهلان به حیرت افتاده و اهل شک و تردید، اسیر گمان‏ها و حدس‏ها و تخمینات خود شده‏اند. اگر خداوند، پیمودن چنین راهی را جایز مى‏دانست دیگر پیامبران را با آیین‏های محکم و قاطع بر نمى‏انگیخت، و بر یاوه‏بافی وجهالت‏پردازی خرده نمى‏گرفت.
آنگاه که مردمان، حق را نشناختند و از نعمت او روی برگرداندند و به جهالت و افکار خود ساخته، خویش را مستغنی از علم الهی دانستند و با کنار نهادن انبیا و امامان معصوم علیهم‏السلام به افکار و اندیشه‏های خود اکتفا کردند، خداوند هم ایشان را با ساخته‏هایشان واگذاشت و خوار و ذلیلشان فرمود، تا آنجا که ایشان، اینک خویشتن را پرستش مى‏کنند و خود نمى‏فهمند!
آرى، اگر خداوند به این اعمال و نظریه‏پردازى‏های ایشان راضی بود دیگر برای ایشان پیامبران را نمى‏فرستاد که با احکام روشن و قاطعانه‏ی خود، اختلافات ایشان را ریشه‏کن سازند و از افکار خود ساخته، بازشان دارند.
ما دلیل عدم رضایت خداوند به پیمودن این راه‏ها را این مى‏دانیم که پیامبران با اموری متین و صحیح مبعوث شده‏اند و از پرداختن به امور مورد اشکال و هلاک‏کننده نهی فرموده‏اند.
خداوند ایشان را همراه اموری که از رأی و قیاس برکنار است، راه و راهنما به سوی خود قرار داده است.
پس هر کس بخواهد آنچه نزد خداوند است با تفکر و اندیشه و استدلال دریابد، جز بر دوری خود از خداوند نیفزاید.
هرگز پیامبری مبعوث نگردید ـ اگر چه سالیان دراز عمر کند ـ که از مردمان چیزی را بپذیرد که با آنچه از نزد خداوند آورده است مخالف است تا اینکه لازم آید گاهی تابع باشد و دیگر گاه متبوع!
و هرگز دیده نشد که پیامبری در آنچه آورده است بر اساس تفکر و رأی خویش سخن براند . . . و این خود برای عاقلان، دلیل است بر اینکه نظریه پردازان بر خطا و بر باطلند.
اختلاف تنها در مورد فهم مطالب انبیا جایز است نه در نفس حقانیت ایشان و مقابله با مکتب و دینشان.
پس از دو خصلت بر حذر باش:
۱ . اینکه آنچه را خود به آن مى‏رسی ارائه دهی و جاهلانه و نادانسته، پیرو خویشتن باشى.
۲ . از مکتب و تعالیم انبیا که بدان نیازمندی خود را مستغنی شمارى، و آن را که به سوی او باز خواهی گشت تکذیب کنى.
بپرهیز از اینکه حق را از روی خستگی و ملالت واگذارى، و از روی جهل و ضلالت، باطل را نیکو شمارى؛ چرا که ما هرگز کسی را که پیرو رأی خویش باشد و از آنچه بیان داشتیم قدم فراتر نهد ندیدیم که هدایت گردد. پس در آنچه گفتیم خوب بیندیش».۱۷
یونس بن عبدالرحمن گوید: به امام کاظم علیه‏السلام عرض کردم: توحید الهی را چگونه بشناسیم؟ فرمودند:
یا یونس، لا تَکونَنَّ مبتدعا، مَنْ نَظَرَ بَرأیَهِ هَلَکَ، وَمَنْ تَرَکَ أَهلَ بیتِ نبیِّهِ، وَمَنْ تَرَکَ کتابَ اللّهِ وَقَوْلَ نَبیِّهِ کَفَرَ.۱۸
در علم توحید و خداشناسی بدعت‏گذار مباش و در این راه با پای خود گام مزن، هر کس عقیده‏اش را به رأی و نظر خویش برگزیند، هلاک خواهد شد و هر کس اهل بیت پیامبرش را واگذارد گمراه خواهد شد و هر کس کتاب خدا و گفتار پیامبرش را وانهد کافر خواهد شد.

درود بر آنان که جز به حق مطلق دل نبسته‏اند
و در انتظار مقدمش لحظه مى‏شمارند . . .
اللهم عجّل ظهوره وقرّب زمانه وکثّر أنصاره .
۱ . بحار الانوار: ۲ / ۱۷۲٫
۲ . عوالم العلوم: ۲ / ۳۹۳٫
۳ . یونس / ۳۵٫
۴ . عوالم العلوم: ۲ / ۳۸۶ ـ ۳۸۷٫
۵ . عوالم العلوم: ۲ / ۳۹۳٫
۶ . عوالم العلوم: ۲ / ۳۹۸٫
۷ . عوالم العلوم: ۲ / ۴۰۱٫
۸ . وسائل الشیعه: ۱۸ / ۱۲۶ از تفسیر على بن ابراهیم.
۹ . وسائل الشیعه: ۱۸ / ۱۰۲ از معانى الاخبار: ۱۸۱٫
۱۰ . وسائل الشیعه: ۱۸ / ۹۲ از کافى: ۸ / ۸۷٫
۱۱ . وسائل الشیعه: ۱۸ / ۱۷ از نهج‏البلاغه: خطبه ۸۷٫
۱۲ . عوالم العلوم: ۲ / ۷ ، ۴٫
۱۳ . اصول کافى: ۱ / ۳۹۳٫
۱۴ . روایاتى به مضمون آنچه بیان شد وارد شده است که مى‏توانید آنها را در بحارالانوار، کتاب العلم، جلد ۲، صفحه‏ى ۱۷۲، باب ۲۳ ببینید
۱۵ . عوالم العلوم: ۲ / ۴۲۰٫
۱۶ . بحار الانوار: ۲ / ۱۵۹٫
۱۷ . وسائل الشیعه: ۱۸ / ۳۲٫
۱۸ . کافى: ۱/۵۶٫

دسته‌ها: دسته‌بندی نشده | Comments Off

بخش سوم، جبرگرایی و نفی اختیار (۱۱ مهر ۱۳۸۷)

بخش سوم
جبرگرایی و نفی اختیارعارفان به مقتضای اعتقاد خویش به وحدت وجود و نفی وجود مخلوق، فاعلیتِ خود را نسبت به اعمالی که انجام مى‏دهند از اساس انکار نموده و بر خلاف برهان، وجدان، کتاب، سنت و فطرت به جبر گرویده و منکر وجود اختیار گشته‏اند.
در این بخش، در ضمن دو عنوان به نمونه‏هایی از گفتار اهل عرفان در گرایش به جبر، و نفی جبر از دیدگاه مکتب وحى، بسنده مى‏کنیم:
الف) جبرگرایی اهل فلسفه و عرفان و تصوف
از کتاب مقالات نقل کردیم که:
«تا سالک بدین وادی نرسد و آن واحد بى‏منتها را ـ که وحدتش غیر در جهان نگذاشت ـ اصل همه . . . کارها نشناسد و به تعبیر حکیمان الهى، به توحید . . . افعالی آراسته نگردد، خواه خدا را یک گوید یا هزار، تفاوتی نمى‏کند . . . در منزل توحید، تمامی کثرتها به وحدت بدل مى‏شود . . .
 از خدا دان خلاف دشمن و دوست
 که دل هر دو در تصرف اوست
سعدى۱
و شبستری مى‏گوید:
فعل‏ها جمله فعل حق مى‏دان
کافری گر نیاوری ایمان
کارها جمله آفریده اوست
اگر آن جمله بد، و گر نیکوست
اختیار تو، اختیار وی است
بلکه کار تو، عین کار وی است
هیچ در کار خود بدی مختار
فعلت اکنون هم آنچنان انگار
خالق نیک و بد همه اوست
کی بود خلق و فعل، خود همه اوست
کارها جمله کار او انگار
وندر این کار هیچ کار مدار
همه‏ی ما چو اوست در همه باب
ما چه باشیم در میان دریاب۲
و مى‏گوید:
کدامین اختیار ای مرد جاهل
کسی را کاو بود بالذات باطل
چو بود توست یکسر همچو نابود
نگوئی که اختیارت از کجا بود
هر آن کس را که مذهب غیر جبر است
نبی فرمود کاو مانند گبر است
چنان کآن گبر یزدان و اهرمن گفت
مرین نادان احمق، او و من گفت
مقدر گشته پیش از جان و از تن
برای هر کسی کاری معین۳
و لاهیجی مى‏گوید:
«چون فی نفس الامر وجود و هستی ممکنات، تجلی وظهور حق است به صورت انسان، و ممکن بالذات معدوم است و هستی او، وهم و خیالی بیش نیست، پس چنانچه نسبت وجود به ممکنات عین مجاز است نسبت صفات و افعال و آثار که تابع ذاتند به طریق اولی که مجازی و اعتباری باشد و هیچ تحققی نداشته باشد نسبت اختیار به خود جهل است وخود را مستقل در افعال دانستن جهل بر جهل».۴
و مى‏گوید:
«در صورت جمیع مظاهر و در همه جای و در همه محل، مؤثر حق را مى‏باید دانست. چو وجود و افعال جمیع اشیاء، وجود و فعل حق است که به صورت ایشان ظهور یافته است و نموده شده».۵
ابن عربی مى‏گوید:
«فالکفرُ والإیمانُ والطاعةُ والعصیانُ مِن مشیَّتِهِ وحکمتِهِ وإرادتِهِ، ولم یَزل ـ سبحانه ـ موصوفاً بهذه الإرادةِ أزلاً . . .»۶
«پس کفر، ایمان، اطاعت و معصیت همه از مشیت و حکمت و اراده او مى‏باشد و او به طور ازلی متصف به این اراده است . . .»
و مى‏گوید:
«فَسبحانَ مَن لا فاعلَ سواه».۷
«پس منزه است آن کسی که هیچ فاعلی جز او وجود ندارد».
حافظ گوید:
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم؟
* * *
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟
* * *
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش وگو گناه من است
* * *
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
* * *
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست
* * *
مکن به چشم حقارت نگاه بر من مست
که نیست معصیت و زهد بى‏مشیت او
* * *
در کوی نیکنامی ما را گذر ندارند
گر تو نمى‏پسندی تغییر ده قضا را
نعمت اللّه ولی مى‏گوید:
 فاعل مختار در عالم یکی است در حقیقت فعلها از خود مدان۸
یک فاعل و فعل او یکی هم  گه نیک نماید و گهی بد
 در هر دو جهان یکی است موجود هر لحظه به صورتی مجدد۹
کتاب روح مجرد از مولوی نقل مى‏کند که امیرالموءمنین علیه‏السلام قاتلشان را در کشتن خویش، معذور و مجبور مى‏دانسته و خودشان او را شفاعت خواهند نمود و در این باره چنین مى‏آورد:
من همی گویم برو جفّ القلم زین قلم بس سرنگون گردد علم
هیچ بغضی نیست در جانم ز تو زانکه این را من نمى‏دانم ز تو
آلت حقی تو، فاعل دست حق چون‏زنم بر آلت حق طعن و دق؟۱۰!
لیک بى‏غم شو شفیع تو منم     خواجه روحم نه مملوک تنم۱۱
لاهیجی در شرح گلشن راز مى‏نویسد:
«سالکِ صاحب تجلى، جمیع افعال و اشیا را در افعال حق فانی یابد و در هیچ مرتبه و هیچ شیئی غیر حق، فاعل نبیند و غیر او را موثر نشناسد و . . . این را مقام محو مى‏نامند».۱۲
ب) نفی جبر در معارف خاندان وحى
امام صادق علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«اَللَّهُ أَعْدَلُ مِنْ أَنْ یُجْبِرَ عَبْداً عَلَی فِعْلٍ ثُمَ یُعَذّبَهُ عَلَیْهِ».۱۳
«خداوند عادل‏تر از این است که بنده‏ای را بر کاری مجبور کند، سپس بخاطر آن عذابش نماید».
امام باقر علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ أَرْحَمُ بِخَلْقِهِ مِن أن یُجْبِرَ خَلْقَهُ عَلَی الذُّنُوبِ ثُمَّ یُعَذِّبَهُم عَلَیْهَا».۱۴
«خداوند به خلق خود مهربان‏تر از آن است که ایشان را به انجام گناهان مجبور کند و سپس به جهت گناه، عذابشان نماید».
رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مى‏فرمایند:
«یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ یَعْمَلُونَ الْمَعَاصی وَیَقُولُونَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ قَدَّرَهَا عَلَیْهِمْ، اَلرّادُّ عَلَیْهِمْ کَشاهر سَیْفه فی سَبیِلِ اللّهِ».۱۵
«در آخرالزمان گروهی باشند که گناهان را انجام دهند و گویند خداوند آنرا بر ایشان مقدر فرموده است. کسی که بر ایشان رد کند مانند کسی است که در راه خداوند شمشیر کشیده باشد».
حضرت رضا علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«مَنْ قَالَ بِالتَّشبیهِ وَالجَبْرِ فَهُوَ کَافِرٌ مُشْرِکٌ، ونَحن منه بُراءٌ فی الدنیا والآخِرة».۱۶
«هر کس به تشبیه و جبر اعتقاد داشته باشد مشرک است و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم».
و مى‏فرمایند:
«من شبّه اللّه تعالی بخَلقِهِ فهو مشرکٌ و من نسبَ إِلیه ما نَهَی عنهُ فهو کافرٌ»۱۷٫
«هر کس خداوند تعالی را به خلقش تشبیه کند مشرک است، و هر کس آنچه را از آن نهی فرموده است به او نسبت دهد کافر است».
نزد حضرت رضا علیه‏السلام سخن از جبر و تفویض به میان آمد، آن حضرت فرمودند:
«ألا أُعطیکم فی هذا أصلاً لا تختلفونَ فیه ولا یخاصمُکم علیه أحدٌ إلاّ کسرتُموه؟ قلنا: إن رأیتَ ذلکَ.
فقال: إن اللّه تعالی لم یُطع بإکراهٍ، ولم یُعصَ بغلبة، ولم یُهملِ العبادَ فی ملکِهِ، هو المالکُ لما ملّکهم، والقادرُ علی ما أقدرهم علیه، فإن ائتمرَ العبادُ بطاعتِهِ لم یکنِ اللّه عنها صادّا ولا منها مانعا، وإن ائتمروا بمعصیته فشاءَ أن یحولَ بینهم وبین ذلک فعلَ، وإن لم یحلْ ففعلوا فلیسَ هو الذی أدخلَهم فیه. ثم قال علیه‏السلام : من یضبطْ حدودَ هذا الکلامِ فقد خاصَمَ من خالَفَه».۱۸
«آیا در این باره اصلی به شما اعطا نکنم که هرگز در آن اختلاف پیدا نکنید و هیچ کس در مورد آن با شما مخاصمه نکند مگر اینکه او را درهم شکنید؟ گفتیم: اگر دوست دارید.
حضرت فرمودند:
اطاعت خداوند تعالی به اجبار نیست، معصیت و نافرمانی نیز به مغلوبیت خداوند انجام نمى‏یابد و او بندگان را در ملک خویش مهمل رها نکرده است.
اوست مالک آنچه که به ایشان تملیک نموده است، و اوست قادر بر آنچه ایشان را بر آن قدرت عطا فرموده است.
اگر بندگان پذیرای فرمان طاعت او باشند مانع و جلوگیر ایشان نخواهد بود، و چنانچه راه معصیت او پویند، اگر بخواهد بین ایشان و گناهان حائل شود انجام مى‏دهد. و در صورتی که حائل و مانع نشود و ایشان معصیت کنند، او نیست که ایشان را داخل گناهان کرده است». سپس فرمودند: «هر کس حدود این گفتار را ضبط کند، بر مخالفین خود غالب آید».
امام کاظم علیه‏السلام مى‏فرمایند:
«من زعم أنّ اللّهَ تعالی یجبر عبادَه علی المعاصی أو یکلّفُهم ما لا یطیقون فلا تأکلوا ذبیحتَه، ولا تقبلوا شهادتَه، ولا تصلّوا وراءَه، ولا تعطوه من الزکاةِ شیئا».۱۹
«هر کس گمان کند که خداوند تعالی بندگانش را مجبور به انجام گناهان مى‏سازد، یا ایشان را به چیزهایی تکلیف مى‏کند که قدرت بر آن را ندارند، نه ذبیحه‏اش را بخورید، و نه شهادتش را قبول کنید، و نه پشت سرش نماز بخوانید، و نه به او زکات بدهید».

۱ .
۲ . مقالات: ۳۱۲ ـ ۳۱۳٫
۳ . مجموعه‏ى آثار شیخ محمود شبسترى: ۲۱۷٫  ۳ ـ شبسترى، گلشن راز.
۴ . محمد لاهیجى، شرح گلشن راز: ۴۲۵٫
۵ . همان: ۴۲۷٫
۶ . ابن عربى، فتوحات مکیه، سفر ۱، ص ۱۶۷٫
۷ . همان: ۱۷۰٫
۸ . به نقل فلسفه و عرفان از نظر اسلام: ۱۴۶٫
۹ . همان: ۱۵۰٫
۱۰ . روح مجرد: ۴۹۸٫
۱۱ . همان: ۵۰۰٫
۱۲ . محمد لاهیجى، شرح گلشن راز: ۲۶۸٫
۱۳ . بحارالانوار: ۵ / ۵۱، به نقل از توحید شیخ صدوق.
۱۴ . همان.
۱۵ . بحارالانوار: ۵ / ۴۷٫
۱۶ . بحارالانوار: ۲۵ / ۲۶۶، به نقل از عیون الاخبار شیخ صدوق.
۱۷ . عیون اخبار الرضا علیه‏السلام : ۱/۹۳٫
۱۸ . عیون اخبار الرضا علیه‏السلام : ۱/۱۱۹٫
۱۹ . عیون اخبار الرضا علیه‏السلام : ۱/۱۰۱٫

دسته‌ها: دسته‌بندی نشده | Comments Off

بخش دوم، گریز اهل عرفان از دلیل و برهان (۱۱ مهر ۱۳۸۷)

بخش دوم
گریز اهل عرفان از دلیل و برهان
از آنجا که ادعاهای اهل عرفان با موازین عقلی و برهانی سازش ندارد، به شدت از برهان و عقل گریخته و به بهانه‏ی عشق و مستى، حقایق آشکار را انکار کرده و با بینش صحیح فکری در افتاده‏اند. در نتیجه‏ی این عقل ستیزى، حق و باطل را یکی دانسته و کفر و ایمان را یکسان تلقی کرده‏اند.
کتاب مقالات، غافل از مخالفت‏های صریح مذهب عشق با برهان و قرآن و سنت و وحى، چنین مى‏نگارد:
«این حال همیان و حیرت از یک نگاه پدید مى‏آید که به تنهایی تمام دیدنیهای غیب و شهود را در بر مى‏گیرد و همه پرسش‏ها و خارخارهای عقل عافیت اندیش را پاسخ مى‏گوید . . . در وادی حیرت، جمله اضداد جمع و همه محالات حال مى‏شوند. شب و روز ۴و آفتاب و ماه و زهر و شکر و بهار و خزان در هم مى‏آمیزند و سالک را در خود گم مى‏کنند چنانکه:
 گر از او پرسند هستی یا نه ای
 سربلند عالمى؟ پستى؟ که اى؟
 در میانی یا برونی از میان
 برکناری یا نهانی یا عیان
 فانى‏ای یا باقى‏ای یا هر دویی
 هر دویی یا تو نه‏ای یا نه توئی
 گوید اصلاً من ندانم چیز من
 وین ندانم هم ندانم نیز من
 عارفم اما ندارم معرفت
 بى‏صفت گشتم نگشتم بى‏صفت
منطق الطیر
و در این حال، تخت وجود به تمامی حجله عشق مى‏شود و سالک از منطق الطیر شعشعه‏ی ذات، بیخود و حیران مى‏گردد»۱٫
و نیز مى‏نویسد:
«جهان آکنده از زیبایی است، از زمین زیر پای تا آسمان بالای سر، و از ابر و موج تا کاغذ ابر و باد، و از بیرنگی عشق تا نقوش رنگارنگ شمشیرهای دمشق، زیبایی حقیقت است، و حقیقت زیبایی است، و هر دو عین وجودند . . . زندگی رقصی است بسوی خداوند . . .»۲
در جای دیگر به جرعه‏ای از می عشق، از تمامی صحنه‏های مجاهدات و مبارزات حق و باطل کناره جسته، چنین مى‏نویسد.
مى‏خور که ز دل قلت و کثرت ببرد
اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیائی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد
خیام
و در مدح این شراب عشق عرفانی و صلح کل صوفیان مى‏نگارد:
«این کدامین شراب است که سوداگران ترازوخوی را از سنگ تفرقه و حسابِ کم و بیش مى‏رهاند، و جنگ هفتاد و دو ملت را به آشتی مى‏کشاند»۳٫
آرى! مذهب عشق و عرفان، کسانی را که بر اساس موازین عقل و برهان و سنت و قرآن قدم برمى‏دارند و به حق تمسک مى‏جویند و باطل را دور مى‏اندازند، سوداگر ترازوخوی و گرفتار سنگ تفرقه و حسابِ کم و بیش مى‏خواند، و به همین سادگی بر مکتب تمامی حق جویان و باطل پرهیزان، یعنی همه پیامبران و پیروان راستین ایشان، خط بطلان مى‏کشد! و اهل حق و باطل را به آشتی بر اساس باطل دعوت مى‏کند!
به راستى، چگونه مى‏توان ضدیت‏های اولیای حق و باطل در گستره‏ی تاریخ را ـ پناه بر خدا ـ جنگ خر فروشان دانست که کتاب مقالات مى‏نویسد:
«مادر گلها خار است و جنگ خار و گل و همه تعیّنات و اضداد چون جنگ خر فروشان، صنعت و بازار گرمی است…۴
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست۵
حافظ
کفر و دین هر دو در رهت پویان
وحده لاشریک له گویان
سنائى۶
و نیز از دیوان شمس تبریزی چنین نقل مى‏کند:
موءمن و کافر مگوی محسن و فاسق مجوی
جمله اسیر تواند دست کرم برفشان!
کیست که مست تو نیست جرعه پرست تو نیست
مهره دست تو نیست بر همه افسون بخوان۷!
آرى! ایشان این چنین بر مبنای مذهب صلح کل عارفان، کفر و دین و فسق و ایمان را یکی مى‏دانند؛ امّا خداوند متعال مى‏فرماید.
«أَ فَمَنْ کَانَ مؤمِناً کَمَنْ کَانَ فَاسِقاً لا یَسْتَوُونَ»۸
«آیا کسی که موءمن است همانند کسی است که فاسق و نافرمان است؟ هرگز مساوی نیستند».
و مى‏فرماید:
«اللّهُ وَلِی الّذیِنَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُوّرِ وَالّذیِنَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُولئِکَ أَصْحَابُ النّارِ هُمْ فیِهَا خَالِدُونَ»۹
«خداوند، ولی اهل ایمان است. ایشان را از ظلمت‏ها به سوی نور مى‏برد، و کسانی که کافر شدند اولیای ایشان طاغوت است که آنها را از نور به ظلمت مى‏کشانند. ایشان اهل آتشند و در آن جاودان خواهند بود».
«مَنْ کَفَرَ فَعَلیْهِ کُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلأَنْفُسِهِم یَمْهَدُونَ»۱۰
«هر کس کافر گردد، کفرش به زیان اوست، و آنانکه عمل صالح بجای آورند پس برای خویشتن مى‏اندوزند».
«تَاللّهِ إِنْ کُنَّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ إِذْ نُسَوّیکُمْ بِرَبِّ الْعَالَمینَ»۱۱
«سوگند به خدا که ما در گمراهی آشکاری بودیم که شما را با پروردگار جهانیان برابر مى‏دانستیم».
« . . . قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الأَعْمَی وَالبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ»۱۲
«بگو: آیا دانا و نادان و گمراهی و هدایت یکسان هستند؟!»
«وَلا تَسْتَوِی الحَسَنَةُ وَلاَ السَیِّئَةُ»۱۳
«خوبی با بدی هرگز یکسان نیست».
« . . . لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَهِ وَاللَهُ لاَیَهْدِی القَوْمَ الظَالِمیِنَ»۱۴
«نزد خداوند یکسان نیستند و خداوند، ستمکاران را راه نمى‏نماید».
«قُلْ لاَ یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَالطَّیِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الخَبِیثِ فَاتّقُوا اللّهَ یَا أُولِی الأَلْبَابِ لَعَلّکُمْ تُفْلِحُونَ»۱۵
«بگو: پلید و پاک یکسان نیستند هر چند فراوانی پلیدها تو را به شگفت آورد. پس ای خردمندان، از خدای بپرهیزید، شاید رستگار شوید».
«لاَیَسْتَوِی أَصْحَابُ النّارِ وَأَصْحَابُ الجَنّةِ، أَصْحَابُ الْجَنَةِ هُمُ الْفَائِزُونَ»۱۶
«دوزخیان با بهشتیان یکسان نیستند. اهل بهشت رستگارانند».
کتاب مقالات مى‏نگارد:
«و به گفته حافظ جرعه‏ای بر خاک افشاند و عوالم بى‏نهایت را مست و شیدای خود کرد».۱۷
مى‏پرسیم: چگونه شما همه چیز را مست و شیدای خدا مى‏دانید؟ آیا شیطان، مست و شیدای خداست؟ و به عشق او بندگانش را به سوی دوزخ و مبارزه با پروردگار مهربان و دشمنی با سعادت خودشان مى‏خواند؟! آیا کشندگان پیامبران الهى، به عشق و مستی خدایى، سفیران مخلص او را به قتل رساندند؟ آیا خونخواران صحنه‏ی کربلا، به مستی محبت الهى، بزرگترین فاجعه‏ی تاریخ را رقم زدند؟! آیا شما سقیفه‏ی بنی ساعده را هم خانه‏ی عشق و محبت الهی مى‏دانید؟!
و قرآن‏های بر سر نیزه‏ی معاویه را؟! و خار چشم امیرالمؤمنین علیه‏السلام و استخوان حلقوم آن حضرت را؟! و شمشیر ابن ملجم را؟! و دیگر نعره‏های مستانه‏ی دژخیمان و خونخواران تاریخ را؟! آیا چنانکه اهل عرفان مى‏گویند هیچ فرقی بین حق و باطل نیست، و اهل باطل همگی عاشقان مستانه‏ی حقند؟! و آیا تمامی پیامبران و معصومین علیهم‏السلام که پیرو مذهب صلح کل و عشق و مستی فراگیر عارفانه نبوده‏اند و با تمام توان خود با کفر کیشان و جبری مسلکان و وحدت وجودیان و دهریانِ منکر آفرینش مبارزه کرده‏اند، بر خطا بوده‏اند؟!
در ارزیابی این آرزوی عارفان که در پی آنند تا با نوشیدن صهبای عشق از قلت و کثرت رهیده و از اندیشه‏ی هفتاد و دو ملت فارغ شوند و به حق و باطل کاری نداشته باشند، بیان مى‏داریم که امام باقر علیه‏السلام فرمودند:
«تفرَّقتْ هذه الأُمَّة بعدَ نبیِّها صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم عَلی ثلاثٍ وسبعینَ فِرقَة: اثنتانِ وسَبْعونَ فِرقَة فی النّار وفِرقةٌ فی الجنَّةِ، ومِنَ الثَّلاثِ وسبعینَ فِرْقَة ثلاثُ عَشْرةَ فِرْقَة تَنْتَحِلُ ولایتنا وموَدَّتَنا، اثنتا عشرة فرقة منها فی النّار وفرقة فی الجنّة»۱۸٫
«این امت پس از پیامبرشان، هفتاد و سه گروه شدند؛ هفتاد دو گروه ایشان در دوزخ و تنها یک فرقه در بهشت خواهند بود.
سیزده گروه از آن هفتاد و سه گروه، خود را به محبت و ولایت ما مى‏بندند که دوازده گروه از ایشان نیز در دوزخند و تنها یک گروه اهل بهشت خواهند بود».
عاقبت وخیم مذهب صلح کل
کتاب مقالات در پی دفاع از بى‏قیدی درویشان و مذهب صلح کل عارفان مى‏نگارد:
«باید گفت که اختلاف عقل و عشق در مراتب ادراک است و تا هنگامی که آدمی درک ماهیات و حدود و رسوم و تعیّنات متکثره مى‏کند و کائنات را یک به یک به ترازوی خویش مى‏سنجد و هر یک را وزنی و نامی مى‏نهد و تمیز مى‏دهد میانه زهر و شکر و زشت و زیبا و شب و روز و کفر و ایمان و میخانه و محراب و درست و نادرست و خیر و شر، و در یک چهار چوب منطقی و ریاضى، جهت اشتراک و جهت اختلاف و جنس و فصل موجودات را معین مى‏کند و بیرون از چهار حد و شش جهت و پنج گوهر، چیزی نمى‏داند و در این میانه خود را محور همه قضاوت‏ها و سنجش‏ها و ارزش‏ها مى‏شناسد، قوه ادراک او در مرتبه عقل است و او را عاقل گویند . . . وقتی قوه ادراک از دانایی به بینایی رسید عاشق مى‏شود و محصول چهل سال علم و زهد و تقوی را به یک پیاله می عشق سودا مى‏کند و از جهان تضاد رهائی مى‏یابد . . .»۱۹
بدیهی است هر کس فطرت الهی و بینایی حقیقی خود را به غرق شدن در دریای اشعار و گفتارهای نادرست و خلاف برهان عارفان از دست نداده باشد، به خوبی مى‏داند فرق گذاشتن بین شب و روز، کفر و ایمان، و میخانه و محراب، درست و نادرست و حق و باطل، براساس برهان و سنت غیر قابل تغییر الهی و متن کتاب وحی خداوند است، و به بهانه‏ی عشق و مستى، پشت پا بر همه‏ی واقعیات و حقایق زدن و از عقل گریختن، نهایت کجروی و گمراهی است.
آیا آن آگاهی و شعور و بیداری که جامعه‏ی ما پیوسته به خود نسبت مى‏دهد، یعنی همان انکار فرق خیر و شرّ و درست و نادرست؟! و انکار کردن ضدیت حق و باطل ؟! مگر نه این است که هر کس ضدیّت حق و باطل را نپذیرد و انحصار حقانیت محض به مکتب قرآن و اهل بیت علیهم‏السلام را به هر بهانه‏ای انکار کند، در حضور تمامی مدعیان اسلام و مسلمانى، صریحا ریشه‏ی اسلام و حقانیت قرآن را زده، تمامی مبارزات و کوشش‏های پیامبر و اهل بیت علیهم‏السلام و مجاهدات مدافعان نستوه حریم تشیع را پوچ و باطل مى‏شمارد؟!
آیا نباید اندیشید که با دفاع از این اندیشه‏های خلاف برهان، مسئله‏ی خداوند و ابلیس، ابراهیم علیه‏السلام و نمرود، موسی علیه‏السلام و فرعون، خاتم الانبیاء صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و ابوجهل، امیرالمؤمنین علیه‏السلام و معاویه، سیدالشهدا علیه‏السلام و یزید و پیروان برهان و کتاب و سنت با ادیان تحریف شده و صوفیان دور از دین و برهان، به چه سرنوشتی مى‏انجامد؟!
عقل یا عشق، و برهان یا شهود؟
از شگفت‏ترین ادعاهای اهل عرفان این است که گویند با عقل و برهان و استدلال، توحید واقعی را نمى‏توان یافت، و باید برای رسیدن به حقیقت عرفان بر مرکب عشق سوار شده، با شهود به آن دست یافت. مولوی گوید:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بى‏تمکین بود
کتاب روح مجرد نیز در بیان حالات یکی از مریدان استاد خود مى‏نگارد:
«دیدگان ملکوتیش به مقام و منزلت آقا گشوده شده بود . . . و فاتحه‏ی حدیث عقل و اطاعت را خوانده بود و صریحا مى‏گفت: این احکام مزدوران است نه احکام عشاق!»۲۰
و نیز از استاد خود نقل مى‏نماید که:
«غالب مسائل معارف الهی بلکه همه آن مسائل بدون ادراک توحید شهودى، قابل ادراک نیست».۲۱
مولوی گوید:
عشق آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بیچاره شد
و نیز در کتاب روح مجرد آمده است:
«مستند شیخ [ابن عربى] در وحدت وجود، کشف صحیح و ذوق صریح است؛ نه دلیل عقلی یا مقدمات نقلى».۲۲
از نعمت اللّه ولی نقل شده است که مى‏گوید:
زید و عمرو و بکر و خالد هر چهار
چهار باشد، نزد ما ایشان یکی است
عقل اگر گوید خلاف این سخن
حرف او مشنو که ابله مردکی است
در حالی که اگر واقعا چنین است، چرا این عقل‏گریزان با خود استدلال عقلی و برهانى، شهود و عشق را بر عقل و برهان مقدم مى‏دارند؟!
بدیهی است حجیّت حکم عقل را هرگز نمى‏توان به موارد خاصی تخصیص زد؛ اگر حجیّت حکم عقل، قابل تخصیص باشد دیگر تفاوتی بین موارد آن باقی نمى‏ماند و حجیّت آن در تمامی موارد از میان خواهد رفت. در عین حال، باید دانست که خود همین مدعای ایشان که عشق بر عقل مقدم است، بر مبانی عقلی بى‏شمار استوار است که اگر یکی از آنها باطل باشد ادعای ایشان نیز باطل و نادرست خواهد بود؛ چرا که ادعای ایشان در صورتی درست است که لااقل عقل دریابد که:
۱ . برهان و شهود، دو چیزند؛ نه یک چیز.
۲ . وقتی دو چیز بودند، نمى‏شود یک چیز باشند.
۳ . هر دو، حجّت هستند.
۴ . حجت‏ها در حجیت خود دارای مراتبند.
۵ . مراتب برتر مقدمند.
۶ . حجت با غیر حجت تفاوت دارد.
۷ . اصل تقدم و تأخّر، حق است.
۸ . آنچه حق است باید پیروی شود.
۹ . وجوب تبعیت و جواز ترک، با یکدیگر متناقضند.
۱۰ . از دو نقیض یکی بیشتر واقع نشود.
۱۱ . تقدم با تساوی نمى‏سازد.
۱۲ . ترجیح یکی از دو امر مساوی بر دیگری قبیح است.
۱۳ . حسن و قبح، عقلی است نه اعتبارى.
۱۴ . ترک قبیح، رجحان دارد.
۱۵ . راجح غیر از مرجوح است.
۱۶ . وجوب غیر از جواز است.
۱۷ . برهان و شهود واقعیت دارند.
۱۸ . واقعیت با غیر واقعیت نمى‏سازد.
۱۹ . تناقض در نفس همین اصول نیز نباید باشد.
۲۰ . بین این اصول و نفس مدعا باید رابطه باشد.
۲۱ . اصل ربط صحیح است.

۲۲ . . . . . . .
و اگر بخواهیم این مطلب را بطور کامل بررسی کنیم خود کتابی مستقل خواهد شد.
باری باید علت عقل گریزی ایشان را در جای دیگر جستجو کردچنانکه امام صادق علیه‏السلام آنرا در پاسخ ابن سکّیت فرموده‏اند.
ابن سکیت از حضرت صادق علیه‏السلام پرسید: «فَمَا الحُجَّةُ عَلَی الخلق الْیَوْمَ؟؛ امروز، حجت بر انسانها چه چیز مى‏باشد؟!»
حضرت فرمودند:
«اَلْعَقْلُ، تَعْرِفُ بِهِ الصّادِقَ عَلَی اللّهِ فَتُصَدِّقُهُ وَالْکَاذِبَ عَلَی اللّهِ فَتُکَذِّبُهُ»۲۳
«عقل، که به واسطه‏ی آن راستگویان بر خداوند را شناخته و تصدیق مى‏کنی و اهل دروغ و افترای بر خداوند را نیز شناخته، ایشان را تکذیب مى‏کنى!»
آرى، بدیهی است چنانچه پای برهان و عقل به میدان باز شود باطل گویان رسوا شده و جز گریز چاره‏ای نخواهند داشت؛ واقعا چه مشکلی بالاتر از این که وقتی این بیان شکوهمند قرآن در برابر عارفان عاشق‏کیش قرار مى‏گیرد که:
«هاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ»۲۴
«اگر راست مى‏گویید، برهان خویش را عرضه کنید».
در پاسخ بگویند:
«سالک راه خدا بالوجدان و المشاهدة و با لمس و عیان نه با دلیل و برهان، خود را از این محدوده . . . بیرون مى‏نگرد؟!»۲۵
آرى، برای تحریف معنای توحید و به کرسی نشاندن خدای قابل لمس و دارای اجزا و جلوه‏های گوناگون به جای آفریدگار حقیقى، باید از عقل و برهان فرار نموده و تمامی بدیهیات و مسلمات را انکار کرد!
روشن است که چنانچه شناخت حق و باطل و کفر و ایمان بر اساس عقل و برهان باشد، عقل که بطور قطعی همه چیز را دارای اجزای حقیقی و قابل وجود و عدم واقعی و نیازمند به وجود خالق مى‏بیند، راه خود را به روشنی مى‏یابد، و دیگر ممکن نیست که اعتقاد به وحدت وجود و ازلیت و ابدیت و وجوب وجود کائنات، به جای اعتقاد به وجود آفریدگار جهان ارائه گردد؛
و اعتقاد به سنخیت و تشابه خالق و خلق، بلکه یکی بودن آنها جای اعتقاد به تباین ذاتی خدا و خلق را بگیرد ؛
و تمامی افعال و زشتى‏ها و گناهان، باواسطه یا بدون واسطه، لوازم ذات خدا دانسته شود و به ساحت قدس و جلال او نسبت داده شود؛
و هرگونه الحاد و بت‏پرستى، عین حقیقت توحید و خداپرستی دانسته شود؛
و هر عارف و صوفى‏ای ادعای شهود و فنا و عینیت ذات خود و خدا کند و فریاد أنا الحق برآورد؛ و…
ـ«إنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلیْهِ راجِعُونَ»۲۶
«وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»۲۷
قرآن کریم مى‏فرماید:
«وَیَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذیِنَ لاَ یَعْقِلُونَ»۲۸
«و پلیدی را بر آنان مى‏نهد که تعقل نمى‏کنند».
و نیز:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ البُکْمُ الّذیِنَ لاَ یَعْقِلُونَ»۲۹
«پست‏ترین جنبندگان نزد خداوند، ناشنوایان و لالانی هستند که تعقل و اندیشه نمى‏کنند».
و مى‏فرماید:
«فَبَشِّرِ عبادِ الّذیِنَ یَسْتَمِعُونَ القَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»۳۰
اگر واقعا عقل، ناتوان‏تر از حس و شهود باشد و حس و شهود بر آن رجحان داشته باشد، باید:
۱ . ایشان، قاطعانه سراب را آب بدانند.
۲ . آسمان را همیشه بالای زمین بدانند.
۳ . خورشید و ماه را به اندازه یک توپ در شمار آرند.
۴ . خورشید و ماه را دایره بدانند نه کروى.
۵ . آتشگردان را دایره‏ای با محیط بسته بشمار آرند.
۶ . در حالت گیجی و منگى، اطراف خود را در دوران به گرد خویش بدانند.
۷ . خواب و بیداری را یکی شمارند. و . . .
اگر عقل مقدم بر عشق نباشد، باید عشق‏ها را مساوی بشمرند و فدا شدن در راه هر معشوقی را ـ پول باشد یا مقام، ریاست باشد یا شهوت، خدا باشد یا شیطان، دنیا باشد یا آخرت، امام معصوم باشد یا متوکل و یزید ـ یکسان بدانند.
اگر شهود بر استدلال عقلی مقدم است، چرا حقانیت شهود را مشروط به موافقت آن با وحی و شرع مى‏دانند؟ مگر نه این است که درک مخالفت و موافقت مکاشفات عرفانی با شریعت جز از طریق استدلال عقلی امکان‏پذیر نیست.
آیا اگر کسی ادعا کند چون عشق و شهود بر عقل و برهان مقدم است، ما به عقل و برهان تمسک مى‏کنیم و شهود را با اینکه مقدم بر عقل است دور مى‏اندازیم، بر چه اساسی مى‏توان ادعای او را رد کرد؟!
بدبهی است در مواردی که عقل، حکمی نداشته باشد، اصلاً تعارضی بین حکم عقل و غیر آن وجود ندارد که بتوان از تقدیم یکی بر دیگری سخن گفت، و در مواردی که عقل حکم داشته باشد، مؤخر داشتن حکم عقل به هر عنوان و بهانه‏ای که باشد ـ ولو به این بهانه که مکاشفه و شهود، فراتر از دریافت عقل است ـ مساوی با ابطال حکم عقل مى‏باشد.
نیز واضح است که حکم عقل در مورد ادراک تعدد و تکثر واقعی اشیا و موجودات محسوس و غیر محسوس، قطعی است و انکار آن از آشکارترین مصادیق سفسطه مى‏باشد.
بسی شگفت و عجیب است که گاهی خود اهل عرفان، این ادعای خویش را که مى‏گویند در نیل به وحدت وجود، پای عقل لنگ است و تنها باید با حس و شهود به آن رسید، به صراحت باطل کرده و به عکس اعتراف کرده‏اند که حس و شهود همگانی نیز، حکم به غیر هم بودن خدا و خلق مى‏کند، و وحدت وجود از نظر حس و شهود بدوی نیز قابل پذیرش نخواهد بود.
لذا در ابتدای امرِ سیر و سلوک از سالک مى‏خواهند خود را به طور مطلق تسلیم استاد و پیر راه نماید و در هر حکم خلاف عقل و بدیهه‏ای به فرمان او باشد؛ نتیجه‏ی این امر چنان مى‏شود که سالک بیچاره به هوای رسیدن به کمال و خدا شدن! در طول مدت ریاضت کشیدن‏ها و چله نشینى‏ها از حقیقت عقل و فهم و ادراک انسانی خود مسخ گشته و به حیوانی مطیع و فرمانبر مبدل مى‏گردد که در نتیجه‏ی تصرفات استاد و تلقینات پیوسته‏ی او، پذیرش اباطیل و احکام خلاف بدیهی او را از کمالات خویش مى‏انگارد.
با رجوع به مکاشفه‏های اهل عرفان، آشکار مى‏شود که حقیقت مشاهدات و مکاشفات عرفانى، چیزی جز ادراکات حسی سالک نیست که این مکاشفات و ادراکات حسى، در نتیجه‏ی ریاضت‏های غیر معقول و اعمال شاقه ـ که اعتدال نفس و قوای ادراکی را بر هم مى‏زند ـ و در اثر تلقینات و تصرفات استاد ـ که مدخلیت تام در حصول مکاشفات سالک دارد ـ برای او حاصل مى‏شود. و ما شواهد و دلایل این مطلب را به تفصیل، در جای خود آورده‏ایم.
برای نمونه، لاهیجی را مى‏بینیم که چون بر اساس عقاید فیلسوفان قدیم، چنین مى‏پنداشته است که زمین مرکز جهان است وطبقات آسمان مانند پوسته‏های پیاز به طور ثابت و بلورین بر روی هم میخکوب و بر گرد زمین در دوران مى‏باشند و . . . ، در عالم مکاشفه هم در همین عوالم موهوم سیر مى‏کند و به خیال خود از آسمان‏های هفت‏گانه بالا رفته تا آن‏جا که خود را در بالای عرش خداوند دیده و حتّی نفسِ خود را آفریننده‏ی چنین افلاکی شهود مى‏کند.
او در ضمن بیان مکاشفات خود مى‏نویسد:
نور تجلی حق بی کم و کیف و جهت بر من تابان شد و حضرت حقّ را بی کیف بدیدم… بعد از آن بقاء بالله یافته، دیدم که آن نور مطلق منم و ساری در همه عالم منم و غیر از من هیچ نیست، و قیوم و مدبر عالم منم و همه به من قائمند، و در آن حال حکمت‏های عجیب و غریب در ایجاد عالم بر من منکشف شد، مانند حکمت اینکه چرا عرش ساده است که هیچ کوکب بر او نیست، و چراست که تمامت کواکب ثابته در فلک هشتمند، و سبب چیست که در هر یکی از این هفت فلک دیگر یک کوکب است۳۱٫
بدیهی است چنانچه لاهیجی با حواس معتدل و طبیعی خود به سیر در کهکشان مى‏پرداخت، از این خیالات بر کنار مى‏ماند و نفسِ خود را پرودگار چنین عوالم موهومی شهود نمى‏کرد و به اعتقاد به وحدت وجود و خود خدا بینی گرفتار نمى‏شد.
بر این اساس، اعتبار مشاهدات و مکاشفات عرفانی از سایر محسوسات کمتر است و نسبت به محسوسات و مشهودات انسان در حالات عادی ـ که خود را به تصرفات و تلقینات استاد سیر و سلوک نسپرده و از حد اعتدال فهم و ادراک واقعی و طبیعی خود خارج نشده است ـ در صد خطای آن به مراتب بیش‏تر است.
از همه‏ی این‏ها گذشته، انکار حکم عقل و پذیرش وحدت وجود ـ که به اعتراف اهل کشف با برهان قابل اثبات نیست ـ به جهت مکاشفاتی که مؤمن و کافر در تحصیل آن یکسانند ـ و به اعتراف خود اهل عرفان، حق و باطل آن به هم آمیخته است و جز در صورت مطابقت آنها با حجت و برهان، نمى‏توان آنها را پذیرفت ـ نهایت ضلالت و گمراهی است.
نتیجه اینکه: وحدت وجود هم بر خلاف عقل و برهان است و هم برخلاف ضرورت حس و مشاهده. لذا تا پای عقل به میان کشیده مى‏شود ایشان مى‏گویند: عقل را در اینجا قبول نداریم و با مشاهده و عیان، وحدت وجود را اثبات مى‏نماییم، و تا سخن از مشاهده و حس و عیان به میان مى‏آید، مى‏گویند ما با نظر دقیق و نهایی عقلی وحدت وجود را اثبات کرده و شهود و حس را برخطا مى‏دانیم!
برخی ساده‏لوحان به پیروی از توجیهات نابجای اهل عرفان مى‏پندارند که عارفان، معرفت عقلی خداوند را مردود نمى‏دانند، بلکه آن را صحیح دانسته ومعرفت کشفی را مرحله‏ای بالاتر از معرفت عقلی مى‏دانند؛ این افراد خوش‏باور باید بدانند که بین دو عقیده‏ی وحدت وجود و جدایی خالق و خلق، تناقض صریح وجود دارد. این دو عقیده ـ مانند کفر و ایمان ـ کاملاً با یکدیگر مخالف مى‏باشند و هرگز ممکن نیست دو عقیده‏ی متناقض و مخالف، هر دو صحیح باشند و مراتب مختلف معرفت یک حقیقت بشمار آیند.

۱ . حسین الهى قمشه‏اى، مقالات: ۳۱۴ ـ ۳۱۶٫
۲ . همان: ۳۵۷ ـ ۳۵۹ .
۳ . حسین الهى قمشه‏اى، مقالات: ۴۰۹ ـ ۴۱۰٫
۴ . همان: ۳۰۳
۵ . همان: ۳۰۳٫
۶ . همان: ۳۰۳٫
۷ . همان: ۳۰۴
۸ . سجده: ۱۸٫
۹ . بقره: ۲۵۷٫
۱۰ . روم: ۴۴٫
۱۱ . شعراء: ۹۸ ـ ۹۷٫
۱۲ . رعد: ۱۶٫
۱۳ . فصلت: ۳۴٫
۱۴ . توبه: ۱۹٫
۱۵ . مائده: ۱۰۰٫
۱۶ . حشر: ۲۰٫
۱۷ . مقالات: ۴٫
۱۸ . بحارالانوار: ۲۸ / ۱۴، از اصول کافى.
۱۹ . مقالات: ۳۳٫
۲۰ . سیدمحمدحسین حسینى تهرانى، روح مجرد: ۵۵۴٫
۲۱ . همان: ۵۷۶٫
۲۲ . همان: ۳۵۹٫
۲۳ . بحارالانوار: ۱ / ۱۰۵، به نقل از احتجاج.
۲۴ . نمل: ۶۴٫
۲۵ . روح مجرد: ۱۶۵٫
۲۶ . بقره: ۱۵۶٫
۲۷ . شعراء: ۲۲۷٫
۲۸ . یونس: ۱۰۰٫
۲۹ . انفال: ۲۲٫
۳۰ . زمر: ۱۷٫
۳۱ . لاهیجى، شرح گلشن راز: ۱۵۸ ـ ۱۵۹

دسته‌ها: دسته‌بندی نشده | Comments Off