بخش چهارم، مکاتب بشری در مقابله با مکتب وحی (۱۱ مهر ۱۳۸۷)
بخش چهارم
مکـاتب بشــرى
در مقابله با مکتب وحی معارف آسمانی به زمین فرود مىآید؛ اما اندیشههای زمینی هرگز به آسمان بالا نمىرود و بندی که بشر از این راه بر پای سعادت و نیکبختی خویش بسته است او را جز در پرتگاه ضلالت و هلاکت رها نمىکند.
به راستى، چرا بشر در مقابل مکتب اهل عصمت علیهمالسلام بر مبنای تفکر و اندیشهی خود به ارائهی فرهنگ و نظریه مىپردازد؟ بحث و سخن دربارهی درستی یا نادرستی اندیشهها و نظریات بشری در تطبیق با آموزشهای مکتب وحی و برهان جای خود دارد؛ ولی در قدمی پیشتر باید پرسید که آیا اصولاً بشر با وجود مکتب وحى، حق نظریهپردازی و مکتب سازی دارد یا نه؟
از آنجا که برخی از اندیشوران ما با وجود معارف و تعالیم آسمانی مکتب اهل بیت علیهمالسلام شیفتهی اندیشههای خاکیان شده و به چپ و راست مىروند، در این گفتار اشارهای مىکنیم به بطلان ارائهی نظریات و فرهنگ و فلسفههای گوناگون در مقابل معلمان علوم الهی و خسارتهای جبرانناپذیری که از راه بنیان نهادن این اساس نادرست، گردنگیر جامعهی انسانی شده است.
بدون تردید، سعادت جوامع انسانی در گرو دو امر است:
الف) اعتقاد به وجوب اطاعت حجتهای معصوم الهى.
ب) درک صحیح معارف معصومان علیهمالسلام و تسلیم مطلق در مقابل خواست و ارادهی ایشان.
قدم اول، لغزشگاه همگان به جز پیروان مکتب تشیع اثنی عشری ـ اعلی اللّه کلمتهم ـ است.
متأسفانه بسیاری از منسوبین به اهل بیت علیهمالسلام نیز در قدم دوم لغزیده و در اثر عوامل مختلفی که دست غاصبان حقوق اهلبیت علیهمالسلام و سیاستهای مرموز شرق و غرب در آن دخالت تام داشته است، از درک عمیق فرهنگ اهل بیت علیهمالسلام دور افتاده، و فریفتهی تراوشات اندیشههای بشری در مقابل مکتب وحی گشته و عملاً از اولیای حقیقی خود فاصله گرفتهایم.
بزرگترین تجلی این اشتباه بزرگ را در خودباختگی و شیفتگی خویش در قبال مکتبِ فلسفه و عرفان، و رشد و بالندگی نابجای آن در میان اندیشمندان خود مىبینیم. این در حالی است که علىرغم این ادعا که مکتب فلسفه، مکتب عقل و برهان مىباشد، عقاید فیلسوفان با مبانی عقلی و برهانی به شدت ناسازگار است و فلسفه و عرفان در بیشتر موارد، مطالب وهمی و ظنی و خلاف واقع را به نام قواعد عقلی و برهانی ارائه مىدهد.
تأملی شایسته نشان مىدهد که معرفت عقلی و برهانی صحیح، جز در آموزههای مکتب وحی یافت نمىشود؛ چرا که معلمان آسمانی آن به عصمت الهى، هرگز اصول عقلی و برهانی را با اوهام و ظنون در نمىآمیزند. بدون شک کمبود و نقصان کسانی که ـ با وجود معارف اصیل و والای برهانی در مکتب تشیع ـ فربهی فرهنگی خود را نیازمند جست و جو در اندیشههای بشری قدیم و جدید و گفت و گو با فرهنگهای شرق و غرب مىدانند، باید در دور ماندن از معارف خاندان نبوّت علیهمالسلام دانست؛ همانگونه که هر چه دامنهی ارائهی آرای انسانی گسترش یابد، جلوهی هدایت و روشنگری اولیا و اصحاب وحی علیهمالسلام بیشتر و بیشتر رو به انزوا مىرود، و این، مرموزترین حربهی دشمنان سعادت انسانی است که برای مبارزه غیرمستقیم با فروغ هدایت اهلبیت نبوّت علیهمالسلام به کار گرفتهاند.
حکم عقل، یا اندیشههای عاقلان؟!
در صحیح بودن معرفت عقلى، جای بحث و سخن نیست؛ بلکه حرف در این است که اندیشهی بشری در راه شناخت معارف حقیقی از توجه به بسیاری از موضوعات واقعی مطلقا غافل مانده و در مسیر اقامهی برهان در مسائل مورد توجه خویش دربارهی مبدأ و معاد، از این خطا بر کنار نیست که اوهام و ظنون را با مبانی برهانی درآمیزد، و از این درهم آمیختگی نیز غافل مانده، پیوسته در جهل مرکب به سر برد؛ چنانکه با سیر مختصری در اندیشههای فلسفی و عرفانی شرق و غرب، این درهم آمیختگىهای نابجا را فراوان مىبینید.
بر خلاف مکاتب و اندیشههای بشرى، اقامهی برهان در مکتب وحی و شریعت از این خطا مصون است و اگر چنین نبود، گفتار اولیای دین را نیز اعتباری نبود و مکتب ایشان هم ارزشی فراتر از یک مکتب فلسفی و عرفانی پیدا نمىکرد.
معلم الهی مکتب والای تشیع، امام باقر علیهالسلام مىفرمایند:
«ما نیز اگر بر اساس فکر و اندیشهی خود سخن مىراندیم، همانند دیگران که بر این راه رفتهاند گمراه مىشدیم؛ مکتب ما مکتب علم و عصمت الهی است که از جانب پروردگار متعال توسط پیامبرش برای ما بیان شده است».۱
مگر این اندیشهی بشری و فلسفه و عرفان نیست که در بدیهىترین مسئلهی معرفتى، یعنی رابطهی خدا و خلق و آفرینش الهى، با عقل و برهان و شریعت درافتاده و بر اساس اندیشههای نادرست خود تحت عنوان برهان یا شهود، اصل آفرینش را انکار کرده و به وحدت وجود و یکی بودن خالق و خلق معتقد شده است؟! فلسفه، عالم را صادر از وجود خداوند متعال و زاییده و تراوشِ حقیقت هستی او مىداند، و عرفان و وحدت وجود، عالم را نمود و جلوه و نمایش و رقص ذات اقدس خداوند متعال انگاشته است؛ نه خلقی قبول دارد و نه بندهای و نه به آفرینش اعتقاد دارد و نه به وجود ما سوای خداوند. اما مکتب وحی بر اساس محکمترین برهانها، این اوهام را برنمىتابد و با صریحترین گفتارها پرده از بطلان اصل و فرع این اندیشهها برمىدارد.
در مسئلهی جبر و اختیار هم، قوانین فلسفی همه چیز و همه کس حتی خداوند را بندهی مطیع قانون تخلفناپذیر علت و معلول برمىشمارد و وجود اختیار را در دایرهی هستى، گزاف و محال مىداند. عرفان پا را فراتر گذاشته مىگوید غیر از وجود خدا اصلاً چیزی وجود ندارد که بتوان از جبر یا اختیار آن سخن گفت!
اما برهان و عقل و شریعت، خداوند را دارای قدرت و اختیار مطلق مىداند، و انسان را در ازای اختیار خود، مسئول واقعی اعمال خویش مىشمارد و بدون جهت، گناهان و معاصی را به اَعدام (نیستىها) و لوازم ماهیات و حدود، تفسیر و تعلیل نمىکند و زشتىها را به ساحت قدس خداوند متعال نسبت نمىدهد. البته اشارهی مفصل به مسائل اختلافی فلسفه و عرفان با مکتب عقل و برهان و شریعت، در کتابی مستقل نیز نمىگنجد تا چه رسد به این نگاه مختصر.
علم حقیقی و حقیقت علم
نگرشی کوتاه بر مسائل فلسفی و عرفانی در مقابل مسائل کلامی و دینى، بیانگر این واقعیت است که معرفت دینی در فرهنگ اهلبیت علیهمالسلام و مکتب شکوهمند تشیع، بر اساس گرانسنگترین براهین و استدلالها استوار است و در معارف والای خویش هرگز از شرق و غرب وام نمىگیرد و نیازمند به هیچ مکتب و فلسفهای نمىباشد.
امام باقر علیهالسلام مىفرمایند:
«اگر شرق و غرب را در نوردید علم صحیحی جز آنچه از نزد ما اهل بیت صدور یافته، نمىیابید».۲
کتاب هدایت آسمانی مىفرماید:
«آیا آن کسی که به سوی حق راهنمایی مىکند سزاوارتر است پیروی شود، یا آن که خود نیازمند به هدایت است؟!»۳
امیرالمؤمنین علیهالسلام مىفرمایند:
«همانا مبغوضترینِ خلق نزد خداوند تعالى، شخصی است که خداوند او را به خودش وا گذاشته، از راه راست بیرون رفته و محبت آرای خود ساخته، قلبش را پر کرده است. با این حال، به نماز و روزه نیز ملتزم باشد. او مردمان را به فتنه اندازد. خود گمراه است و پیروانش را نیز به گمراهی مىکشاند»۴٫
امام باقر علیهالسلام در تفسیر این آیه:
«چه کسی گمراهتر از آن کس است که بدون هدایت خداوندی پیرو هوای خویش مىباشد».
مىفرمایند:
«خداوند متعال در این آیه، کسانی را قصد کرده است که اعتقاد دینیشان را بدون رجوع به امامی از امامان معصوم علیهمالسلام از فکر و رأی خویش مىگیرند»۵٫
امام صادق علیهمالسلام مىفرمایند:
«دروغ مىگوید کسی که خود را از شیعیان ما بداند و در عین حال به غیر ما متمسک باشد»۶٫
و مىفرمایند:
«هر کس عقیدهای را از غیر راهی که خداوند برای خلق خود مقرر کرده فرا گیرد، مشرک است. و آن راه الهى، راه امامِ معصومی است که بر سرّ نهان خداوند امین شمرده شده است»۷٫
قرآن کریم مىفرماید:
«آیا شما را دربارهی زیانکارترین مردمان خبر دهم؟ ایشان کسانی هستند که عمل و کوششان در زندگی دنیا بیهوده است و خود گمان مىکنند کارهایی نیکو انجام مىدهند».
امام باقر علیهالسلام در تفسیر آیهی فوق مىفرمایند:
«اینان، مسیحیان، رهبران ایشان، راهبان، بدعت گزاران و مسلمانانی هستند که بر اساس شبهات و امیال خود قدم بر مىدارند».۸
حضرت رضا علیهالسلام مىفرمایند:
«رحمت خداوند بر بندهای باد که امر ما را احیا کند!
گفته شد: چگونه امر شما را احیا مىکند؟
فرمودند: علوم ما را مىآموزد و آنها را به دیگران یاد مىدهد».۹
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
«شما را همین بس که هر چه را ما مىگوییم بگویید، و دربارهی هر چیز که سکوت مىکنیم سکوت کنید. خود مىدانید که خداوند متعال برای احدی در مخالفت با ما خیری قرار نداده است».۱۰
امیرالمؤمنین علیهالسلام مىفرمایند:
«شگفتا! و چگونه در شگفت نباشم از اشتباه این گروههای گوناگون با این همه اختلافاتی که در برهانهای دینی خود دارند؟! نه انبیا را پیروی مىکنند و نه به دنبال اوصیا مىروند. در امیال خود سیر مىکنند؛ هر چه را خود بفهمند مىپذیرند، و هر چه را نفهمند وامىگذارند. پناه ایشان در مشکلاتشان، خودشان و تکیهگاهشان در مبهمات نیز، اندیشهها و نظریات خود ایشان است. گویا هر یک از ایشان، امام و پیشوای خویشتن است که آرای خود را برای خویش، محکم و استوار مىشمارد».۱۱
پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله مىفرمایند:
«بدترین دانشمندان امت من کسانی هستند که از راه ما بیرون رفته و راه به سوی ما را بستهاند».۱۲
امام باقر علیهالسلام گروهی از نظریه پردازان و منحرفان از مکتب امامت را دیدند و فرمودند:
«اینان کسانی هستند که بدون هدایت الهى، راه به سوی دین خدا را بستهاند. کاش این ناپاکان در خانههای خود مىنشستند و مردم کسی را نمىیافتند که از جانب خدا و پیامبر برای ایشان چیزی بگوید، در نتیجه نزد ما مىآمدند تا از جانب خداوند تبارک و تعالی و پیامبرش صلىاللهعلیهوآلهوسلم برای ایشان سخن بگوییم».۱۳
آری معارف مکتب ما با استناد به استوارترین براهین، بر فراز قلهی ابدیت ایستاده است و از اندیشه و تفکر بشر، سرچشمه نگرفته است که نیازمند مطالعهی اندیشههای فلسفی دیگران شمرده شود، یا ظهور نبوغی در چپ و راست جهان، در کمال آن تأثیری داشته باشد.
امام باقر علیهالسلام مىفرمایند:
«خداوند امر خویش را به خلق واگذار نکرده است؛ نه به فرشتگان مقرب و نه به انبیای مرسل. بلکه فرشتهای از فرشتگان خود را فرو فرستاده و به او فرموده است که پیام او را برساند. پس ایشان را به آنچه خود مىپسندد امر فرموده و از آنچه دوست ندارد نهی کرده است».
ابو بصیر به امام صادق علیهالسلام عرض کرد:
«ما با مسائلی روبرو مىشویم که در کتاب و سنت، نشانی از آن نمىیابیم. آیا با رأی و نظر خویش دربارهی آن سخن بگوییم؟»
امام علیهالسلام فرمودند:
«در این صورت، اگر به حق دست بیابی اجری نخواهی داشت، و اگر خطا کنی بر خداوند دروغ بستهاى».
امام رضا علیهالسلام مىفرمایند:
«هر کس با نظر و رأی و اندیشهی خود قدم بردارد هلاک مىشود، و هر کس خاندان نبوت را واگذارد گمراه مىگردد».
شخصی پرسید نظر شما دربارهی فلان مطلب چیست؟ امام علیهالسلام فرمودند:
«نظر و اندیشه در اینجا چه جایگاهی دارد؟ ما هر گاه سخنی مىگوییم از پیامبر خدا، از جبرئیل، از خداوند بیان مىکنیم».۱۴
رشد علم، یا رواج جهل؟!
چه اشتباه بزرگی است که برخى، پیدایش شاخههای متعدد و متفاوت فلسفی و مکتبهای گوناگون عقیدتی را امری نیکو مىپندارند.
حال اینکه پیداست منشأ اکثر جنگها، کشمکشها، فسادها، خونریزىها، حقکشىها و سایر نابسامانیهای زندگی بشر تماما در گرو این است که پیوسته در طول تاریخ کسانی که لایق ریاست نبودهاند در پی ریاست بر آمده، و کسانی که لایق ارائهی مکتب و اندیشه و عقیده نبودهاند به نشر افکار ساختهی خود پرداختهاند.
اگر در مقابل اولیا و انبیای معصوم الهى، نااهلان اظهار وجود نمىکردند، رهبر اهل دین و خرد ـ که خداوند پرده از رخسارش برگیرد و به شمشیر کجش، قامت دین راست نماید ـ از دیدهها مستور نمىشد و مسلما دامنهی اختلافات بسیار محدود گشته، از حدود اختلافات جزئی در تفسیر کلام صاحبان وحی تجاوز نمىکرد، که آن هم با رجوع به خود ایشان از میان مىرفت و نشانی از گمراهی و کجروی و سرگردانی برای جویندگان حقیقت در میان نمىماند، و جوامع انسانی به راحتى، ملجأ و پناه حقیقی خود را مىیافتند و در برخورد با آرای مکاتب گوناگون، دچار سرگشتگی نمىشدند.
آرى، اگر نظریه پردازان بشر، مکتب سازی نمىکردند دامنهی اختلافات اعتقادی محدود به اختلاف در فهم مکتب وحی – آن هم در غیر نصوص آن – مىشد و بس. و در این محدوده نیز، اشتباهکاران از دیدگاه مکتب عقل و وحى، معذور بودند و به هلاکت و شقاوت دنیا و آخرت گرفتار نمىشدند، و موجب گمراهی دیگران نیز نمىگردیدند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام مىفرمایند:
«لَوْ سَکَتَ مَنْ لا یَعْلَمُ سَقَطَ الاخْتِلافُ».۱۵
«اگر نادان دم فرو مىبست و خاموش مىماند، اختلاف و پراکندگی از میان مىرفت».
بنابر این ظهور اندیشهها و فلسفههای مختلف، از بزرگترین مصیبتهای جوامع انسانی و مانع سعادت بشری است و انتشار آرای گوناگون و پریشان را باید رواج جهل شمرد نه رشد علم.
تعارض میان حکم عقل و تعالیم مکتب وحی هرگز ممکن نیست. آنجا هم که تعارضی به نظر مىآید باید دانست که آرای اندیشمندان و عقلای بشر دائما حکم عقل نیست؛ زیرا گر چه حجیت قطع ذاتی است اما عقلا و اندیشمندان بشرى، از خلط و به هم آمیختن اوهام خویش با احکام عقلی مصون نیستند.
علاوه بر آن، احکام عقل بشری دائما محدود به حدود خاصی است و نسبت به خارج از آن محدوده نفیا و اثباتا حکمی ندارد. تجاوز از این محدوده نیز خود غالبا از خلط بین احکام عقل و وهم نشأت مىگیرد.
یکی از آشکارترین روشهایی که برای ترویج اباطیل و فرهنگ و فلسفههای گوناگون به کار برده مىشود، این است که به هنگام نشر افکار مختلف مىگویند ما به حق و باطل این آرا و سخنان کاری نداریم و فقط آن را نقل و بیان مىکنیم؛ چنانکه این روش در آثار و نوشتههای اکثر شیفتگان ظواهر فریبندهی غرب به عیان دیده مىشود.
این افراد اگر سوء نیّت نداشتند و از درایت کافی نیز برخوردار بودند به هنگام برخورد با فلسفههای عنان گسیخته و بىسر و پای اندیشمندان شرق و غرب، باید آنها را با نقد و ابطال بیان مىکردند و چنانچه توان چنین کاری را نداشتند، لا اقل آنها را در اختیار آشنایان با علوم اهلبیت علیهمالسلام مىگذاشتند تا آن آثار با نقدش انتشار یابد.
در کجروی و نادرستی انسان همین بس که هر سخن نادرستی را نقل و بیان کند، و چنین پندارد که با این خلافکاری آشکار، جمود و تعصب را از خود نفی کرده و نشان آزاداندیشی را بر خویش نهاده است.
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
«کَفَی بِالْمَرْءِ کِذْبا أَنْ یُحَدِّثَ بِکُلِّ ما سَمِعَ»۱۶٫
«در دروغگویی انسان همین بس که هر چه را مىشنود نقل کند».
پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله مىفرمایند:
«حَسْبُکَ مِنَ الْکِذْبِ أَنْ تُحَدِّثَ بِکُلِّ ما سَمِعْتَ».
«در دروغگویی تو همین کافی است که هر چه را شنیدی بازگو کنى».
امام صادق علیهالسلام در رسالهای که در نکوهش رویهی نظریهپردازان و فلسفهسازان نگاشتهاند مىفرمایند:
«هر کس دیگران را به سوی روش و استدلالات و اندیشههای خویش فراخواند نه انصاف دارد و نه به نتیجهی صحیحی مىرسد؛ زیرا آن دیگران نیز، نظریات و اندیشهها و استدلالاتی دارند و هیچ دلیلی بر ترجیح مکتب و داعیانِ این راه بر نظریات پیروانشان نیست؛ چه بسا خود ایشان پس از اندکی به شاگردان خود محتاج شوند.
ما خود نیز دیدهایم که برخی از شاگردان – ولو پس از مدتی – از استاد خود فراتر مىروند؛ و معلمان را هم گاهی دیدهایم که در نظریات خود محتاج به نظریهی پیروان خود مىگردند.
در نتیجهی پیمودن همین راهها است که جاهلان به حیرت افتاده و اهل شک و تردید، اسیر گمانها و حدسها و تخمینات خود شدهاند. اگر خداوند، پیمودن چنین راهی را جایز مىدانست دیگر پیامبران را با آیینهای محکم و قاطع بر نمىانگیخت، و بر یاوهبافی وجهالتپردازی خرده نمىگرفت.
آنگاه که مردمان، حق را نشناختند و از نعمت او روی برگرداندند و به جهالت و افکار خود ساخته، خویش را مستغنی از علم الهی دانستند و با کنار نهادن انبیا و امامان معصوم علیهمالسلام به افکار و اندیشههای خود اکتفا کردند، خداوند هم ایشان را با ساختههایشان واگذاشت و خوار و ذلیلشان فرمود، تا آنجا که ایشان، اینک خویشتن را پرستش مىکنند و خود نمىفهمند!
آرى، اگر خداوند به این اعمال و نظریهپردازىهای ایشان راضی بود دیگر برای ایشان پیامبران را نمىفرستاد که با احکام روشن و قاطعانهی خود، اختلافات ایشان را ریشهکن سازند و از افکار خود ساخته، بازشان دارند.
ما دلیل عدم رضایت خداوند به پیمودن این راهها را این مىدانیم که پیامبران با اموری متین و صحیح مبعوث شدهاند و از پرداختن به امور مورد اشکال و هلاککننده نهی فرمودهاند.
خداوند ایشان را همراه اموری که از رأی و قیاس برکنار است، راه و راهنما به سوی خود قرار داده است.
پس هر کس بخواهد آنچه نزد خداوند است با تفکر و اندیشه و استدلال دریابد، جز بر دوری خود از خداوند نیفزاید.
هرگز پیامبری مبعوث نگردید ـ اگر چه سالیان دراز عمر کند ـ که از مردمان چیزی را بپذیرد که با آنچه از نزد خداوند آورده است مخالف است تا اینکه لازم آید گاهی تابع باشد و دیگر گاه متبوع!
و هرگز دیده نشد که پیامبری در آنچه آورده است بر اساس تفکر و رأی خویش سخن براند . . . و این خود برای عاقلان، دلیل است بر اینکه نظریه پردازان بر خطا و بر باطلند.
اختلاف تنها در مورد فهم مطالب انبیا جایز است نه در نفس حقانیت ایشان و مقابله با مکتب و دینشان.
پس از دو خصلت بر حذر باش:
۱ . اینکه آنچه را خود به آن مىرسی ارائه دهی و جاهلانه و نادانسته، پیرو خویشتن باشى.
۲ . از مکتب و تعالیم انبیا که بدان نیازمندی خود را مستغنی شمارى، و آن را که به سوی او باز خواهی گشت تکذیب کنى.
بپرهیز از اینکه حق را از روی خستگی و ملالت واگذارى، و از روی جهل و ضلالت، باطل را نیکو شمارى؛ چرا که ما هرگز کسی را که پیرو رأی خویش باشد و از آنچه بیان داشتیم قدم فراتر نهد ندیدیم که هدایت گردد. پس در آنچه گفتیم خوب بیندیش».۱۷
یونس بن عبدالرحمن گوید: به امام کاظم علیهالسلام عرض کردم: توحید الهی را چگونه بشناسیم؟ فرمودند:
یا یونس، لا تَکونَنَّ مبتدعا، مَنْ نَظَرَ بَرأیَهِ هَلَکَ، وَمَنْ تَرَکَ أَهلَ بیتِ نبیِّهِ، وَمَنْ تَرَکَ کتابَ اللّهِ وَقَوْلَ نَبیِّهِ کَفَرَ.۱۸
در علم توحید و خداشناسی بدعتگذار مباش و در این راه با پای خود گام مزن، هر کس عقیدهاش را به رأی و نظر خویش برگزیند، هلاک خواهد شد و هر کس اهل بیت پیامبرش را واگذارد گمراه خواهد شد و هر کس کتاب خدا و گفتار پیامبرش را وانهد کافر خواهد شد.
درود بر آنان که جز به حق مطلق دل نبستهاند
و در انتظار مقدمش لحظه مىشمارند . . .
اللهم عجّل ظهوره وقرّب زمانه وکثّر أنصاره .
۱ . بحار الانوار: ۲ / ۱۷۲٫
۲ . عوالم العلوم: ۲ / ۳۹۳٫
۳ . یونس / ۳۵٫
۴ . عوالم العلوم: ۲ / ۳۸۶ ـ ۳۸۷٫
۵ . عوالم العلوم: ۲ / ۳۹۳٫
۶ . عوالم العلوم: ۲ / ۳۹۸٫
۷ . عوالم العلوم: ۲ / ۴۰۱٫
۸ . وسائل الشیعه: ۱۸ / ۱۲۶ از تفسیر على بن ابراهیم.
۹ . وسائل الشیعه: ۱۸ / ۱۰۲ از معانى الاخبار: ۱۸۱٫
۱۰ . وسائل الشیعه: ۱۸ / ۹۲ از کافى: ۸ / ۸۷٫
۱۱ . وسائل الشیعه: ۱۸ / ۱۷ از نهجالبلاغه: خطبه ۸۷٫
۱۲ . عوالم العلوم: ۲ / ۷ ، ۴٫
۱۳ . اصول کافى: ۱ / ۳۹۳٫
۱۴ . روایاتى به مضمون آنچه بیان شد وارد شده است که مىتوانید آنها را در بحارالانوار، کتاب العلم، جلد ۲، صفحهى ۱۷۲، باب ۲۳ ببینید
۱۵ . عوالم العلوم: ۲ / ۴۲۰٫
۱۶ . بحار الانوار: ۲ / ۱۵۹٫
۱۷ . وسائل الشیعه: ۱۸ / ۳۲٫
۱۸ . کافى: ۱/۵۶٫
بخش سوم، جبرگرایی و نفی اختیار (۱۱ مهر ۱۳۸۷)
بخش سوم
جبرگرایی و نفی اختیارعارفان به مقتضای اعتقاد خویش به وحدت وجود و نفی وجود مخلوق، فاعلیتِ خود را نسبت به اعمالی که انجام مىدهند از اساس انکار نموده و بر خلاف برهان، وجدان، کتاب، سنت و فطرت به جبر گرویده و منکر وجود اختیار گشتهاند.
در این بخش، در ضمن دو عنوان به نمونههایی از گفتار اهل عرفان در گرایش به جبر، و نفی جبر از دیدگاه مکتب وحى، بسنده مىکنیم:
الف) جبرگرایی اهل فلسفه و عرفان و تصوف
از کتاب مقالات نقل کردیم که:
«تا سالک بدین وادی نرسد و آن واحد بىمنتها را ـ که وحدتش غیر در جهان نگذاشت ـ اصل همه . . . کارها نشناسد و به تعبیر حکیمان الهى، به توحید . . . افعالی آراسته نگردد، خواه خدا را یک گوید یا هزار، تفاوتی نمىکند . . . در منزل توحید، تمامی کثرتها به وحدت بدل مىشود . . .
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
که دل هر دو در تصرف اوست
سعدى۱
و شبستری مىگوید:
فعلها جمله فعل حق مىدان
کافری گر نیاوری ایمان
کارها جمله آفریده اوست
اگر آن جمله بد، و گر نیکوست
اختیار تو، اختیار وی است
بلکه کار تو، عین کار وی است
هیچ در کار خود بدی مختار
فعلت اکنون هم آنچنان انگار
خالق نیک و بد همه اوست
کی بود خلق و فعل، خود همه اوست
کارها جمله کار او انگار
وندر این کار هیچ کار مدار
همهی ما چو اوست در همه باب
ما چه باشیم در میان دریاب۲
و مىگوید:
کدامین اختیار ای مرد جاهل
کسی را کاو بود بالذات باطل
چو بود توست یکسر همچو نابود
نگوئی که اختیارت از کجا بود
هر آن کس را که مذهب غیر جبر است
نبی فرمود کاو مانند گبر است
چنان کآن گبر یزدان و اهرمن گفت
مرین نادان احمق، او و من گفت
مقدر گشته پیش از جان و از تن
برای هر کسی کاری معین۳
و لاهیجی مىگوید:
«چون فی نفس الامر وجود و هستی ممکنات، تجلی وظهور حق است به صورت انسان، و ممکن بالذات معدوم است و هستی او، وهم و خیالی بیش نیست، پس چنانچه نسبت وجود به ممکنات عین مجاز است نسبت صفات و افعال و آثار که تابع ذاتند به طریق اولی که مجازی و اعتباری باشد و هیچ تحققی نداشته باشد نسبت اختیار به خود جهل است وخود را مستقل در افعال دانستن جهل بر جهل».۴
و مىگوید:
«در صورت جمیع مظاهر و در همه جای و در همه محل، مؤثر حق را مىباید دانست. چو وجود و افعال جمیع اشیاء، وجود و فعل حق است که به صورت ایشان ظهور یافته است و نموده شده».۵
ابن عربی مىگوید:
«فالکفرُ والإیمانُ والطاعةُ والعصیانُ مِن مشیَّتِهِ وحکمتِهِ وإرادتِهِ، ولم یَزل ـ سبحانه ـ موصوفاً بهذه الإرادةِ أزلاً . . .»۶
«پس کفر، ایمان، اطاعت و معصیت همه از مشیت و حکمت و اراده او مىباشد و او به طور ازلی متصف به این اراده است . . .»
و مىگوید:
«فَسبحانَ مَن لا فاعلَ سواه».۷
«پس منزه است آن کسی که هیچ فاعلی جز او وجود ندارد».
حافظ گوید:
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم؟
* * *
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟
* * *
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش وگو گناه من است
* * *
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
* * *
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست
* * *
مکن به چشم حقارت نگاه بر من مست
که نیست معصیت و زهد بىمشیت او
* * *
در کوی نیکنامی ما را گذر ندارند
گر تو نمىپسندی تغییر ده قضا را
نعمت اللّه ولی مىگوید:
فاعل مختار در عالم یکی است در حقیقت فعلها از خود مدان۸
یک فاعل و فعل او یکی هم گه نیک نماید و گهی بد
در هر دو جهان یکی است موجود هر لحظه به صورتی مجدد۹
کتاب روح مجرد از مولوی نقل مىکند که امیرالموءمنین علیهالسلام قاتلشان را در کشتن خویش، معذور و مجبور مىدانسته و خودشان او را شفاعت خواهند نمود و در این باره چنین مىآورد:
من همی گویم برو جفّ القلم زین قلم بس سرنگون گردد علم
هیچ بغضی نیست در جانم ز تو زانکه این را من نمىدانم ز تو
آلت حقی تو، فاعل دست حق چونزنم بر آلت حق طعن و دق؟۱۰!
لیک بىغم شو شفیع تو منم خواجه روحم نه مملوک تنم۱۱
لاهیجی در شرح گلشن راز مىنویسد:
«سالکِ صاحب تجلى، جمیع افعال و اشیا را در افعال حق فانی یابد و در هیچ مرتبه و هیچ شیئی غیر حق، فاعل نبیند و غیر او را موثر نشناسد و . . . این را مقام محو مىنامند».۱۲
ب) نفی جبر در معارف خاندان وحى
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
«اَللَّهُ أَعْدَلُ مِنْ أَنْ یُجْبِرَ عَبْداً عَلَی فِعْلٍ ثُمَ یُعَذّبَهُ عَلَیْهِ».۱۳
«خداوند عادلتر از این است که بندهای را بر کاری مجبور کند، سپس بخاطر آن عذابش نماید».
امام باقر علیهالسلام مىفرمایند:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ أَرْحَمُ بِخَلْقِهِ مِن أن یُجْبِرَ خَلْقَهُ عَلَی الذُّنُوبِ ثُمَّ یُعَذِّبَهُم عَلَیْهَا».۱۴
«خداوند به خلق خود مهربانتر از آن است که ایشان را به انجام گناهان مجبور کند و سپس به جهت گناه، عذابشان نماید».
رسول خدا صلىاللهعلیهوآلهوسلم مىفرمایند:
«یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ یَعْمَلُونَ الْمَعَاصی وَیَقُولُونَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ قَدَّرَهَا عَلَیْهِمْ، اَلرّادُّ عَلَیْهِمْ کَشاهر سَیْفه فی سَبیِلِ اللّهِ».۱۵
«در آخرالزمان گروهی باشند که گناهان را انجام دهند و گویند خداوند آنرا بر ایشان مقدر فرموده است. کسی که بر ایشان رد کند مانند کسی است که در راه خداوند شمشیر کشیده باشد».
حضرت رضا علیهالسلام مىفرمایند:
«مَنْ قَالَ بِالتَّشبیهِ وَالجَبْرِ فَهُوَ کَافِرٌ مُشْرِکٌ، ونَحن منه بُراءٌ فی الدنیا والآخِرة».۱۶
«هر کس به تشبیه و جبر اعتقاد داشته باشد مشرک است و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم».
و مىفرمایند:
«من شبّه اللّه تعالی بخَلقِهِ فهو مشرکٌ و من نسبَ إِلیه ما نَهَی عنهُ فهو کافرٌ»۱۷٫
«هر کس خداوند تعالی را به خلقش تشبیه کند مشرک است، و هر کس آنچه را از آن نهی فرموده است به او نسبت دهد کافر است».
نزد حضرت رضا علیهالسلام سخن از جبر و تفویض به میان آمد، آن حضرت فرمودند:
«ألا أُعطیکم فی هذا أصلاً لا تختلفونَ فیه ولا یخاصمُکم علیه أحدٌ إلاّ کسرتُموه؟ قلنا: إن رأیتَ ذلکَ.
فقال: إن اللّه تعالی لم یُطع بإکراهٍ، ولم یُعصَ بغلبة، ولم یُهملِ العبادَ فی ملکِهِ، هو المالکُ لما ملّکهم، والقادرُ علی ما أقدرهم علیه، فإن ائتمرَ العبادُ بطاعتِهِ لم یکنِ اللّه عنها صادّا ولا منها مانعا، وإن ائتمروا بمعصیته فشاءَ أن یحولَ بینهم وبین ذلک فعلَ، وإن لم یحلْ ففعلوا فلیسَ هو الذی أدخلَهم فیه. ثم قال علیهالسلام : من یضبطْ حدودَ هذا الکلامِ فقد خاصَمَ من خالَفَه».۱۸
«آیا در این باره اصلی به شما اعطا نکنم که هرگز در آن اختلاف پیدا نکنید و هیچ کس در مورد آن با شما مخاصمه نکند مگر اینکه او را درهم شکنید؟ گفتیم: اگر دوست دارید.
حضرت فرمودند:
اطاعت خداوند تعالی به اجبار نیست، معصیت و نافرمانی نیز به مغلوبیت خداوند انجام نمىیابد و او بندگان را در ملک خویش مهمل رها نکرده است.
اوست مالک آنچه که به ایشان تملیک نموده است، و اوست قادر بر آنچه ایشان را بر آن قدرت عطا فرموده است.
اگر بندگان پذیرای فرمان طاعت او باشند مانع و جلوگیر ایشان نخواهد بود، و چنانچه راه معصیت او پویند، اگر بخواهد بین ایشان و گناهان حائل شود انجام مىدهد. و در صورتی که حائل و مانع نشود و ایشان معصیت کنند، او نیست که ایشان را داخل گناهان کرده است». سپس فرمودند: «هر کس حدود این گفتار را ضبط کند، بر مخالفین خود غالب آید».
امام کاظم علیهالسلام مىفرمایند:
«من زعم أنّ اللّهَ تعالی یجبر عبادَه علی المعاصی أو یکلّفُهم ما لا یطیقون فلا تأکلوا ذبیحتَه، ولا تقبلوا شهادتَه، ولا تصلّوا وراءَه، ولا تعطوه من الزکاةِ شیئا».۱۹
«هر کس گمان کند که خداوند تعالی بندگانش را مجبور به انجام گناهان مىسازد، یا ایشان را به چیزهایی تکلیف مىکند که قدرت بر آن را ندارند، نه ذبیحهاش را بخورید، و نه شهادتش را قبول کنید، و نه پشت سرش نماز بخوانید، و نه به او زکات بدهید».
۱ .
۲ . مقالات: ۳۱۲ ـ ۳۱۳٫
۳ . مجموعهى آثار شیخ محمود شبسترى: ۲۱۷٫ ۳ ـ شبسترى، گلشن راز.
۴ . محمد لاهیجى، شرح گلشن راز: ۴۲۵٫
۵ . همان: ۴۲۷٫
۶ . ابن عربى، فتوحات مکیه، سفر ۱، ص ۱۶۷٫
۷ . همان: ۱۷۰٫
۸ . به نقل فلسفه و عرفان از نظر اسلام: ۱۴۶٫
۹ . همان: ۱۵۰٫
۱۰ . روح مجرد: ۴۹۸٫
۱۱ . همان: ۵۰۰٫
۱۲ . محمد لاهیجى، شرح گلشن راز: ۲۶۸٫
۱۳ . بحارالانوار: ۵ / ۵۱، به نقل از توحید شیخ صدوق.
۱۴ . همان.
۱۵ . بحارالانوار: ۵ / ۴۷٫
۱۶ . بحارالانوار: ۲۵ / ۲۶۶، به نقل از عیون الاخبار شیخ صدوق.
۱۷ . عیون اخبار الرضا علیهالسلام : ۱/۹۳٫
۱۸ . عیون اخبار الرضا علیهالسلام : ۱/۱۱۹٫
۱۹ . عیون اخبار الرضا علیهالسلام : ۱/۱۰۱٫
بخش دوم، گریز اهل عرفان از دلیل و برهان (۱۱ مهر ۱۳۸۷)
بخش دوم
گریز اهل عرفان از دلیل و برهان
از آنجا که ادعاهای اهل عرفان با موازین عقلی و برهانی سازش ندارد، به شدت از برهان و عقل گریخته و به بهانهی عشق و مستى، حقایق آشکار را انکار کرده و با بینش صحیح فکری در افتادهاند. در نتیجهی این عقل ستیزى، حق و باطل را یکی دانسته و کفر و ایمان را یکسان تلقی کردهاند.
کتاب مقالات، غافل از مخالفتهای صریح مذهب عشق با برهان و قرآن و سنت و وحى، چنین مىنگارد:
«این حال همیان و حیرت از یک نگاه پدید مىآید که به تنهایی تمام دیدنیهای غیب و شهود را در بر مىگیرد و همه پرسشها و خارخارهای عقل عافیت اندیش را پاسخ مىگوید . . . در وادی حیرت، جمله اضداد جمع و همه محالات حال مىشوند. شب و روز ۴و آفتاب و ماه و زهر و شکر و بهار و خزان در هم مىآمیزند و سالک را در خود گم مىکنند چنانکه:
گر از او پرسند هستی یا نه ای
سربلند عالمى؟ پستى؟ که اى؟
در میانی یا برونی از میان
برکناری یا نهانی یا عیان
فانىای یا باقىای یا هر دویی
هر دویی یا تو نهای یا نه توئی
گوید اصلاً من ندانم چیز من
وین ندانم هم ندانم نیز من
عارفم اما ندارم معرفت
بىصفت گشتم نگشتم بىصفت
منطق الطیر
و در این حال، تخت وجود به تمامی حجله عشق مىشود و سالک از منطق الطیر شعشعهی ذات، بیخود و حیران مىگردد»۱٫
و نیز مىنویسد:
«جهان آکنده از زیبایی است، از زمین زیر پای تا آسمان بالای سر، و از ابر و موج تا کاغذ ابر و باد، و از بیرنگی عشق تا نقوش رنگارنگ شمشیرهای دمشق، زیبایی حقیقت است، و حقیقت زیبایی است، و هر دو عین وجودند . . . زندگی رقصی است بسوی خداوند . . .»۲
در جای دیگر به جرعهای از می عشق، از تمامی صحنههای مجاهدات و مبارزات حق و باطل کناره جسته، چنین مىنویسد.
مىخور که ز دل قلت و کثرت ببرد
اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیائی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد
خیام
و در مدح این شراب عشق عرفانی و صلح کل صوفیان مىنگارد:
«این کدامین شراب است که سوداگران ترازوخوی را از سنگ تفرقه و حسابِ کم و بیش مىرهاند، و جنگ هفتاد و دو ملت را به آشتی مىکشاند»۳٫
آرى! مذهب عشق و عرفان، کسانی را که بر اساس موازین عقل و برهان و سنت و قرآن قدم برمىدارند و به حق تمسک مىجویند و باطل را دور مىاندازند، سوداگر ترازوخوی و گرفتار سنگ تفرقه و حسابِ کم و بیش مىخواند، و به همین سادگی بر مکتب تمامی حق جویان و باطل پرهیزان، یعنی همه پیامبران و پیروان راستین ایشان، خط بطلان مىکشد! و اهل حق و باطل را به آشتی بر اساس باطل دعوت مىکند!
به راستى، چگونه مىتوان ضدیتهای اولیای حق و باطل در گسترهی تاریخ را ـ پناه بر خدا ـ جنگ خر فروشان دانست که کتاب مقالات مىنویسد:
«مادر گلها خار است و جنگ خار و گل و همه تعیّنات و اضداد چون جنگ خر فروشان، صنعت و بازار گرمی است…۴
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست۵
حافظ
کفر و دین هر دو در رهت پویان
وحده لاشریک له گویان
سنائى۶
و نیز از دیوان شمس تبریزی چنین نقل مىکند:
موءمن و کافر مگوی محسن و فاسق مجوی
جمله اسیر تواند دست کرم برفشان!
کیست که مست تو نیست جرعه پرست تو نیست
مهره دست تو نیست بر همه افسون بخوان۷!
آرى! ایشان این چنین بر مبنای مذهب صلح کل عارفان، کفر و دین و فسق و ایمان را یکی مىدانند؛ امّا خداوند متعال مىفرماید.
«أَ فَمَنْ کَانَ مؤمِناً کَمَنْ کَانَ فَاسِقاً لا یَسْتَوُونَ»۸
«آیا کسی که موءمن است همانند کسی است که فاسق و نافرمان است؟ هرگز مساوی نیستند».
و مىفرماید:
«اللّهُ وَلِی الّذیِنَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُوّرِ وَالّذیِنَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُولئِکَ أَصْحَابُ النّارِ هُمْ فیِهَا خَالِدُونَ»۹
«خداوند، ولی اهل ایمان است. ایشان را از ظلمتها به سوی نور مىبرد، و کسانی که کافر شدند اولیای ایشان طاغوت است که آنها را از نور به ظلمت مىکشانند. ایشان اهل آتشند و در آن جاودان خواهند بود».
«مَنْ کَفَرَ فَعَلیْهِ کُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلأَنْفُسِهِم یَمْهَدُونَ»۱۰
«هر کس کافر گردد، کفرش به زیان اوست، و آنانکه عمل صالح بجای آورند پس برای خویشتن مىاندوزند».
«تَاللّهِ إِنْ کُنَّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ إِذْ نُسَوّیکُمْ بِرَبِّ الْعَالَمینَ»۱۱
«سوگند به خدا که ما در گمراهی آشکاری بودیم که شما را با پروردگار جهانیان برابر مىدانستیم».
« . . . قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الأَعْمَی وَالبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ»۱۲
«بگو: آیا دانا و نادان و گمراهی و هدایت یکسان هستند؟!»
«وَلا تَسْتَوِی الحَسَنَةُ وَلاَ السَیِّئَةُ»۱۳
«خوبی با بدی هرگز یکسان نیست».
« . . . لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَهِ وَاللَهُ لاَیَهْدِی القَوْمَ الظَالِمیِنَ»۱۴
«نزد خداوند یکسان نیستند و خداوند، ستمکاران را راه نمىنماید».
«قُلْ لاَ یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَالطَّیِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الخَبِیثِ فَاتّقُوا اللّهَ یَا أُولِی الأَلْبَابِ لَعَلّکُمْ تُفْلِحُونَ»۱۵
«بگو: پلید و پاک یکسان نیستند هر چند فراوانی پلیدها تو را به شگفت آورد. پس ای خردمندان، از خدای بپرهیزید، شاید رستگار شوید».
«لاَیَسْتَوِی أَصْحَابُ النّارِ وَأَصْحَابُ الجَنّةِ، أَصْحَابُ الْجَنَةِ هُمُ الْفَائِزُونَ»۱۶
«دوزخیان با بهشتیان یکسان نیستند. اهل بهشت رستگارانند».
کتاب مقالات مىنگارد:
«و به گفته حافظ جرعهای بر خاک افشاند و عوالم بىنهایت را مست و شیدای خود کرد».۱۷
مىپرسیم: چگونه شما همه چیز را مست و شیدای خدا مىدانید؟ آیا شیطان، مست و شیدای خداست؟ و به عشق او بندگانش را به سوی دوزخ و مبارزه با پروردگار مهربان و دشمنی با سعادت خودشان مىخواند؟! آیا کشندگان پیامبران الهى، به عشق و مستی خدایى، سفیران مخلص او را به قتل رساندند؟ آیا خونخواران صحنهی کربلا، به مستی محبت الهى، بزرگترین فاجعهی تاریخ را رقم زدند؟! آیا شما سقیفهی بنی ساعده را هم خانهی عشق و محبت الهی مىدانید؟!
و قرآنهای بر سر نیزهی معاویه را؟! و خار چشم امیرالمؤمنین علیهالسلام و استخوان حلقوم آن حضرت را؟! و شمشیر ابن ملجم را؟! و دیگر نعرههای مستانهی دژخیمان و خونخواران تاریخ را؟! آیا چنانکه اهل عرفان مىگویند هیچ فرقی بین حق و باطل نیست، و اهل باطل همگی عاشقان مستانهی حقند؟! و آیا تمامی پیامبران و معصومین علیهمالسلام که پیرو مذهب صلح کل و عشق و مستی فراگیر عارفانه نبودهاند و با تمام توان خود با کفر کیشان و جبری مسلکان و وحدت وجودیان و دهریانِ منکر آفرینش مبارزه کردهاند، بر خطا بودهاند؟!
در ارزیابی این آرزوی عارفان که در پی آنند تا با نوشیدن صهبای عشق از قلت و کثرت رهیده و از اندیشهی هفتاد و دو ملت فارغ شوند و به حق و باطل کاری نداشته باشند، بیان مىداریم که امام باقر علیهالسلام فرمودند:
«تفرَّقتْ هذه الأُمَّة بعدَ نبیِّها صلىاللهعلیهوآلهوسلم عَلی ثلاثٍ وسبعینَ فِرقَة: اثنتانِ وسَبْعونَ فِرقَة فی النّار وفِرقةٌ فی الجنَّةِ، ومِنَ الثَّلاثِ وسبعینَ فِرْقَة ثلاثُ عَشْرةَ فِرْقَة تَنْتَحِلُ ولایتنا وموَدَّتَنا، اثنتا عشرة فرقة منها فی النّار وفرقة فی الجنّة»۱۸٫
«این امت پس از پیامبرشان، هفتاد و سه گروه شدند؛ هفتاد دو گروه ایشان در دوزخ و تنها یک فرقه در بهشت خواهند بود.
سیزده گروه از آن هفتاد و سه گروه، خود را به محبت و ولایت ما مىبندند که دوازده گروه از ایشان نیز در دوزخند و تنها یک گروه اهل بهشت خواهند بود».
عاقبت وخیم مذهب صلح کل
کتاب مقالات در پی دفاع از بىقیدی درویشان و مذهب صلح کل عارفان مىنگارد:
«باید گفت که اختلاف عقل و عشق در مراتب ادراک است و تا هنگامی که آدمی درک ماهیات و حدود و رسوم و تعیّنات متکثره مىکند و کائنات را یک به یک به ترازوی خویش مىسنجد و هر یک را وزنی و نامی مىنهد و تمیز مىدهد میانه زهر و شکر و زشت و زیبا و شب و روز و کفر و ایمان و میخانه و محراب و درست و نادرست و خیر و شر، و در یک چهار چوب منطقی و ریاضى، جهت اشتراک و جهت اختلاف و جنس و فصل موجودات را معین مىکند و بیرون از چهار حد و شش جهت و پنج گوهر، چیزی نمىداند و در این میانه خود را محور همه قضاوتها و سنجشها و ارزشها مىشناسد، قوه ادراک او در مرتبه عقل است و او را عاقل گویند . . . وقتی قوه ادراک از دانایی به بینایی رسید عاشق مىشود و محصول چهل سال علم و زهد و تقوی را به یک پیاله می عشق سودا مىکند و از جهان تضاد رهائی مىیابد . . .»۱۹
بدیهی است هر کس فطرت الهی و بینایی حقیقی خود را به غرق شدن در دریای اشعار و گفتارهای نادرست و خلاف برهان عارفان از دست نداده باشد، به خوبی مىداند فرق گذاشتن بین شب و روز، کفر و ایمان، و میخانه و محراب، درست و نادرست و حق و باطل، براساس برهان و سنت غیر قابل تغییر الهی و متن کتاب وحی خداوند است، و به بهانهی عشق و مستى، پشت پا بر همهی واقعیات و حقایق زدن و از عقل گریختن، نهایت کجروی و گمراهی است.
آیا آن آگاهی و شعور و بیداری که جامعهی ما پیوسته به خود نسبت مىدهد، یعنی همان انکار فرق خیر و شرّ و درست و نادرست؟! و انکار کردن ضدیت حق و باطل ؟! مگر نه این است که هر کس ضدیّت حق و باطل را نپذیرد و انحصار حقانیت محض به مکتب قرآن و اهل بیت علیهمالسلام را به هر بهانهای انکار کند، در حضور تمامی مدعیان اسلام و مسلمانى، صریحا ریشهی اسلام و حقانیت قرآن را زده، تمامی مبارزات و کوششهای پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام و مجاهدات مدافعان نستوه حریم تشیع را پوچ و باطل مىشمارد؟!
آیا نباید اندیشید که با دفاع از این اندیشههای خلاف برهان، مسئلهی خداوند و ابلیس، ابراهیم علیهالسلام و نمرود، موسی علیهالسلام و فرعون، خاتم الانبیاء صلىاللهعلیهوآلهوسلم و ابوجهل، امیرالمؤمنین علیهالسلام و معاویه، سیدالشهدا علیهالسلام و یزید و پیروان برهان و کتاب و سنت با ادیان تحریف شده و صوفیان دور از دین و برهان، به چه سرنوشتی مىانجامد؟!
عقل یا عشق، و برهان یا شهود؟
از شگفتترین ادعاهای اهل عرفان این است که گویند با عقل و برهان و استدلال، توحید واقعی را نمىتوان یافت، و باید برای رسیدن به حقیقت عرفان بر مرکب عشق سوار شده، با شهود به آن دست یافت. مولوی گوید:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بىتمکین بود
کتاب روح مجرد نیز در بیان حالات یکی از مریدان استاد خود مىنگارد:
«دیدگان ملکوتیش به مقام و منزلت آقا گشوده شده بود . . . و فاتحهی حدیث عقل و اطاعت را خوانده بود و صریحا مىگفت: این احکام مزدوران است نه احکام عشاق!»۲۰
و نیز از استاد خود نقل مىنماید که:
«غالب مسائل معارف الهی بلکه همه آن مسائل بدون ادراک توحید شهودى، قابل ادراک نیست».۲۱
مولوی گوید:
عشق آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بیچاره شد
و نیز در کتاب روح مجرد آمده است:
«مستند شیخ [ابن عربى] در وحدت وجود، کشف صحیح و ذوق صریح است؛ نه دلیل عقلی یا مقدمات نقلى».۲۲
از نعمت اللّه ولی نقل شده است که مىگوید:
زید و عمرو و بکر و خالد هر چهار
چهار باشد، نزد ما ایشان یکی است
عقل اگر گوید خلاف این سخن
حرف او مشنو که ابله مردکی است
در حالی که اگر واقعا چنین است، چرا این عقلگریزان با خود استدلال عقلی و برهانى، شهود و عشق را بر عقل و برهان مقدم مىدارند؟!
بدیهی است حجیّت حکم عقل را هرگز نمىتوان به موارد خاصی تخصیص زد؛ اگر حجیّت حکم عقل، قابل تخصیص باشد دیگر تفاوتی بین موارد آن باقی نمىماند و حجیّت آن در تمامی موارد از میان خواهد رفت. در عین حال، باید دانست که خود همین مدعای ایشان که عشق بر عقل مقدم است، بر مبانی عقلی بىشمار استوار است که اگر یکی از آنها باطل باشد ادعای ایشان نیز باطل و نادرست خواهد بود؛ چرا که ادعای ایشان در صورتی درست است که لااقل عقل دریابد که:
۱ . برهان و شهود، دو چیزند؛ نه یک چیز.
۲ . وقتی دو چیز بودند، نمىشود یک چیز باشند.
۳ . هر دو، حجّت هستند.
۴ . حجتها در حجیت خود دارای مراتبند.
۵ . مراتب برتر مقدمند.
۶ . حجت با غیر حجت تفاوت دارد.
۷ . اصل تقدم و تأخّر، حق است.
۸ . آنچه حق است باید پیروی شود.
۹ . وجوب تبعیت و جواز ترک، با یکدیگر متناقضند.
۱۰ . از دو نقیض یکی بیشتر واقع نشود.
۱۱ . تقدم با تساوی نمىسازد.
۱۲ . ترجیح یکی از دو امر مساوی بر دیگری قبیح است.
۱۳ . حسن و قبح، عقلی است نه اعتبارى.
۱۴ . ترک قبیح، رجحان دارد.
۱۵ . راجح غیر از مرجوح است.
۱۶ . وجوب غیر از جواز است.
۱۷ . برهان و شهود واقعیت دارند.
۱۸ . واقعیت با غیر واقعیت نمىسازد.
۱۹ . تناقض در نفس همین اصول نیز نباید باشد.
۲۰ . بین این اصول و نفس مدعا باید رابطه باشد.
۲۱ . اصل ربط صحیح است.
۲۲ . . . . . . .
و اگر بخواهیم این مطلب را بطور کامل بررسی کنیم خود کتابی مستقل خواهد شد.
باری باید علت عقل گریزی ایشان را در جای دیگر جستجو کردچنانکه امام صادق علیهالسلام آنرا در پاسخ ابن سکّیت فرمودهاند.
ابن سکیت از حضرت صادق علیهالسلام پرسید: «فَمَا الحُجَّةُ عَلَی الخلق الْیَوْمَ؟؛ امروز، حجت بر انسانها چه چیز مىباشد؟!»
حضرت فرمودند:
«اَلْعَقْلُ، تَعْرِفُ بِهِ الصّادِقَ عَلَی اللّهِ فَتُصَدِّقُهُ وَالْکَاذِبَ عَلَی اللّهِ فَتُکَذِّبُهُ»۲۳
«عقل، که به واسطهی آن راستگویان بر خداوند را شناخته و تصدیق مىکنی و اهل دروغ و افترای بر خداوند را نیز شناخته، ایشان را تکذیب مىکنى!»
آرى، بدیهی است چنانچه پای برهان و عقل به میدان باز شود باطل گویان رسوا شده و جز گریز چارهای نخواهند داشت؛ واقعا چه مشکلی بالاتر از این که وقتی این بیان شکوهمند قرآن در برابر عارفان عاشقکیش قرار مىگیرد که:
«هاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ»۲۴
«اگر راست مىگویید، برهان خویش را عرضه کنید».
در پاسخ بگویند:
«سالک راه خدا بالوجدان و المشاهدة و با لمس و عیان نه با دلیل و برهان، خود را از این محدوده . . . بیرون مىنگرد؟!»۲۵
آرى، برای تحریف معنای توحید و به کرسی نشاندن خدای قابل لمس و دارای اجزا و جلوههای گوناگون به جای آفریدگار حقیقى، باید از عقل و برهان فرار نموده و تمامی بدیهیات و مسلمات را انکار کرد!
روشن است که چنانچه شناخت حق و باطل و کفر و ایمان بر اساس عقل و برهان باشد، عقل که بطور قطعی همه چیز را دارای اجزای حقیقی و قابل وجود و عدم واقعی و نیازمند به وجود خالق مىبیند، راه خود را به روشنی مىیابد، و دیگر ممکن نیست که اعتقاد به وحدت وجود و ازلیت و ابدیت و وجوب وجود کائنات، به جای اعتقاد به وجود آفریدگار جهان ارائه گردد؛
و اعتقاد به سنخیت و تشابه خالق و خلق، بلکه یکی بودن آنها جای اعتقاد به تباین ذاتی خدا و خلق را بگیرد ؛
و تمامی افعال و زشتىها و گناهان، باواسطه یا بدون واسطه، لوازم ذات خدا دانسته شود و به ساحت قدس و جلال او نسبت داده شود؛
و هرگونه الحاد و بتپرستى، عین حقیقت توحید و خداپرستی دانسته شود؛
و هر عارف و صوفىای ادعای شهود و فنا و عینیت ذات خود و خدا کند و فریاد أنا الحق برآورد؛ و…
ـ«إنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلیْهِ راجِعُونَ»۲۶
«وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»۲۷
قرآن کریم مىفرماید:
«وَیَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذیِنَ لاَ یَعْقِلُونَ»۲۸
«و پلیدی را بر آنان مىنهد که تعقل نمىکنند».
و نیز:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ البُکْمُ الّذیِنَ لاَ یَعْقِلُونَ»۲۹
«پستترین جنبندگان نزد خداوند، ناشنوایان و لالانی هستند که تعقل و اندیشه نمىکنند».
و مىفرماید:
«فَبَشِّرِ عبادِ الّذیِنَ یَسْتَمِعُونَ القَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»۳۰
اگر واقعا عقل، ناتوانتر از حس و شهود باشد و حس و شهود بر آن رجحان داشته باشد، باید:
۱ . ایشان، قاطعانه سراب را آب بدانند.
۲ . آسمان را همیشه بالای زمین بدانند.
۳ . خورشید و ماه را به اندازه یک توپ در شمار آرند.
۴ . خورشید و ماه را دایره بدانند نه کروى.
۵ . آتشگردان را دایرهای با محیط بسته بشمار آرند.
۶ . در حالت گیجی و منگى، اطراف خود را در دوران به گرد خویش بدانند.
۷ . خواب و بیداری را یکی شمارند. و . . .
اگر عقل مقدم بر عشق نباشد، باید عشقها را مساوی بشمرند و فدا شدن در راه هر معشوقی را ـ پول باشد یا مقام، ریاست باشد یا شهوت، خدا باشد یا شیطان، دنیا باشد یا آخرت، امام معصوم باشد یا متوکل و یزید ـ یکسان بدانند.
اگر شهود بر استدلال عقلی مقدم است، چرا حقانیت شهود را مشروط به موافقت آن با وحی و شرع مىدانند؟ مگر نه این است که درک مخالفت و موافقت مکاشفات عرفانی با شریعت جز از طریق استدلال عقلی امکانپذیر نیست.
آیا اگر کسی ادعا کند چون عشق و شهود بر عقل و برهان مقدم است، ما به عقل و برهان تمسک مىکنیم و شهود را با اینکه مقدم بر عقل است دور مىاندازیم، بر چه اساسی مىتوان ادعای او را رد کرد؟!
بدبهی است در مواردی که عقل، حکمی نداشته باشد، اصلاً تعارضی بین حکم عقل و غیر آن وجود ندارد که بتوان از تقدیم یکی بر دیگری سخن گفت، و در مواردی که عقل حکم داشته باشد، مؤخر داشتن حکم عقل به هر عنوان و بهانهای که باشد ـ ولو به این بهانه که مکاشفه و شهود، فراتر از دریافت عقل است ـ مساوی با ابطال حکم عقل مىباشد.
نیز واضح است که حکم عقل در مورد ادراک تعدد و تکثر واقعی اشیا و موجودات محسوس و غیر محسوس، قطعی است و انکار آن از آشکارترین مصادیق سفسطه مىباشد.
بسی شگفت و عجیب است که گاهی خود اهل عرفان، این ادعای خویش را که مىگویند در نیل به وحدت وجود، پای عقل لنگ است و تنها باید با حس و شهود به آن رسید، به صراحت باطل کرده و به عکس اعتراف کردهاند که حس و شهود همگانی نیز، حکم به غیر هم بودن خدا و خلق مىکند، و وحدت وجود از نظر حس و شهود بدوی نیز قابل پذیرش نخواهد بود.
لذا در ابتدای امرِ سیر و سلوک از سالک مىخواهند خود را به طور مطلق تسلیم استاد و پیر راه نماید و در هر حکم خلاف عقل و بدیههای به فرمان او باشد؛ نتیجهی این امر چنان مىشود که سالک بیچاره به هوای رسیدن به کمال و خدا شدن! در طول مدت ریاضت کشیدنها و چله نشینىها از حقیقت عقل و فهم و ادراک انسانی خود مسخ گشته و به حیوانی مطیع و فرمانبر مبدل مىگردد که در نتیجهی تصرفات استاد و تلقینات پیوستهی او، پذیرش اباطیل و احکام خلاف بدیهی او را از کمالات خویش مىانگارد.
با رجوع به مکاشفههای اهل عرفان، آشکار مىشود که حقیقت مشاهدات و مکاشفات عرفانى، چیزی جز ادراکات حسی سالک نیست که این مکاشفات و ادراکات حسى، در نتیجهی ریاضتهای غیر معقول و اعمال شاقه ـ که اعتدال نفس و قوای ادراکی را بر هم مىزند ـ و در اثر تلقینات و تصرفات استاد ـ که مدخلیت تام در حصول مکاشفات سالک دارد ـ برای او حاصل مىشود. و ما شواهد و دلایل این مطلب را به تفصیل، در جای خود آوردهایم.
برای نمونه، لاهیجی را مىبینیم که چون بر اساس عقاید فیلسوفان قدیم، چنین مىپنداشته است که زمین مرکز جهان است وطبقات آسمان مانند پوستههای پیاز به طور ثابت و بلورین بر روی هم میخکوب و بر گرد زمین در دوران مىباشند و . . . ، در عالم مکاشفه هم در همین عوالم موهوم سیر مىکند و به خیال خود از آسمانهای هفتگانه بالا رفته تا آنجا که خود را در بالای عرش خداوند دیده و حتّی نفسِ خود را آفرینندهی چنین افلاکی شهود مىکند.
او در ضمن بیان مکاشفات خود مىنویسد:
نور تجلی حق بی کم و کیف و جهت بر من تابان شد و حضرت حقّ را بی کیف بدیدم… بعد از آن بقاء بالله یافته، دیدم که آن نور مطلق منم و ساری در همه عالم منم و غیر از من هیچ نیست، و قیوم و مدبر عالم منم و همه به من قائمند، و در آن حال حکمتهای عجیب و غریب در ایجاد عالم بر من منکشف شد، مانند حکمت اینکه چرا عرش ساده است که هیچ کوکب بر او نیست، و چراست که تمامت کواکب ثابته در فلک هشتمند، و سبب چیست که در هر یکی از این هفت فلک دیگر یک کوکب است۳۱٫
بدیهی است چنانچه لاهیجی با حواس معتدل و طبیعی خود به سیر در کهکشان مىپرداخت، از این خیالات بر کنار مىماند و نفسِ خود را پرودگار چنین عوالم موهومی شهود نمىکرد و به اعتقاد به وحدت وجود و خود خدا بینی گرفتار نمىشد.
بر این اساس، اعتبار مشاهدات و مکاشفات عرفانی از سایر محسوسات کمتر است و نسبت به محسوسات و مشهودات انسان در حالات عادی ـ که خود را به تصرفات و تلقینات استاد سیر و سلوک نسپرده و از حد اعتدال فهم و ادراک واقعی و طبیعی خود خارج نشده است ـ در صد خطای آن به مراتب بیشتر است.
از همهی اینها گذشته، انکار حکم عقل و پذیرش وحدت وجود ـ که به اعتراف اهل کشف با برهان قابل اثبات نیست ـ به جهت مکاشفاتی که مؤمن و کافر در تحصیل آن یکسانند ـ و به اعتراف خود اهل عرفان، حق و باطل آن به هم آمیخته است و جز در صورت مطابقت آنها با حجت و برهان، نمىتوان آنها را پذیرفت ـ نهایت ضلالت و گمراهی است.
نتیجه اینکه: وحدت وجود هم بر خلاف عقل و برهان است و هم برخلاف ضرورت حس و مشاهده. لذا تا پای عقل به میان کشیده مىشود ایشان مىگویند: عقل را در اینجا قبول نداریم و با مشاهده و عیان، وحدت وجود را اثبات مىنماییم، و تا سخن از مشاهده و حس و عیان به میان مىآید، مىگویند ما با نظر دقیق و نهایی عقلی وحدت وجود را اثبات کرده و شهود و حس را برخطا مىدانیم!
برخی سادهلوحان به پیروی از توجیهات نابجای اهل عرفان مىپندارند که عارفان، معرفت عقلی خداوند را مردود نمىدانند، بلکه آن را صحیح دانسته ومعرفت کشفی را مرحلهای بالاتر از معرفت عقلی مىدانند؛ این افراد خوشباور باید بدانند که بین دو عقیدهی وحدت وجود و جدایی خالق و خلق، تناقض صریح وجود دارد. این دو عقیده ـ مانند کفر و ایمان ـ کاملاً با یکدیگر مخالف مىباشند و هرگز ممکن نیست دو عقیدهی متناقض و مخالف، هر دو صحیح باشند و مراتب مختلف معرفت یک حقیقت بشمار آیند.
۱ . حسین الهى قمشهاى، مقالات: ۳۱۴ ـ ۳۱۶٫
۲ . همان: ۳۵۷ ـ ۳۵۹ .
۳ . حسین الهى قمشهاى، مقالات: ۴۰۹ ـ ۴۱۰٫
۴ . همان: ۳۰۳
۵ . همان: ۳۰۳٫
۶ . همان: ۳۰۳٫
۷ . همان: ۳۰۴
۸ . سجده: ۱۸٫
۹ . بقره: ۲۵۷٫
۱۰ . روم: ۴۴٫
۱۱ . شعراء: ۹۸ ـ ۹۷٫
۱۲ . رعد: ۱۶٫
۱۳ . فصلت: ۳۴٫
۱۴ . توبه: ۱۹٫
۱۵ . مائده: ۱۰۰٫
۱۶ . حشر: ۲۰٫
۱۷ . مقالات: ۴٫
۱۸ . بحارالانوار: ۲۸ / ۱۴، از اصول کافى.
۱۹ . مقالات: ۳۳٫
۲۰ . سیدمحمدحسین حسینى تهرانى، روح مجرد: ۵۵۴٫
۲۱ . همان: ۵۷۶٫
۲۲ . همان: ۳۵۹٫
۲۳ . بحارالانوار: ۱ / ۱۰۵، به نقل از احتجاج.
۲۴ . نمل: ۶۴٫
۲۵ . روح مجرد: ۱۶۵٫
۲۶ . بقره: ۱۵۶٫
۲۷ . شعراء: ۲۲۷٫
۲۸ . یونس: ۱۰۰٫
۲۹ . انفال: ۲۲٫
۳۰ . زمر: ۱۷٫
۳۱ . لاهیجى، شرح گلشن راز: ۱۵۸ ـ ۱۵۹
سراب عرفان (۱۱ مهر ۱۳۸۷)
بخش اول، آفرینش یا تولد؟!
بخش دوم، گریز اهل عرفان از دلیل و برهان
بخش سوم، جبرگرایی و نفی اختیار
بخش چهارم، مکاتب بشری در مقابله با مکتب وحی