فصل دوم: تفسیرات گوناگون وحدت وجود!! (۱۲ مهر ۱۳۸۷)
فصل دوم
تفسیرات گوناگون وحدت وجود!!
تفسیرات گوناگون وحدت وجود!!
وحدت وجودیان هنگامى که با سیل انتقادات کوبنده اهل دین و برهان مواجه مىشوند، براى فرار از اشکالات منتقدین مىگویند:
وحدت وجود معانى گوناگونى دارد که بعضى از آنها باطل است و بعضى دیگر صحیح مىباشد!!
اما کمترین تأمل نشان مىدهد حقیقتِ معناى وحدت وجود یک چیز بیشتر نیست، و آن همین است که:
آنچه موجود است حقیقتى واحد است که نه آغازى دارد، نه انجامى؛ و نه ابتدایى دارد، نه انتهایى؛ و نه خالقى دارد، نه آفرینندهاى؛ بلکه همین حقیقت واحد هر لحظه به صورتى درمىآید و هر آن به شکلى در تجلى و ظهور است.
ارائه تفسیرهاى مختلف براى وحدت وجود امرى کاملا صورى و ظاهرى است نه درونى و محتوایى، و این کار تنها براى سرپوش گذاشتن بر مخالفت آشکار عقیده وحدت وجود با عقل و شرع به میدان آمده است. وحدت وجودیان همان معناى واحدى را که گفتیم با تعبیرات مختلف و مثالهاى گوناگون بیان مىدارند، گاهى مثال “موج و دریا” مىآورند، دیگرگاه “نفس و قواى آن” یا “آینه و عکسهاى متعدد” را شاهد قرار مىدهند، گاهى به “عدد و نور و مراتب آن دو” مثال مىزنند؛ ایشان گاهى اشیا را “اجزاى ذات خدا” (یعنى همان وجود بى سر و ته) مىگویند، و گاهى آنها را “مراتب وجود او” مىشمارند، و دیگرگاه همه چیز را “حصههاى وجودى۱ وى” مىدانند؛ آنگاه برخى ـ غافل از اینکه اصل مطلب یک چیز بیشتر نیست، و اختلافاتى که در این مورد ارائه مىشود، تنها در تعبیرات و مثالها و وجوه اعتبارى و غیر واقعى است هر مثالى را مسلکى مىپندارند و هر تعبیرى را مذهبى به شمار مىآورند!! در حالى که خود مؤلف رساله “لقاء اللّه” معترفند که جز “وجوب” هیچ چیز دیگرى در کار نبوده، و بحث در “امکان” تنها براى سرگرمى است!!۲
به هر حال در رساله “لقاء اللّه” نیز معانى متعددى براى وحدت وجود ارائه شده است، ولى در آنجا هم اولا هیچ اختلاف واقعى و حقیقىاى بین معانى مختلف وحدت وجود، نشان داده نشده است. ثانیا در تقسیمبندى ارائه شده در آنجا عین همان عقیدهاى باطل دانسته شده است که وحدت وجودیان و حتى خودِ مؤلف رساله “لقاء اللّه”، و بلکه خود ملاصدرا در جاهاى دیگر آن را قبول کردهاند. رساله “لقاء اللّه” در این مورد وحدت وجود را به چهار معنى تفسیر مىکند که عبارتند از:
تفسیر اول:
اولین تفسیر عقیده “وحدت وجود” این است که گفته شود:
وجود، واحد شخصى بوده، و وجودِ بقیه اشیا ـ مانند دریا و امواج آن ـ چیزى جز صورتهاى مختلف همان حقیقت واحد نیست.
و ما بیان داشتیم که این تفسیر عینا همان چیزى است که وحدت وجودىها۳ به آن معتقد بوده، و خود ایشان هم به بطلان آن معترفند.
تفسیر دوم:
تفسیر دوم این است که گفته شود:
وجود، یک سنخ و یک حقیقت بیشتر نیست که همان سنخ واحد، داراى مراتب مختلف بوده، فراترین مرتبه آن خدا است، و بقیه مراتب، در سنخِ اصلِ حقیقتِ وجود با خداوند متحد مىباشند، و تفاوتشان تنها در این است که ضعیفترند، و درجه آنها از حیث وجود و شؤون آن کمتر است.
در رساله مزبور این عقیده صحیح و موافق با عقل و شرع دانسته شده، و تفاوت آن با تفسیر اول در این جهت بیان شده است که گفتهاند: در این تفسیر، “وجودْ” حقیقتى داراى مراتب مىباشد، ولى در تفسیر اول حقیقتِ وجودْ واحد شخصى و بدون مراتب است.
با اندک تأملى واضح است که بین این تفسیر و تفسیر اول هیچ تفاوت واقعى و حقیقىاى وجود نداشته، و بطلان این عقیده نیز واضحتر از آن است که نیازى به توضیح داشته باشد. این تفسیر حتى در نظر خود مؤلف رساله “لقاء اللّه” نادرست و غیر قابل تصور مىباشد و به نظر ایشان باید این عقیده به عقیده کسانى برگردانده شود که وجود را “واحد شخصى” و بدون مراتب مىدانند۴ که آنان همان اهل عرفانند و عقیده ایشان همان چیزى است که در تفسیر اول بیان شد، و از جانب خود ایشان به بطلان آن صریحا اعتراف گردید.۵
تفسیر سوم:
تفسیر سوم این است که گفته شود:
وجود، هم واحد است و هم کثیر و فراوان!! زیرا “وحدت” آنقدر وسعت دارد که شامل همه کثرتهاى واقعى مىباشد و تمامى ماسواى خود را در احاطه خود دارد.
بطلان این تفسیر نیز نیازى به توضیح ندارد چه اینکه روشن است مراد از وحدت در این تفسیر به یکى از این معانى خواهد بود:
الف) “وحدت حقیقى” یعنى اینکه: ذات خداوند چیزى است بر خلاف تمامى چیزهاى دیگر، که همه آنها داراى اجزا (که کثرت واقعى است) بوده، و در تغیر و تبدل به صورتهاى مختلف مىباشند.
ب) “وحدت اعتبارى” یعنى اینکه: تمامى اشیا روى هم، به گونهاى غیرمحدود و نامتناهى مجموعه واحدى را تشکیل مىدهند.
ج) “وحدت اطلاقى” یعنى اینکه: اگر ما خصوصیات اشیاى مختلف را در نظر نگیریم، و وجود را به نحو مطلق و بدون هر گونه قید و خصوصیتى در نظر داشته باشیم، این معناى مطلق یکى بیشتر نبوده و تعدد آن محال است.
در صورت اول، وجودِ تناقضِ واقع در تفسیر مزبور بر اساس بدیهىترین اصول ریاضى و منطقى واضح است، چه اینکه محال است “وحدت حقیقى” و “کثرتِ حقیقى” در یک مورد جمع شوند، بلکه در هر موردى ناچار باید یکى از آن دو را اعتبارى دانست.۶
صورت دوم هیچ ربطى به اعتقاد اهل دین و برهان ندارد، و با عقیده هر انسان دهرى و ملحدى موافق است.
صورت سوم۷ صرفا امرى عقلى بوده، داراى وجود واقعى و عینى نیست، در حالى که خداوند متعال موجودى واقعى، و داراى وحدت حقیقى است، نه یک موجود ذهنى یا اعتبار عقلى که اصلا وجود عینى و واقعى نداشته باشد.۸
بنابراین باید در مسئله “وحدت” یا تسلیم عقیده اهل برهان و ادیان شد، و یا اینکه باید پذیرفت خداى واقعىِ وحدت وجودیان، غیر از مجموعه جهان متغیر و متبدل هیچ چیز دیگرى نیست. در رساله “لقاء اللّه” نیز صریحا اعتراف شده است که کسى که وجود مطلق را متحد با سایر اشیا یا عین وجود آنها بداند، چه به تکثر ممکنات قائل باشد و چه نباشد، در هر دو صورت چون به وجود خالق و فاعلى خارج از آنها اعتقاد ندارد، عقیدهاش باطل و داراى تناقض است. کتاب مذکور از “میرزا محمدرضا قمشهاى” نقل مىکند:
ذهبت طائفة من المتصوفه إلى أن الوجود حقیقة واحدة لا تکثر فیها ولا تشأن لها، وما یرى من الممکنات المکثرة أمور موهومة باطلة الذوات کثانی ما یراه الأحول. وهذا زندقة وجحود ونفی له تعالى لأن نفی الممکنات یستلزم نفی فاعلیته تعالى… وذهبت طائفة أخرى منهم إلى أن الممکنات موجودة مکثرة ولا جاعل ولا فاعل لها خارجا، والوجود المطلق متحد بها بل هو عینها، وهذا إبطال لها وتعطیل لها فی وجودها، فإنه حینئذ لا معطی لوجودها، لأن المفروض أن لا واجب خارجا عنها، والشیء لا یعطی نفسها، ولا یوصف الممکن بالوجوب الذاتی… ویظهر من هذا البیان أن کلا القولین یشتمل على التناقض.۹
گروهى از صوفیان بر این عقیدهاند که وجودْ حقیقتى واحد است که داراى تکثر و تشأن نیست، و ممکناتِ فراوانى که دیده مىشوند
امورى خیالى مىباشند، و مانند دومین چیزى که شخص دوبین مىبیند۱۰ ذاتشان باطل است. این عقیده زندقه، و انکار و نفى وجود خداوند است، زیرا نفى وجود ممکناتْ مستلزم نفى فاعلیت۱۱ و آفریدگارى خداوند تعالى است… گروهى دیگر از ایشان چنین معتقدند که ممکنات متعددند و خالق و فاعلى خارج از خود آنها وجود ندارد، و وجود مطلق با وجود آنها متحد، بلکه عین۱۲ خود آنها است.
این عقیده نیز وجود ممکنات را نفى کرده و باطل دانسته است، زیرا فرض این است که خدایى خارج از آنها وجود ندارد، و حال اینکه هیچ چیزى ممکن نیست آفریننده خودش باشد، و ممکن الوجود نمىشود داراى وجوب ذاتى باشد… و از این بیان روشن مىشود که هر دو عقیده داراى تناقض است.
آرى، اعتقاد به “خلقت” و “آفرینش الهى” و اینکه خداوند تعالى اشیا را بدون مایه و سابقه وجودى آنها آفریده است، هرگز با مبانى فلسفى و عرفانى ـ که همه چیز را پدید آمده از ذات خداوند، و یا صورتهاى گوناگون هستى او مىپنداردـ سازگار نیست؛ و اهل فلسفه و عرفان و تصوف تا هنگامى که به حدوث حقیقى و مخلوقیت واقعى اشیا اقرار نکنند، دائما دچار تناقضات خواهند ماند.
تفسیر چهارم:
تفسیر چهارمى که در کتاب “لقاء اللّه” براى وحدت وجود ارائه شده است این است که گفته شود:
خداوند، ممکنات مختلف و متعدد را ایجاد کرده است و آنها ـ مانند کلامى که دلالت بر وجود متکلم مىکند ـ با وجود خود، علم و حیات و قدرت و اراده خداوند را ظاهر مىسازند، و مانند عکسهاى متعددى که دلالت بر وجود یک شخص مىکنند و خود آن شخص در آن عکسها موجود نیست، ذات خداوند هم در وجود مخلوقات نمىباشد، ولى کسى که غرق در دیدن عکسها مىشود از فرط عشق به صاحب عکسها، التفاتى به عکسها ندارد و تنها به صاحب عکسها توجه دارد.
این تفسیر ـ با صرف نظر از تذکراتى که پیرامون آن لازم است۱۳ ـ با مبانى عقیدتى اهل فلسفه و عرفان در تضاد کامل است، و اصلا معلوم نیست به چه ملاک و معیارى چنین تفسیرى را که به صراحت مناقض با عقیده “وحدت وجود”، و “یکى بودن ذات خالق با مخلوقات” است “وحدت وجود” نامیده، و آن را از تفاسیر عقیده “وحدت وجود خالق و مخلوق” شمردهاند؟!
ذکر کردن این تفسیر در ضمن تفاسیر وحدت وجود، به این نتیجه مىانجامد که برخى خیال کنند ممکن است “وحدت وجود” معناى صحیح و قابل قبولى هم داشته باشد، لذا به آن روى آورده و خداى ناخواسته براى ابد از سعادت ایمان و اعتقاد به توحید و وجود
آفریدگار جهان و جهانیان محروم بمانند.
رساله “لقاء اللّه” از میان چهار تفسیر فوق، تفسیر دوم و سوم و چهارم را صحیح دانسته، و تفسیر اول را باطل مىداند. ولى چنانکه توضیح دادیم معلوم شد تفسیر اول اصل عقیده وحدت وجودیان مىباشد که در موارد فراوان آن را با عین همان عباراتى که به بطلان آن معترفند بیان داشتهاند. تفسیر دوم و سوم نیز به تفسیر اول برمىگردد و هیچ اختلاف واقعى و حقیقىاى بین آنها وجود ندارد. و تفسیر چهارم اصلا ربطى به عقیده وحدت وجود ندارد، چه اینکه عقیده وحدت وجود مىگوید: خالق و مخلوق و عکس و پرده و نقاش و نقاشى و عاشق و معشوق و ظاهر و مظهر و دلیل و مدلول و بیننده و دیده و دیده شده و آیینه و… همه یک چیزند و غیر از خدا اصلا چیزى وجود ندارد که بخواهد از وجود خودش غافل شود یا نشود:
غیرتش غیر در جهان نگذاشت
لاجرم عین جمله اشیا شد!
همه از وهم توست این صورت غیر
که نقطه دایره است در سرعت سیر
بنابر این، تفسیر چهارم در حقیقت نقض عقیده وحدت وجود است نه تفسیر آن.
۱ . ملاصدرا مىگوید: والحق أن الموجود بما هو موجود کلی والوجودات أفراد له وحصص لحقیقة الوجود… وهذا عجیب لا یعرفه إلا الراسخون فی العلم. اسفار، ۱ / ۲۵۷٫
“نور على نور” مىنویسد: هر یک از کلمات وجودى جدولى از بحر وجود است که آن بحر ملکوت اوست… این انتساب کلمات نورى موجودات به وجود حقیقى ـ که حق سبحانه است ـ همان است که کمل اهل توحید فرمودهاند: “هویة کل شیء فی الحقیقة شعاع هویته”: [در واقع حقیقت ذات هر چیزى، شعاعى از حقیقت ذات خداست] و از این شعاع تعبیر به “رب شیء”، و “سر و حصؤ وجودى او” نیز مىشود. این حدیث صادقى است سلام اللّه تعالى علیه: “یفصل نورنا من نور ربنا کشعاع الشمس من الشمس”: [نور ما از پروردگارمان جدا مىشود مانند نور خورشید از خورشید]… پس تعبیر به شعاع ناصّ است که اشیاء به تمامتشان از علم به عین نازل نشدهاند، بلکه نازل شدهاند در حالى که متصل به اصل خودشانند. “نور على نور در ذکر و ذاکر و مذکور” (حسنزاده، حسن) ۷۷٫ البته بر اهل تحقیق روشن است که روایت مورد استناد ایشان داراى هیچگونه اعتبار علمى نمىباشد
۲ . چون به دقت بنگرى آنچه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان براى سرگرمى است. “ممد الهمم در شرح فصوص الحکم” (حسن زاده، حسن) ۱۰۷٫
”شرح اسفار” مىنویسد: عدم الممکن من حیث وجوده ممتنع بامتناع عدم قیومه.
نیز: بل وجوده (الممکن) واجب بوجود الواجب. “شرح اسفار” (حسنزاده، حسن) ۱ / ۱۱۳٫ نیز رجوع کنید به اسفار ۱ / ۱۲۸ ـ ۱۲۹٫
۳ . تذکر این نکته ضرورت دارد که از جهت اصول و مبانى، هیچ تفاوتى بین نحلههاى مختلف فلسفى و عرفانى وجود ندارد، مکتب “مشاء” و “اشراق” و “حکمت متعالیه” و “عرفان هندى” و “بودایى” و “یونانى” و “ابنعربى” و… همه یک چیز مىگویند، جز اینکه برخى از آنان تا نیمه راه آمده، به نتایج صریح مبانى و اصول خویش ملتزم نشدهاند، ولى برخى دیگر ـ مانند “ملاصدرا” و “ابنعربى” ـ کاملا جسورانه و بىباک، تا آخرِ راه را رفته، وجود عالم را وهم و خیال انگاشته، و همه چیز را عین ذات خداوند دانستهاند!! بدیهى است هر کس زیر بار اعتقاد به معناى واقعى “خلقت و آفرینش الهى” نرود، و نپذیرد که خداوند متعال اشیا را بدون سابقه وجودى آنها (لا من شىء)، آفریده است، (که البته تمامى اهل فلسفه و عرفان این چنینند)، براى فرار از التزام به “وحدت شخصى وجود” هیچ راهى نداشته، باید “ذات خدا و خلق” را عینا یک چیز دانسته، و تعدد و تغایر آنها را صرفا امرى اعتبارى و غیر واقعى ـ مانند تفاوت بین “کل و اجزاى آن” یا “دریا و امواج آن” ـ بشمارد. آنگاه شگفت اینکه چه بسیار متفکرین ناپختهاى که عمر گرانبهاى خود و دیگران را در جست و جوى تفاوتهاى مشربهاى مختلف فلسفى و عرفانى (مانند تفاوت بین قائلین به “صدور” یا “تشکیک” یا “حصص” و “وحدت وجود” یا “وحدت وجود و موجود”)، مشغول مىدارند!!
۴ . در رساله مورد اشاره آمده است: “خلاصه اینکه به رأى مشاء، تشکیک در حقایق متباینه موجودات است؛ ولى به نظر صاحب اسفار در حقیقت واحده ذات مراتب؛ و در مشهد عارف، در حقیقت واحده ذات مظاهر که آن را فائل و آفل مىداند”.
نیز رساله مزبور مىنویسد: اینقدر در رد قول به تشکیک وجود براى اهل استبصار کافى است، و کسى که خداوند چشم بصیرت او را منور گردانید، و آنچه را که گفته شد فهمید و در آن امعان نظر کرد، از رفع شبهههاى وهمیه و معارضات باطله عاجز نیست. رجوع شود به رساله “وحدت از دیدگاه عارف و حکیم”، فصل “نفى تشکیک وجود به اصطلاح اهل نظر”، و فصل “أیضا تزییف تشکیک وجود به اصطلاح اهل نظر”، و فصل “تمیز تشکیک عارف و حکیم”.
۵ . ملاصدرا صریحا اعتراف مىکند که اعتقاد به داراى مراتب بودنِ وجود، چیزى است که فلسفه آن را فقط در مقام بحث و تعلیم عنوان مىکند و گرنه حقیقتِ آن چیزى نیست که با عقیده وحدت وجود و موجود صوفیان و عارفان منافى باشد، او مىگوید: ومما یجب أن یعلم أن إثباتنا لمراتب الوجودات المتکثرة، ومواضعتنا فی مراتب البحث والتعلیم على تعددها وتکثرها، لا ینافى ما نحن بصدده من ذی قبل إن شاء اللّه من وحدة الوجود والموجود ذاتا وحقیقة، کما هو مذهب الأولیاء والعرفاء من عظماء الکشف والیقین. اسفار، ۱ / ۷۱٫
۶ . با اینکه وجود کثرت در طبیعت و واقعیت، امرى قطعى و غیر قابل انکار است و در رساله لقاء اللّه نیز صریحا به این حقیقت اعتراف شده است، اما اهل عرفان در این مورد هم بر خلاف حکم بدیهى عقل و برهان، کثرت اشیا و مخلوقات را که امرى واقعى و محسوس مىباشد امرى اعتبارى دانستهاند، و وحدتِ اشیا را که بدون تردید امرى اعتبارى است و از فرضِ وحدت براى مجموعه اشیایى که واقعا متکثرند صورت مىیابد، امرى واقعى و حقیقى مىشمارند!!.
۷ . چه مقید به شرط اطلاق باشد (مطلق قِسمى) و چه نباشد (مطلق مَقسمى).
۸ . علاوه بر اینکه بین این تفسیر با تفسیر اول، هیچ تفاوت اساسى وجود ندارد، زیرا اگر اختلاف بین دریا و امواج آن امرى اعتبارى و پوچ باشد، تفاوت بین یک حقیقت و ظهورات آن نیز صرفا اعتبارى و پوچ خواهد بود، و اگر اختلاف بین ظهورات یک شىء با اصل وجود آن، بتواند مناط کثرت واقعى باشد، باید پذیرفت امواج مختلف دریا هم ـ که در تفسیر اول گفته شد ـ موجب تعدد و تکثر واقعى آن خواهند بود.
۹ . رساله “لقاء اللّه” (حسن زاده، حسن) ۲۷ ـ ۲۸٫
۱۰ . ملاهادى سبزوارى مىگوید: إن أکثر تمثیلات المتألهین، العکس، والظل، والصدى، وثانی ما یراه الأحول کقول العارف:
هر چیز جز او که آید اندر نظرت
نقش دومین چشم احول باشد
یعنى من حیث أنها ترى ذواتا مستقلة منفصلة. “حاشیه اسفار”، ۱ / ۳۰۴: همانا اکثر مثالهایى که خدائیان مىزنند عکس و سایه و پژواک و دومین چیزى است که به چشم دوبین مىآید، مانند گفته عارف:
هر چیز جز او که آید اندر نظرت
نقش دومین چشم احول باشد
یعنى از این جهت که آنها را چیزهایى مستقل و جدا مىبیند
۱۱ . هزار و یک نکته مىنویسد: آخوند ملاصدرا طاب ثراه در اول گرچه توحید خاص را تعقل نفرموده، ولى در بحث علت و معلول که در ضیق خناق افتاده اعتراف به مطلب قوم اعنى عارفین باللّه فی الحقیقه نموده که علیت نیست فی الحقیقة مگر تنزل علت به مرتبه نازله و الآن حصص الحق را بر زبان آورده. “هزار و یک نکته” (حسن زاده، حسن) ۱۱۸، به نقل از سید احمد کربلایى.
۱۲ . ابنعربى مىگوید: إعلم أن وصف الحق تعالى نفسه بالغنی عن العالمین، انما هو لمن توهم أن اللّه تعالى لیس عین العالم. “کتاب المعرفة”، ۳۰: اینکه خداوند خودش را اینگونه وصف کرده است که بىنیاز از عالمیان است، فقط براى کسانى است که خیال مىکنند خداوند عین عالم نیست.
نیز: العالم صورة الحق تعالى، والحق تعالى هویة العالم وروحه. “کتاب المعرفة” ۹۰: عالم صورت حق تعالى است، و حق تعالى خودِ عالم و روح عالم است.
ملاصدرا مىگوید: کل ما ندرکه فهو وجود الحق فی أعیان الممکنات. “اسفار” ۲ / ۲۹۴: هر چه ادراک مىکنیم همان وجود حق در اعیان و اشخاص ممکنات است.
و مىگوید: لیس فى دار الوجود غیره دیار، و کل ما یترائى فی عالم الوجود أنه غیر الواجب المعبود فإنما هو… فی الحقیقة عین ذاته. “اسفار”، ۲ / ۲۹۲: در صفحه وجود، جز او هیچ کس نیست، و هر چه در عالم وجود، غیر از واجب معبود جلوه مىکند… در حقیقت عین ذات خداوند است.
ابنعربى مىگوید: إن العارف من یرى الحق فی کل شیء؛ بل یراه عین کل شیء. “فصوص الحکم، فص هارونى”: خداشناس کسى است که حق را در هر چیز، بلکه عین همه چیزها ببیند.
۱۳ . از کنار تفسیر چهارم با مسامحه فراوان گذشتهایم و البته چنانکه تذکر دادیم اگر این عقیده درست باشد، درستى آن به خودى خود دلیلى روشن بر بطلان نظریه وحدت وجود خواهد بود، و عنوان کردن آن در ضمن تفسیرات عقیده وحدت وجود ناشى از بىتوجهى به مبانى فلسفى و عرفانى درباره وحدت وجود است. به هر حال با صرف نظر از نقد و بیان اشکالات این تفسیر، باید دانست که تحصیل این دیدگاه در مسأله توحید، گرچه ظاهرى فریبنده و دلربا دارد، اما تفسیر آن در نگاه وحدت وجودیان با تفسیر آن از نگاه الهیین تباین کلى داشته، و اساس ضلالتهاى سلوکى عارفان، و رسیدن ایشان به خود خداانگارى از همین نقطه شروع مىشود. سالک سیر عرفانى گرچه به ظاهر مدعى رفع انانیت از وجود خویش است، اما واقع امر این است که او از وجود خویش تنها رفع انانیت مخلوقى مىکند، و در مقابل، انانیت الهى و ربوبى را براى خود ثابت و مسلم مىداند؛ و به جاى اینکه بدىها را از خویشتن دانسته، و خوبىها را از فضل و رحمت پروردگار خود بداند، به طور مطلق از وجود و فعل خویش چشم پوشیده، و هر وجود و فعلى را از آن خداوند متعال مىداند. بیان مفصل این مطلب و نقد و بررسى اشتباهات آشکار سیر و سلوک عرفانى، و بیان تقابل و تضاد آن با مبانى مکتب عقل و وحى در “هدف” و “ابزار” و “نتیجه”، نیازمند کتابى مستقل است.
وحدت یا توحید؟! (۱۱ مهر ۱۳۸۷)
مقدمه
فصل اول: اشیا آفریده خداوندند، یا اجزاى وجودى او؟!
فصل دوم: تفسیرات گوناگون وحدت وجود!!
فصل سوم: اشراقات و الهامات فلسفى و عرفانى
فصل چهارم: نظرات برخى بزرگان در مورد “وحدت وجود”
بخش اول، آفرینش یا تولد؟! (۱۱ مهر ۱۳۸۷)
بخش اول
آفرینش یا تولد
کتاب مقالات به پیروی از نظریات عارفان، حدوث و مخلوقیت حقیقی موجودات را نمىپذیرد و تمامی اشیا را دارای وجود ازلی و ابدی دانسته، آنها را صورتهای گوناگون وجود خداوند متعال مىانگارد؛ چنانکه در این باره مىنگارد:
«این ساقی سرمست که اول بار شراب هستی را در جام تعینات و ماهیات ریخت و به گفتهی حافظ، جرعهای بر خاک افشاند و عوالم بىنهایت را مست و شیدای خود کرد، هر چند در مقام ذات از نام و نشان و تجلّی و صورت مبرّا است و در پس پردهی غیب ازلاً و ابدا از دیدهی عقول پنهان است، اما حافظ او را به هزار نام و نشان بر پردهی غزلیات خویش نقش کرده و به مصداق سخن ابن عربی که گفت خداوند دوست دارد که او را در همهی صورتها عبادت کنند، او نیز محبوب خود را در جلوههای گوناگون از صنم تا صمد و از شاهد هر جایی تا عزیز مهیمن ستوده است.
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
حافظ
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمش پیدا و پنهان نیز هم
این همه عکس خوش و نقش مخالف که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد۱
اینک به برخی از اشکالاتی که بر این سخن وارد است اشارهای مىکنیم تا مخالفت آن با برهان و وحی بر اندیشمندان ظاهر آید.
این گفته که «ساقی سرمست اول بار شراب هستی را در جام تعینات و ماهیات ریخت»، به هیچ وجه با اصول برهانی و معارف وحیانی سازگار نیست و عبارتِ ریختنِ شراب هستی در جام تعینات و ماهیات، تعبیری است که تنها بر مبانی باطل عرفان گفته مىشود؛ زیرا اهل عرفان، حدوث حقیقی اشیا و پدید شدن بعد از نیستی واقعی موجودات را انکار مىکنند و قبول ندارند که خداوند متعال، موجودات را پس از اینکه مطلقا نبودهاند خلق نموده باشد، بلکه وجود همه چیز را همیشگی و ازلی مىدانند و معنای حقیقی آفرینش و خلقت را نمىپذیرند؛ لذا مجبور شدهاند مجموعهی جهان طبیعت و عالم موجود را عین هستی و وجود خداوند متعال بدانند و حقیقت ذات خدا را متغیّر به تغیّرات پیوسته، و متجلّی به جلوهها و صورتهای گوناگون به شمار آورند.
اهل فلسفه و عرفان، در پی این عقیده که اشیا را متولّد از ذات خدا و پدید آمده از حقیقت هستی او مىپندارند، به ناچار پذیرفتهاند که همه چیز قبل از تولّد و ظهور، در وجود خداوند ثابت و نهان بوده است و آنها را «اعیان ثابته» و «ماهیات» ـ یعنی حقایقی که در ذات خدا ازلاً ثابت بوده و سپس از آنجا بیرون آمده و ظهور کردهاند ـ مىنامند و مىگویند ثابت، چیزی است که نه موجود است و نه معدوم!
در باب این سخن، باید تأمل کرد که چگونه مىتوان ارتفاع نقیضین را ممکن دانست و باور داشت که یک چیز نه موجود باشد و نه معدوم؟! اگر ماهیات و اعیان ثابته واقعاً معدوم نبودهاند، چگونه شراب هستی در جام آنها ریخته شد و موجود شدند؟! مگر چیزی را که معدوم نیست مىتوان موجود کرد؟ و مگر هستی دادن به آن، تحصیل حاصل و محال بدیهی نیست؟! چیزی را که نیستی ندارد، چگونه مىشود به شراب هستى، هست و مستش کرد؟!
اگر ـ چنانکه اهل عرفان مىپندارند ـ ماهیات ازلاً و ابدا بویی از وجود نبردهاند، ثبوت آنها چه معنایی دارد و شراب هستی چگونه در جام آنها ریخته شده است و تفاوت آنها پیش از چشیدن شراب هستی و پس از آن در چیست؟!
از اینها گذشته، مگر وجود متعالی خداوند ـ که نه شکل دارد و نه شبح و نه مقدار و نه اندازه و نه جزء و نه کل و نه صورت و نه تغیر و نه زمان و نه مکان ـ به گونهای است ـ و تعالی الله عما یقول الظالمون ـ که در جام تعینات ریخته شود و به صورت ماهیات و اشیای مختلف ظاهر گردد؟!
تباین ذات خالق و مخلوق یا وحدت و عینیت؟!
در اینجا ناچاریم توضیح مختصری در بارهی تباین ذاتی و تفاوت حقیقی خالق و مخلوق از نگاه برهان و شریعت بیاوریم تا مقدمهای باشد برای درک صحیح معنای توحید و خداشناسی و در امان ماندن از انحراف شرک و ارزیابی ادعای وحدت وجودیان و اعتقاد اهل فلسفه و عرفان.
برای این منظور، باید به نکات زیر توجه کامل داشت:
۱٫ هر چیزی که تحقق یافتن آن ممکن باشد پیدایش فرد دوم آن نیز ممکن است وگر نه، فرد اول آن هم موجود نمىشد. بنابر این، هر چیزی که قابل وجود باشد حقیقتی عددی و قابل کم شدن و زیاد شدن است و هر چیزی که قابل زیادت و کم شدن باشد دارای اجزا۲ و مقدار معین و محدود است و تحقق موجود نامتناهی محال ذاتی مىباشد.
۲٫ وجودِ حقیقت مقدارى، متعین به اجزای خود است و محال است که بتواند خود را معدوم کند یا بر اجزای وجود خود بیفزاید و به مثل خود وجود دهد۳٫
۳ . هرگز ممکن نیست که مخلوقات (حقایق مقدارى) بدون خالق و آفریننده و خود به خود موجود شوند.
۴ . آفریننده و خالق اشیا، موجودی است بر خلاف همهی آنها؛ نه جزء دارد و نه کل؛ نه زمان دارد و نه مکان و نه صورت دارد و نه شبح، و هرگز قابل شناخت و تصور و توهم و تجلی و ظهور نیست و به کوچکى، بزرگى، تناهى، عدم تناهی و دیگر اوصافی که به اشیای دارای مقدار و اجزا اختصاص دارد متصف نمىگردد.
بنابر این مخلوق، ذاتی است که ویژگىهای زیر را داشته باشد: زیادت و نقصان پذیرد؛ دارای مقدار و جزء باشد؛ وجودش ابتدا داشته باشد. این ویژگىها، آیت مخلوقیت و نشانهی مصنوعیت و احتیاج او به خالق و آفریننده است و اگر خالق بر خلاف آن نبوده و دارای جزء و مقدار باشد لایق خالقیت نیست و خود مخلوقی بیش نخواهد بود.
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
امام رضا علیهالسلام مىفرمایند:
«کیف ینشئ الأشیاء من لا یمتنع من الإنشاء . . .»؛۴
و نیز مىفرمایند:
«. . . لعجز کل مبتدء عن ابتداء غیره»؛۵
امیرالمؤمنین علیهالسلام مىفرمایند:
«. . . کل معط منتقص سواه»؛ ۶
«لا یَلیقُ بِالّذی هُوَ خَالِقُ کُلِّ شیء إِلاّ أَنْ یَکُونَ مُبائِناً لِکُلّ شیء مُتَعالِیاً عَنْ کُل شَیء».۷
«خالق اشیا را نسزد مگر اینکه مخالف و مباین با اشیا و والاتر از آنها باشد».
امام جواد علیهالسلام فرمودند:
«إِنّ ماسِوَی الواحِدِ مُتَجَزِّئٌ، وَاللّهُ واحِدٌ لا مُتَجَزِّئٌ وَلا مُتَوَهَّم بِالْقِلَّةِ وَالکَثْرَةِ وَکُلُّ مُتَجَزِئٍ أَو مُتَوَهَّمٍ بِالْقِلَّةِ وَالکَثْرَةِ مَخْلُوقٌ دَالٌّ عَلَی خَالِقٍ لَهُ»۸٫
«هر چیزی جز خداوند یکتا، پذیرای قسمت و جزء است. خداوند، یگانه است؛ نه قابل انقسام است و نه جزء بردار و نه در وهم، به کمی و زیادت وصف شود. [چرا که] هر چیز که پذیرای قسمت و جزء باشد یا در تصور، زیادت و کمی را بپذیرد، مخلوق است و دلالت دارد که او را خالقی مىباشد».
ذاتی که از داشتن اجزا، زمان، مکان، اندازه، مقدار و قرب و بُعد، والاتر باشد، قطعا نه قابل وصول است و نه قابل شهود؛ نه در چیزی حلول مىکند و نه با چیزی متحد مىگردد؛ نه چیزی در ذات او فانی و مندک مىشود و نه به صورت نور یا غیر آن، جلوهگر خواهد شد؛ نه عین وجود اشیا مىباشد و نه وجود نامتناهی و مطلقش مىتوان دانست و نه متناهی و مقید و نه هر دو.
فرض هر گونه صدور (تولد) و سنخیت (همانندى) بین ذات خالق و مخلوق، مبتنی بر عدم شناخت خداوند و معرفت حقیقت توحید او خواهد بود.
حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام مىفرمایند:
«قَبْلَ کُلِّ غَایَةٍ وَمُدَّةٍ وَکُلِّ إِحْصاءٍ وَعِدَّةٍ، تَعالی عَمّا یَنْحَلُهُ المُحَدِّدُونَ مِنْ صِفاتِ الأَقْدارِ وَنَهایاتِ الأَقطارِ».۹
«او فراتر از هر نهایت و زمان و احاطه و شمارشی است. فراتر است از تمامی صفات مقداری و نهایات مکانی که وصف کنندگان به او ارزانی مىدارند».
و نیز همان حضرت مىفرمایند:
«تَعَالَی المَلِکُ الْجَبَّارُ أَنْ یوصَفَ بِمِقْدَارٍ»۱۰٫
«خداوند برتر از آن است که به مقدار وصف گردد».
و نیز:
«مَا تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخَلافِهِ».۱۱
«هر چه در اوهام صورت پذیرد، خداوند مخالف و مباین با آن است».
امام رضا علیهالسلام مىفرمایند:
«فَکُلُّ مَا فِی الخَلْقِ لا یوجَدُ فِی خَالِقِهِ وَکُلُّ مَا یُمْکِنُ فیهِ یَمْتَنِعُ فِی صَانِعِهِ . . . إِذاً لتَفَاوَتَتْ ذاتُهُ»۱۲٫
«هر چه در خلق باشد در آفرینندهاش نیست و هرچه در مخلوق امکان داشته باشد در خالق آن محال و ممتنع است . . . در غیر این صورت ذات خالق، متغیر و دگرگون و دارای اجزای متفاوت مىشد».
امام باقر علیهالسلام مىفرمایند:
«إن اللّه تعالی خِلْوٌ من خَلقِه وخَلقُه خِلْوٌ منه، وکُلُّ ما وَقَع عَلَیه اسمُ شیءٍ فَهُوَ مَخلوقٌ ما خَلا اللّهِ عَزّ وَجلَّ»۱۳٫
«خداوند متعال جدا از خلق خویش و خلق او جدا از خداوند مىباشند و هر چیز که نام شئ بر آن توان نهاد مخلوق است به جز خداوند عزوجل».
آیا کدامین برهان و فطرت و عقل سلیم مىپذیرد که مخلوقات، مراتب وجود و طبقات ذات خدا ! یا تجلی و پرتو هستی او باشند؟! مگر ذات متعالی از مقدار، اجزا، شبح و شکل و آفرینندهی هر صورت و مقدارى، خود به صور مختلف و اشکال و اجزای گونه گونه در مىآید؟! پس در این صورت، فرق میان خالق و مخلوق و عابد و معبود چه چیز خواهد بود؟!
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
«إِنّ اللّهَ تَبارَکَ وَتَعالی لا یوصَفُ بِزَمانٍ وَلا مَکانٍ وَلا حَرَکَةوَلاَ انْتِقالٍ وَلا سُکُونٍ، بَلْ هُوَ خَالِقُ الزّمانِ وَالمَکانِ وَالحَرَکَةِ وَالسُکُونِ، تَعالی عَمّا یَقُولُ الظّالِمُونَ عُلُواً کَبیراً»۱۴٫
«همانا خداوند تبارک و تعالی به زمان، مکان، حرکت، انتقال و سکون وصف نمىگردد؛ بلکه او خالق زمان و مکان و حرکت و سکون مىباشد. او برتر است از آنچه ستمکاران در وصفش مىگویند».
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
«لَوْ کانَ کَما یَقُولُ لَم یَکُنْ بَیْنَ الخالِقِ وَالمَخْلُوقِ فَرْقٌ»۱۵٫
«اگر چنان باشد که او مىگوید، بین خالق و مخلوق فرقی نخواهد بود».
تباین ذات خالق و مخلوق، تباین بین ذات مقداری و حقیقت متعالی از مقدار است. زمان، مکان، تناهى، عدم تناهى، اطلاق و تقیید، ویژگىهای ذات مقداری است و ذات متعالی از مقدار خداوند، هرگز با آنها سنجیده نمىشود.
البته اعتقاد به اینکه چیزی هم نامتناهی باشد و هم بدون جزء و کل، فی نفسه متناقض و غیر معقول است.
امام صادق علیهالسلام در پاسخ شخصی که مىپرسد:
آیا خداوند متعال به ذات خود در همه جا وجود دارد؟ مىفرمایند:
«وَیْحَکَ إِنّ الأَماکِنَ أَقْدارٌ، فَإِذَا قُلْتَ فِی مَکَانٍ بِذَاتِهِ لَزِمَکَ أَنْ تَقُولَ فی أَقْدَار وَغَیْر ذلِکَ، وَلکِنْ هُوَ بائِنٌ مِنْ خَلْقِهِ مُحیطٌ بِما خَلَقَ عِلْماً وَقُدْرَةً وَإِحاطَةً وَسُلْطاناً»۱۶٫
«چه مىگویى! همانا مکانها، اقدار و اندازههایند.وقتی بگویی خداوند به ذات خود در مکان است، باید بگویی در اقدار و اندازهها و مانند آن است، در حالی که او مباین با مخلوق است، آنچه آفریده است در حیطهی علم و احاطهی قدرت و سلطنت اوست».
و امام رضا علیهالسلام مىفرمایند:
«فَإِنِّهُ أَیَّنَ الأَیْنَ وَکَیَّفَ الْکَیْفَ، وَإِنّ رَبِّی بِلا أَیْن وَلاَ کَیْفٍ»۱۷٫
«همانا او مکان و کیفیت را خلق فرموده است. پروردگار من بود بدون مکان و بدون کیفیت و چگونگى».
شواهدی دیگر از کلمات وحدت وجودیان
ابن عربی که از بزرگترین مخالفان اهل بیت نبوت۱۸ و از سران صوفیه و قائلین به وحدت وجود است، در فص هارونی از کتاب فصوصالحکم گوید:
«وَالْعَارِفُ الْمُکَمَّلُ مَنْ رَأی کُلّ مَعْبُودٍ مَجْلی لِلْحَقِّ یُعْبَدُ فیِهِ. ولِذلکَ سَمّوهُ کُلّهم إِلها مَع اسْمِه الخاصِّ بحجرٍ أَو شجرٍ أوحیوانٍ أو إنسانٍ أو کوکبٍ أو ملکٍ».۱۹
«عارف کامل کسی است که هر معبودی را ـ در هر صورتی ـ جلوهی حق ببیند که حق در آن صورت خاص، عبادت مىشود.
از این روست که همهی آنها را «اله» نامیدهاند با این که آن معبود، گاه سنگ است و گاه درخت، گاه حیوان است و گاه انسان، و گاه ستاره است و گاه فرشته».
و مىگوید:
«فإِنَّ العارفَ مَن یَرَی الحقَّ فی کلِّ شَیء بَل یَراه عَین کلِّ شَیء»۲۰٫
«عارف کسی است که حق را در همه چیز ببیند؛ بلکه عارف او را عین هر چیز مىبیند».
و مىگوید:
« . . . کما قال: «أَفرأیتَ مَن اتَّخَذَ إلهَه هَواه» وهو أعظمُ معبودٍ»۲۱٫
«هوای نفسانی بالاترین معبود است همانطورکه خداوند هم فرموده است: آیا دیدی آن کس را که هوای خود را معبود خود گرفته است».
یکی دیگر از سران عرفان و تصوف، لاهیجی است که مىگوید:
«چنانچه شیخ عراقی . . . فرموده است: و نزد اهل کشف و شهود که صوفیهی صافی دلند جمیع ذرات موجودات، مظهر و مجلای آن حقیقتند و به صورت همه اوست که تجلّی و ظهور نموده است . . . چون در صورت بت حق ظاهر باشد . . . و هر مظهری را نیز به این اعتبار بت مىتوان گفت؛ چه محبوب حقیقی است که در صورت او پیدا آمده است . . .
حسن شاهد از همه ذرّات چون مشهود ماست حق پرستم دان اگر بینی که هستم بت پرست
. . . اگر مسلمان که قائل به توحید است و انکار بت مىنماید بدانستی و آگاه شدی که فی الحقیقه بت چیست و مظهر کیست و ظاهر به صورت بت چه کس است، بدانستی که البته دین حق در بت پرستی است . . .
بدان خوبی رخ بت را که آراست؟
که گشتی بت پرست ار حق نمىخواست؟
. . . و اگر خدای نمىخواست هیچکس بت پرست نمىشد. پس وقتی که خالق و مصور و مزین بت، حق باشد و بت پرستی بارادة اللّه باشد، پس کسی را چه اختیار باشد؟! . . .
بت پرستی ارادة اللّه است
پس کسی را از آن چه اکراه است . . .
بت را هم حق کرده و آفریده است و هم حق گفته است که بت پرست باشند . . . و هم حق است که به صورت بت ظاهر شده است . . . و چون او به صورت بت، متجلی و ظاهر گشته است خوب و نکو بوده است . . . چون فی الحقیقه غیر حق، موجود نیست و هر چه هست حق است»۲۲٫
شبستری نیز که از بزرگان صوفیه و مخالفین خاندان نبوت علیهمالسلام مىباشد مىگوید:
مسلمان گر بدانستی که بت چیست
بدانستی که دین در بت پرستی است۲۳
آرى، عرفان به این صراحت، هر معبودی را حق و هر بتی را خدا مىداند و هرگونه بت پرستی را عین توحید مىشمارد؛ در حالی که خداوند متعال با اصرار و تکرار مىفرماید:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحیمِ قُلْ یا أیُّهَا الْکَافِروُنَ لا أعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ وَلا أنْتُمْ عابِدُونَ ما أعْبُدُ وَلا أنَا عابِدٌ ما عَبَدْتُمْ وَلا أنْتُمْ عابِدُونَ ما أعْبُدُ لَکُمْ دینُکُمْ وَلِیَ دینِ»
«بگو ای کافران، من آنچه را شما عبادت مىکنید نمىپرستم، و شما عبادت کنندهی معبود من نیستید. نه من آنچه را شما مىپرستید مىپرستم، و نه شما عبادت کنندهی آن هستید که من او را عبادت مىکنم. شما را دینی است و آیینی و مرا دین و آیین دیگر».
و نیز مىفرماید:
«قُلْ إنّی نُهیتُ أنْ أعْبُدَ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ»۲۴
«بگو: من نهی شدهام که کسانی را که شما غیر از خدا مىخوانید عبادت کنم».
و نیز:
«إنَّکُمْ وَما تَعبْدُوُنَ مِنْ دُونِ اللّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أنْتُمْ لَها وارِدونَ»۲۵
«شما و تمام آنچه غیر از خداوند مىپرستید، هیزم دوزخید. شما به آن درخواهید افتاد».
«إنْ کُنْتُمْ فی شَکٍّ مِن دِینی فَلا أعْبُدُ الّذینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّه»۲۶
«اگر شما در دین من تردید دارید، بدانید من کسانی را که شما غیر از خداوند عبادت مىکنید نمىپرستم».
«قُلْ أتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ مَا لا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً»۲۷
«بگو: آیا غیر از خدا چیزهایی را عبادت مىکنید که مالک سود و زیان شما نیستند؟»
«أُفٍّ لَکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أفَلاَ تَعْقِلُونَ؟»۲۸
«اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا مىپرستید! آیا اندیشه نمىکنید؟»
«إنَّمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أوْثَاناً وَتَخْلُقُونَ إفْکاً»۲۹
«غیر از خدا جز بتهایی را نمىپرستید و بهتان مىآفرینید».
«قَالَ أتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونْ»۳۰
«گفت: آیا آنچه را مىتراشید عبادت مىکنید؟!»
«. . . وَمَا أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدوا إِلَها وَاحِداً»۳۱
«امر نشدند مگر اینکه خدای یگانه را عبادت کنند».
«مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَآبائُکُمْ»۳۲
«غیر از خدا جز نامهایی را عبادت نمىکنید که شما و پدرانتان نهادهاید».
«کَلاَّ سَیَکْفُرُونَ بِعِبَادَتِهِمْ وَیَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدَّا»۳۳
«هرگز! به زودی به عبادت آنها کافر خواهند شد و دشمن آنها مىگردند».
امام حسین علیهالسلام در تفسیر سورهی توحید مىفرمایند:
« . . . خداوند سبحان خود در تفسیر صمد فرموده است «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوَاً أَحَدٌ». لَمْ یَلِدْ یعنی از او چیزی مانند فرزند و سایر اشیایی که از مخلوقات پدید مىآید خارج نشده و بلکه چیز لطیفی هم مانند نفس از او بیرون نیامده و خواب، فکر، اندیشه، اندوه، شادى، خنده و گریه و . . . ندارد. فراتر از آن است که چیز لطیف یا غیر لطیفی از او تولد یافته، بیرون آید. وَلَمْ یُولَدْ یعنی خود او نیز از چیزی پدید نیامده است . . . خیر، بلکه او خالق و پدیدآورنده و آفریدگار همهی اشیا به قدرت خویش است. آنچه برای فنا آفریده، به مشیت او متلاشی خواهد شد و آنچه برای بقا آفریده، به علم او باقی خواهد ماند. پس اوست خداوند صمدی که چیزی از او پدید نیامده و خود نیز از چیزی پدید نیامده است. عالِم نهان و آشکار و خداوند متعالی بزرگوار است و احدی او را مانند نباشد»۳۴٫
امام صادق علیهالسلام دربارهی اعتقاد کسانی که ذات خداوند را متجلی و ظاهر به صورتهای گوناگون مىپندارند مىفرمایند:
« . . . فَاسْتَقْبَحَ مَقالَتَهُمْ کلُّ الْفِرَقِ وَلَعَنَهُمْ کُلُّ الأُمَمِ، فَلَمَّا سُئِلُوا الْحُجَّةَ زَاغُوا وَحَادُّوا، فَکَذَّبَ مَقالَتَهُمُ التَّوْراةُ وَلَعَنَهُمُ الْفُرْقانُ وَزَعَمُوا مَعَ ذلِکَ أَنَّ إِلهَهُمْ یَنْتَقِلُ مِنْ قَاِلبٍ إِلی قَالِبٍ وَأَنَّ الأَرْواحَ اْلأَزَلِیَّةَ هِیَ الَّتی کانَتْ فی آدَمَ، ثُمَّ هَلُمَّ جَرًّا تَجْری إِلی یَوْمِنَا هذا فی واحدٍ بَعْدَ آخَرَ، فَإِذا کانَ الْخالِقُ فی صُورَةِ الْمَخْلُوقِ فَبِما یُسْتَدَلُّ عَلی أَنَّ أَحَدَهُما خَالِقُ صَاحِبِهِ . . . فَطَوْرا تَخَالُهُمْ نَصَاری فی أَشْیاءَ وَطَوْرا دَهْرِیّةً، یَقُولُونَ إِنَّ الأَشْیاءَ عَلی غَیْرِ الْحَقِیقَةِ»۳۵٫
«هر گروهی گفتار ایشان را قبیح دانست و تمامی امتها، لعنتشان کردهاند. چون از ایشان دلیل خواسته شد گمراهانه به عناد برخاستند. تورات، تکذیبشان نمود و فرقان، ملعونشان شمرد و با این حال، پنداشتهاند که خدایشان از صورتی به صورت دیگر در مىآید، و ارواح ازلی در آدم وجود داشته و این امر تا به امروز ادامه دارد.
اگر خالق و آفریننده در صورت مخلوق مىباشد ، پس به چه دلیل مىتوان گفت که یکی از آن دو، خالق دیگری است؟!
در بعضی عقاید، ایشان را چون نصاری و گاهی دیگر آنان را چون دهریان مىیابى. ایشان مىگویند: اشیاء موهومند و حقیقت ندارند».
و مىفرمایند:
«وَیلَکَ کَیْفَ تَجْتَرِئُ أَن ْ تَصِفَ رَبَّکَ بِالَّتغَیُّرِ مِنْ حَالٍ إِلَی حَالٍ، وَأَنَّهُ یَجْرِی عَلَیْهِ مَا یَجْرِی عَلَی الْمَخْلُوقِینَ؟!»۳۶
«وای بر تو! چگونه جرأت مىکنی که پروردگار خود را به تغییر پذیری و دگرگونی از حالتی به حالت دیگر وصف کنى؟! و آنچه بر مخلوقات بار مىشود بر او بار کنى!»
و مىفرمایند:
«مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ فِی شَیءٍ أَوْ مِنْ شَیءٍ أَوْ عَلَی شَیءٍ فَقَدْ أشْرَکَ»۳۷٫
«هر کس گمان کند خداوند عزّوجلّ در چیزی است یا از چیزی است یا بر چیزی مىباشد، به تحقیق کافر شده است».
دنبالهی سخنان وحدت وجودیان
از عامر بصری نقل شده است که در مقدمهی قصیدهی خود «ذات الانوار» دربارهی معنای وحدت صرف گوید:
«إِنَّ ذَلِکَ لَیْسَ بِحُلُولٍ کَمَا ظَنَّهُ بَعْضُ الْمُتَوَهِّمِینَ، وَذَلِکَ لأَنَّ الْحُلُولَ یَقْتَضِی وُجُودَ شَیْئَیْنِ أَحَدُهُمَا حَالٌّ وَالثَّانِی مَحَلٌّ وَلَیْسَ الأَمْرُ کَذَلِکَ عِنْدَ فُحُولِ الْمُتَوَحِّدِینَ. بَلْ عِنْدَهُمَ إِنَّ الْوَاحِدَ الْمُطْلَقَ مِنْ کُلِّ الْوُجُوهِ لاَ یَبْقَی سِوَاهُ وَهُوَ ظَاهِرٌ بِالْکُلِّ لِلْکُلِّ وَلِکُلِّ فَرْدٍ مِنْ أَفْرَادِ کَثْرَتِهِ الدَّاخِلَةِ فِی حَقِیقَةِ وَحْدَتِهِ نَصِیبٌ مِنْ عَیْنِ تِلْکَ الْوَحْدَةِ وَلاَ خُرُوجَ لَهُ عَنْهَا وَلاَ انْعِدَامَ یَطْرِی عَلَی شیء . . .
بَدَا ظَاهِرًا بِالْکُلِّ لِلْکُلِّ بَیِّنا
فَشَاهَدَهُ الْعَیْنَانِ فِی کُلِّ ذَرَّةٍ
هُوَالْوَاحَدُ الْفَرْدُ الْکَثِیرُ بِنَفْسِهِ
وَلَیْسَ سِوَاهُ إِنْ نَظَرْتَ بِدِقَّةٍ
لَکَ الْکُلُّ یَا مَنْ لاَ سِوَاکَ فَمَنْ رَأَی
سِوَاکَ فَرُؤیَا ذَاکَ مِنْ أَحْوَلِیَّةٍ»۳۸
«وحدت صرف ـ چنانکه بعضی پنداشتهاند ـ حلول نیست ؛ چرا که حلول اقتضا دارد که دو چیز موجود باشد که یکی در دیگری حلول کند. نزد موحدین بزرگ، وحدت آنگونه نیست ؛ بلکه نزد آنان چیزی جز واحد مطلق از تمامی جهات نیست و او جایی برای وجود غیر نگذاشته است. او برای همه چیز به خود آنها ظاهر شده است و هر کدام از افراد فراوانی که در حقیقت وحدت او داخلند بهرهای از وحدتش بردهاند و هرگز از آن خارج نیستند، و عدم بر هیچ چیز عارض نمىگردد . . .
به روشنی برای همه چیز به خود آنها آشکار شده است؛ پس دیدگان در وجود هر ذرهاى، او را مشاهده مىکنند. او همان واحدی است که به نفس خود کثیر است، و اگر با دقت نظر کنی چیزی جز او وجود ندارد. همه چیز تو راست ای آنکه جز تو نباشد، و هرکس چیزی جز تو موجود بیند احول و دوبین مىباشد».
مولوی گوید:
ما عدمهائیم و هستىها نما
تو وجود مطلقی هستی ما
قیصری گوید:
«فَالْعَالِمُ بِالَّلهِ وَمَظَاهِرِهِ یَعْلَمُ أَنَّ الْمَعْبُودَ هُوَالْحَقُّ فِی أَیِّ صُورَةٍ کَانَتْ سَوَاءٌ کَانَتْ حِسِیَّةً کَالاَْصْنَامِ أَوْ خِیَالِیَّةً کَالْجِنَّ أَوْ عَقِلّیَةً کَالْمَلاَئِکَةِ».
«کسی که به خدا و مظهرهای او آگاه باشد به خوبی مىداند هر معبودی در هر صورتی که باشد، همان حق مىباشد؛ چه به صورت اشیای محسوس باشد مانند بتها و چه به صورت موجوداتی که برزخ بین حس و تجردند مانند جن و چه به صورت موجودات مجرد مانند ملائکه».
عرفان مىگوید:
«وحدت به معنی اتحاد و حلول ذات خالق با مخلوق نیست . . . وحدت به معنی استقلال ذات حق تعالی شأنه در وجود است که با وجود این استقلال و عزت، هیچ موجود دگری توان استقلال را نداشته و وجودش، وجودی ظلّی و تبعی است همچون سایه شاخص که به دنبال آن مىگردد . . . همه ظهورات او مىباشند و تجلیات ذات اقدس وى. اما ظاهر از مظهر جدا نیست . . . وگر نه دیگر ظهور و تجلی نیست. آن وجودی است جدا و این وجودی است جدا. در این صورت، عنوان مخلوق و ربط و رابطه برداشته مىشود و تمام کاینات، موالید خدا مىگردند در حالی که او لَمْ یَلِدْ است».۳۹
به روشنی پیداست که امر کاملا برعکس مىباشد و فرزند و مولود خداوند بودن در صورتی لازم مىآید که همه چیز را همانند اهل عرفان، اعیان ثابتهی نهفته در ذات خدا و پدید آمده از او، و رشحات وجود و تجلیات ذات او بدانیم؛ نه مخلوقاتی که پس از عدم و نیستی حقیقی به ایجاد خداوند قادر مطلق پدید آمدهاند. آری حقیقت تولد همان است که اهل فلسفه و عرفان مىپندارند و مىگویند:
« . . . تمام اشیاء در مقام ذات مندرج بودهاند . . . تمام ذرات از آنجا تابش کرده است».۴۰
روشن است ذاتی که منبع اندراج همهی اشیا و مرکز تابش همه ذرات باشد، خود ذاتی جزءدار و مقداری است و اشیا، مولود و فرزند او خواهند بود نه مخلوقِ مسخّرِ اراده و ایجاد و اعدام او.
باز هم در کتاب روح مجرد آمده است:
«انکار وحدت وجود یعنی انکار استقلال در ربوبیّت و خلاقیّت حضرت باری تعالی شأنه العزیز. بنا بر این منکر وحدت وجود، منکر توحید است»۴۱٫
در پاسخ مىگوییم اتفاقا این عین توحید و کمال معرفت خداوند و وحدت رب و خالق است که کسی خداوند یکتای متعالی از هر زمان، مکان، مقدار و اجزا و فراتر از هر تصور، توهم، وصول، ادراک، تجلى، ظهور، صدور، اطلاق و تقیید را، آفریننده و روزی دهنده و به وجود آورندهی همه مخلوقات بداند.
و متقابلاً اگر کسی نفس همین اشیای متجزی و رنگارنگ و گوناگون و قابل تغییر و تبدیل را، ظهور و بروز و جلوه حقیقت وجود خدا بداند و مانند اهل فلسفه بگوید:
«کُلُّ ما نُدْرِکُهُ فَهُوَ وُجُودُ الْحَقِّ فی أَعْیانِ الْمُمْکناتِ۴۲٫
هر چیزی که ادراک مىکنیم همان وجود حق در پیکرهی مخلوقات است».
هرگز نمىتواند ذات خداوند متعال را از قید اجزا و مقادیر و زمان و مکان رهانیده و دم از توحید ذات متعالی خداوند بزند.
از تعبیرات «وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت» و «عدمی بودن حدود و اعتبارات و اوهام بودن آنها» و «اطلاق و لابشرطی وجود» و امثال این تناقضات و ادعاهای خلاف بدیهى، چه طرفی مىتوان بربست؟ وجود اطلاقی ـ که به ادعای ایشان همان وجود خداوند است ـ جز به عین وجود همین موجودات مقیّد، چگونه وجود مىتواند داشت؟! و اعتبار وحدت برای نفس همین موجودات دارای اجزا و مقادیر قابل زیاده و نقصان، چه ربطی به خداشناسی و توحید خداوند جهان آفرین دارد؟!
یک مکعب، دارای شش جهت و اجزای معین وجودی و حجم مشخص است؛ اما مىتوان از جهات مختلف به گونهای به آن نگریست که یک مربع و یا دو مربع و یا سه مربع بیشتر ننماید. نیز مىتوان آنرا یک واحد حجم اعتبار کرد و یا شش مربع و یا چند زاویه و یا چند خط . . . ؛ اما آیا این اعتبارات مختلف ما، حقیقت عینی او را دگرگون مىکند و مثلاً آنگاه که آن را یک واحد حجم اعتبار مىکنیم اجزای عینی و خارجی آن نیز از کثرت رها شده و به عالم وحدت پای مىنهد، و دیگر چند خط یا چند مربع و چند زاویه و اجزای متعدد نیست؟!
اعتبارات مختلف ما دربارهی خداوند، چه تأثیری در وجود عینی و حقیقت ذات او مىگذارد؟! اطلاق، امری اعتباری است و عدم تناهی هم جز وهم و خیال چیزی نیست، اینک فلسفه و عرفان به مجرد اعتبار و خیال، چگونه مىتواند از ذاتی که او را عین همهی اشیا مىداند نفی تجزی حقیقی کند؟!
آری تباین ذاتی خالق و مخلوق و عدم وحدت آن دو، امری است در نهایت بداهت؛ اما مشکل اصلی وحدت وجودیان در این است که خیال مىکنند اگر مخلوقات، وجودی جدای از خالق خود داشته باشند، با اجزای وجودی خود مزاحم وجود خدا و موجب محدودیت او مىشوند. لذا برخلاف ضرورت عقل و برهان و وحى، همه چیز را اوهام و خیالات دانسته و هستی همه چیز را نمودهای حقیقت وجود خدا دانستهاند. البته با این روش نه تنها مشکلی را حل نکردهاند، بلکه منکر محسوسات شده و دچار تناقضات آشکار گشتهاند. ایشان اگر به تباین ذاتى، و عدم سنخیت خالق فراتر از داشتن اجزا با مخلوق دارای اجزا توجه مىداشتند به روشنی مىیافتند که تنها دو چیز مقداری و متجزی هستند که در وجود، مزاحم یکدیگر و باعث محدودیت هم مىشوند.
بدیهی است که مخلوقات مقداری و جزء دار را نه داخل ذات متعالی از مقدار و اجزا مىتوان دانست و نه خارج از آن، و خالق متعال را نه نزدیک به آنها مىتوان شمرد و نه دور از آنها و نه . . . ؛ بلکه دخول، خروج، قرب، بُعد، زمان و مکان خاصیت اشیای مقداری است و اگر ممکن بود که ذات خداوند، قابل اتصاف به این اوصاف باشد دیگر به چه ملاکی مىتوانست خالق باشد و نه مخلوق؟!
امام صادق علیهالسلام مىفرمایند:
«لا یلیقُ بِالّذی هُوَ خَالِقُ کُلّ شَیء إلاّ أن یَکُونَ مُبَائِنا لِکُلِّ شَیء مُتَعالِیاً عَنْ کُل شَیء».۴۳
«خالق همه چیز را نمىسزد مگر اینکه فراتر از وجود هر چیز و مخالف با همهی آنها باشد».
حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام مىفرمایند:
«اَلتَّوْحِیدُ أَنْ لا تَتَوَهَّمَهُ».۴۴
«توحید این است که آنچه را قابل تصور و توهم باشد خدا ندانى».