مکتب تفکیک چه می گوید؟! (۲۲ تیر ۱۳۸۹)
نقدی بر
فلسفه و عرفان و تفکیک
بر اساس
مبانی برهانی و وحیانی عموم
فقها و متکلمین و مدافعان عقاید مکتب وحی
(۲)
تذکر: نقد آرای علمی و دینی، وظیفهای الهی بوده و هرگز نباید به عنوان اهانت به دیگران تلقی شود، نیز ارادت برخی از افراد به برخی دیگر نباید مانع نقد و بررسی نظریات ایشان شده، و دفاع از دین فدای دفاع از خدمتگزاران دین گردد.
لطفا با دقت مطالعه، و نظر مخالف یا موافق خود را اعلام نمایید.
انتقادات، سؤالات، پیشنهاد و مناظره:
۰۹۳۷۳۳۱۳۵۱۹
@yahoo.com110RahmaniH
بسم الله الرحمن الرحیم
مکتب تفکیک چه میگوید؟!
میرزا مهدی اصفهانی، مؤسس مکتب تفکیک یا مکتب معارف خراسان که گاهی هم پیروانش آن را روش فقهای امامیه نام کنند، مدتهای مدیدی از عمر خویش را به سیر و سلوکهای عرفانی وحدت وجودی سپری نمود، تا آنجا که به مرحله مرشدیت، با اجازه کتبی سید احمد کربلایی رسید[۱] سپس از نجف اشرف به مشهد مقدّس نقل مکان نمود، و با ادّعای توبه و بازگشت از مطالب فلسفی و عرفانی، به نقد فلسفه و عرفان پرداخت و شاگردانی تربیت کرد، امّا تأمل درخور نشان میدهد که مکتب ایشان گرچه تحت عنوان نقد و ابطال فلسفه و عرفان شهرت یافته است، ولی بر خلاف این شهرت، مطالبی تحویل داده است که عینا همان مطالب فلاسفه و عرفا میباشد، و با مبانی مکتب عقل و وحی و اعتقادات فقها و علمای بزرگوار شیعه کاملا مباین است. چنان که:
الف) نظریه مکتب ایشان ـ مانند سایر فلاسفه و عرفا ـ این است که جز وجود خداوند، هیچ وجودی در کار نیست. و خداوند نمیتواند هیچ چیزی خلق نماید، وگرنه لازم میآید وجود خودش محدود شود.
ب) در مکتب مذکور پیمودن راه استدلال عقلی و برهان و کسب یقین به عقاید و معارف الاهی از طریق آن، صرفاً ضلالت و گمراهی است.
ج) در مکتب نامبرده تمامی تصوّرات و تصدیقات، ضلالت و جهالت محض است. و حتی در مورد معرفت واقعی خداوند باید در حالت نفی تعقّل و تفکّر، کنه وجود خداوند را در وجود خود یافت و وجدان کرد.
روشن است که قسمت “الف” موافق با نظریه فلاسفه، و قسمت “ب” موافق با نظریه سوفسطائیان، و قسمت “ج” موافق با نظریه متصوفه است. البته در واقع اختلافی بین سه گروه وجود ندارد. ما این مطالب را در ضمن سه فصل بیان و بررسی میکنیم:
تذکر: ۱) همان طور که روش تمامی نقدهای علمی است در این نوشته تنها محل شاهد مطالب آورده شده، امّا کاملا دقت شده است که با توجه به قبل و بعد کلام، مراد گویندگان تغییر نکند، و امانت علمی مراعات شود.
۲) نقد آرای علمی و دینی، وظیفهای الهی بوده و هرگز نباید به عنوان اهانت به دیگران تلقی شود، نیز ارادت برخی از افراد به برخی دیگر نباید مانع نقد و بررسی نظریات ایشان شده، و دفاع از دین فدای دفاع از خدمتگزاران دین گردد.
آیا ذات خداوند تعالی متناهی است یا نامتناهی، یا هیچکدام؟!
قبل از بیان نظریه تفکیکیان در مورد رابطه خدا و خلق گوییم اساس عقیده وحدت وجود در نظر عموم متأخرین این است که ایشان ذات خداوند را نامتناهی انگاشتهاند و گفتهاند اگر خداوند چیزی خلق کند مزاحم، و موجب محدودیت وجود خود او میشود. لذا خلقت به معنای جعل و خلق وجود را محال شمردهاند و گفتهاند وجود مخلوقات چیزی غیر از وجود خدا نیست بلکه این فقط خود خداست که هر لحظه به صورتی در میآید نه اینکه واقعا چیزی خلق کرده باشد.
پاسخ توهم نادرست ایشان این است که تناهی و عدم تناهی از خواص جسم میباشد، لذا کسی که خداوند را متناهی یا نامتناهی بداند، او را جسم دانسته است، اگر چه خودش هم متوجه نباشد. خود فلاسفه هم صریحا معترفند که متناهی بودن و نامتناهی بودن از خواص کمیت بوده، و کمیت هم از اعراض جسم است. چنان که مینویسند:
النهایة واللانهایة من الاعراض الذاتیة التی تلحق الکم.[۲]
تناهی و عدم تناهی از اعراض ذاتی کمیت و مقدارند.
الکم عرض… ویختص الکم بخواص… الخامسة النهایة واللا نهایة.[۳]
کم عرض است… و خواص و ویژگیهایی دارد که… پنجمین آن خواص، متناهی بودن و نامتناهی بودن است.
بنابر این “تناهی و عدم تناهی” از ویژگیهای اشیای دارای اجزا، و امتداد، و حادث، و ممکن، و مخلوق است، لذا به چیزی که اصلاً جزء و کل و امتداد وجود ندارد نه متناهی گفته میشود و نه نامتناهی. به عبارت دیگر “تناهی و عدم تناهی” دو معنای نقیض هم نیستند که از بودن یا نبودن هر دو محال لازم آید، بلکه مانند “ملکه و عدم” تنها و تنها از صفات اشیای متجزی و مخلوق میباشند، و خداوند که خالق تمامی اشیای دارای مقدار و اجزا و کوچک و بزرگ است ذاتاً مباین با همه آنها میباشد. لذا خالق تعالی نه کوچک است و نه بزرگ، و نه متناهی و نه نامتناهی.
نیز بر خلاف توهم برخی افراد، هیچ روایتی وارد نشده است که دلالت بر نامتناهی بودن ذات خدا داشته باشد، بلکه روایات بر این دلالت دارد که خداوند متناهی نیست، و با توجه به توضیحی که دادیم البته نامتناهی هم نخواهد بود. امام جواد علیه السلام میفرمایند:
إنّ ما سوی الواحد متجزء، والله واحد أحد لا متجزء ولا متوهم بالقلة والکثرة، وکل متجزء أو متوهم بالقلة والکثرة فهو مخلوق دال علی خالق له.[۴]
جز خداوند یگانه، همه چیز دارای اجزا است، و خداوند یکتا نه دارای اجزا است و نه قابل تصوّر به پذیرش کمی و زیادی. و هر چیزی که دارای اجزا بوده، یا قابل فرض کمی و زیادی باشد، مخلوق بوده، دلالت بر این میکند که او را خالقی میباشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
لیس بذی کبر امتدت به النهایات فکبرته تجسیما، ولا بذی عظم تناهت به الغایات فعظمته تجسیدا، بل کبر شأنا وعظم سلطانا.[۵]
بزرگی او اینگونه نیست که جوانب مختلف، او را به اطراف کشانده، و از او جسمی بزرگ ساخته باشند، و عظمت او چنان نیست که اطراف به او پایان یافته، و از او جسدی بزرگ ساخته باشند، بلکه او دارای بزرگی شأن و عظمت سلطنت است.
اینک به بررسی نظریه تفکیک در سه موردی که اشاره شد میپردازیم.
فصل اول: وحدت وجود و انکار معنای حقیقی خلقت
تفکیکیان در طریق معرفت خداوند تعالی و شناخت رابطه خالق و مخلوق، دقیقاً همان راهی را میروند که فلاسفه و عرفا رفتهاند، چرا که ایشان نیز منکر معنای حقیقی خلقت و آفرینش بوده، و همانند سایر عرفا و فلاسفه وجود اشیا را به نفس وجود خدا میدانند، نه به خلقت و آفرینش الهی. چنانکه میگویند:
ان جاعلیة الحق تعالی وفاعلیته للکائنات المکشوفات المعلومات لیست بفعل منه تعالی لان حیث ذات الکائنات هو الکون والتحقّق به بلا جعل… وهذه هو الجاعلیة الذاتیة بلا فعل منه تعالی… یکون حیث ذات المجعولات بهذا الغیر مجعولة بالذات… بلا جعل ولا فعل ولا تأثیر ولا غیرها.[۶]
همانا جاعلیت و فاعلیت حق تعالی نسبت به کائناتِ ظاهر شده، فعل خدای تعالی نیست، زیرا کائنات از جهت ذات، چنینند که بدون این که جعل و آفرینشی در کار باشد موجود و محقّق به خدایند. و همین است جاعلیت ذاتی بدون فعل خداوند… ذات مجعولاتی که به این غیر موجودند مجعولیت ذاتی میباشد بدون این که جعل و فعل و تأثیر و مانند اینها در کار باشد.
لیس شیء غیره تعالی وغیر وجوده وإلا یلزم التحدید.[۷]
غیر خدا و وجود او، هیچ چیزی نیست وگرنه محدودیت خدا لازم میآید.
واقع مطلب این است که در عالم به هیچ وجه شرک نمیباشد.[۸]
فلاسفه و عرفا میگویند بین وجود و ماهیت سنخیت نیست، امّا واجب و ممکن از حیث وجود و کمالات، همسنخ میباشند. سبزواری گوید:
لکونه مغایرا لسنخ الماهیة.[۹]
وجود، با سنخ ماهیت مغایر است.
نیز فلسفه میگوید:
… لعدم السنخیة بین السوافل وأعلی الاعالی.[۱۰]
… زیرا بین بالاترین بالاها، با پایینها سنخیت نیست.
ماهیات مجعوله… هرگز داخل در سنخ وجود نمیشوند… وجود اصلاً از سنخ ماهیات نمیباشد.[۱۱]
لمّا کان کلّ ما سواه موجودا بوجوده ولیس بشیء بنفسه… فلا یجانسه ولا یماثله شیء فی الوجود… معلولاته لیست موجودة معه بل به، فهی به هی، وبنفسها لیست شیئا.[۱۲]
از آنجا که تمامی ماسوای خدا به وجود او موجودند، و به خودی خود هیچند… پس هیچ چیزی در وجود، مجانس و مماثل او نیست… معلولات او موجود با او نیستند، بلکه موجود به اویند؛ پس آنها به او خودشانند، و به نفس خود هیچند.
تفکیکیان نیز همانند ایشان، از حیث وجود و کمالات، به سنخیت بین وجود خالق و مخلوق معتقدند، و اگر هم گاهی بحث از عدم سنخیت میکنند همانند فلاسفه مقصودشان این است که بین وجود و ماهیت، سنخیتی نیست. در نظر ایشان وجود منحصر به خدا است، و ماهیات جز صفات خدا چیزی نیستند:
قاعده (سنخیت) در اعطای حق، کمالات نوری را، جاری است.[۱۳]
انوار علم و حیات و سایر کمالات نوریّه دار تحقّق، همه اشعّه نور علم ذاتی حق و اشراقات ذاتیه اوست.[۱۴]
(“کتاب عارف و صوفی چه میگویند” اعتراف میکند که اعتقاد به اشراق ذات، مستلزم سنخیت و وحدت وجود ذات با اشراقات آن است و میگوید:
مقوّمیت و احاطه علّت برای معلول، در صورتی مستلزم سنخیت میشود که نحوه مقومیت و احاطه علّت، به اشراقات ذاتیه علّت بوده، و معلول نفس اشراقات باشد… این نحوه مقومیّت و احاطه، نتیجه توحید صوفیه و وحدت موجود است. عارف و صوفی چه میگویند، تهرانی، ۲۲۱).
یک قسمت از جهات کمال انسان مانند حیات و علم و قدرت قوام وجودی به ذات مبدأ دارد یعنی محتاج به قیّوم است و در هر آنی باید اعطا و افاضه شود.[۱۵]
(روشن است مدّعای ایشان با مخلوقیت اشیا از باب مخلوقیت لا من شیء، و ایجاد آنها به اراده خداوند متعال هیچ سازشی ندارد، و توضیحی که دادهاند کاملا بیربط است).
حقیقت انسان علم نیست… علم و عقل خارج از حقیقت انسان است… حقیقت علم نور مجرد است… عقل نوری است خارج از حقیقت روح که روح، گاهی فاقد و گاهی واجد آن گردد.[۱۶]
الوجود غیر مجعول ولا جاعل وهو منحصر فی الله تعالی. فهو الازل والابد وما سواه ماهیات.[۱۷]
وجود نه آفریده شده است و نه آفریدگار، و منحصر در خدا میباشد. پس او ازل و ابد است، و ماسوای او ماهیات [صورتهای وجود] میباشند.
الشیئیة فی الخالق جل شأنه هی الشیئیة الحقیقیة، وفی غیره هی الشیئیة بالغیر ولا شیئیة له.[۱۸]
همانا شیئیت در خالق جل شأنه شیئیت حقیقی است، و در غیر او شیئیت به غیر است، و شیئیتی برای مخلوق در کار نیست.
فنور الله مطلق غیر متعیّن أبدا فی عین کون هذه المخلوقات أسمائه وتعیّناته وصفاته.[۱۹]
نور خدا همیشه مطلق غیر متعیّن است، در عین این که این مخلوقات اسما و تعیّنات و صفات اویند.
کلما توجهت إلی هذا النور بوجه الهذیة لا مناص لک من القول بأنه نور محمد ومخلوق… ولو نظرت إلی أصل نوریته وغمضت العین عن هذیته، فقد صرفت النظر عن الخلق بالکلیة وتوجهت إلی الله تعالی.[۲۰]
هر گاه به این نور و وجود [صادر اول] از نظر شکل و صورت و این بودن آن نگاه کنی، ناچار باید آن را نور محمد و مخلوق بدانی و حق نداری بگویی که آن خداست… و اگر به اصل نوریت و وجود آن نظر کنی و از تعیّن و شکل آن چشم بپوشی، به طور کلی از خلق صرف نظر کرده و به خدا توجه نمودهای.
فی الواقع ونفس الامر مع قطع النظر عن التعیّنات والمضایق… فإذا هو [محمد صلی الله علیه وآله وسلم] الله تعالی.[۲۱]
در واقع و نفس الامر، با قطع نظر از شکلها و محدودیتها… او [محمد صلی الله علیه وآله وسلم]، خدای تعالی است.
لا وجود إلا وجود الله.[۲۲]
هیچ وجودی نیست مگر وجود خدا.
شیطان هم نور وجود دارد. وجود نور است.[۲۳]
فلاسفه و عرفا، وجود مخلوقات را مزاحم وجود خدا دانسته، لذا تباین خالق و مخلوق را صفتی دانستهاند. یعنی اشیا را صفات خدا شمرده، و خداوند را وجودی دانستهاند که اشیا صورتهای مختلف او میباشند. چنان که میگویند:
إن البینونة بینهما کبینونة الصفة للموصوف… أن الوجودات المجعولة بالنسبة إلی الجاعل الحق تعلقیة، کوجود الصفة للموصوف وکالعرض للموضوع.[۲۴]
همانا تفاوت بین آن دو مانند تفاوت صفت با موصوف است… همانا وجودهای جعل شده، نسبت به خدا تعلّقی میباشد، مانند تعلقی بودن وجود صفت برای موصوف، و عرض برای جوهر.
روشن است که آنچه ایشان در مورد تباین مخلوقات و مجعولات، با خالق و جاعلشان گفتهاند، تباین صفت با موصوف است، نه تباین صفتیه که در برخی روایات آمده است. معنای تباین صفتیه در مکتب وحی این است که صفت مخلوقات این است که قابلیت زیادت و نقصان دارند، ولی خداوند فراتر از داشتن این وصف است، و بر خلاف اشیا و صفات آنها میباشد. امّا معنای تباین صفتیه در فلسفه و عرفان و تفکیک، این است که وجود مخلوقات با خدا یکی است، و تفاوت و تباین آنها مانند تفاوت صفات یک شیء با ذات آن، و مانند تفاوت جواهر با اعراض آنها است؛ چرا که در واقع صفت و موصوف، و جوهر و عرض یک چیزند نه دو چیز. لذا در نظر ایشان خالق و مخلوق هم در واقع یک چیزند نه دو چیز.
و به همین جهت است که تفکیکیان نیز مسأله توهم تزاحم وجود نامتناهی خداوند با سایر اشیا را که پایه اعتقاد به وحدت وجود است، از همان راه باطل فلاسفه حل کردهاند. میرزای اصفهانی مانند سایر فلاسفه، مباینت صفتیه را به همان معنای باطل فلسفی تفسیر میکند و میگوید:
انه تعالی غیره مباین معه بینونة صفة متقوّمة بموصوفه لا بینونة عزلة.[۲۵]
همانا خدا، غیر خلق خود و مباین با آنها است، مانند مباینت صفتی که به موصوف خود متقوّم است، نه این که منعزل و بر کنار از آن باشد.
هذه الحقایق (الوجود والحیاة والعلم والقدرة) غیر منعزلة عن رب العزة بل البینونة بینونة الصفتیة.[۲۶]
این حقایق (وجود و حیات و علم و قدرت)، خارج از رب العزه نیست، بلکه تباین و تفاوت آن حقایق با خدا تباین و تفاوت صفتی است.
در اینجا بینونت صفتی بود و وجود منحاز مجعولی در میان نبود.[۲۷]
فهو جل شأنه مباین مع نور العلم والحیاة ومع نور الوجود والعلم والحیاة والقدرة بالمبائنة الصفتیة… ولا شیئیة بالنسبة الی الموصوف.[۲۸]
پس تباین او جل شأنه با نور علم و حیات و وجود و قدرت، تباین صفتی است… و برای صفات در مقابل موصوف [خدا]، اصلاً شیئیتی نیست.
وحکم التمییز بینه وبین الخلق هی البینونة الصفتیه.[۲۹]
حکم تمییز بین او و خلق، فقط تباین صفتی است.
إن الأفعال والأوصاف والنعوت إذا نسبت إلیه تعالی، لا بد تکون علی سبیل الاشتراک اللفظی بالتباین الصفتی.[۳۰]
همانا افعال و اوصاف وقتی که به خدای تعالی نسبت داده میشود ناچار به نحو اشتراک لفظی به تباین صفتی میباشد.
اگر در مقابل و به محاذات علم و قدرت خدا، علم و قدرت و وجود دیگری باشد لازم میآید که خدا علم و قدرت و وجود خودش را واجد، و علم و قدرت و وجود دیگران را فاقد باشد؛ پس در خدا ترکیب پیش میآید… بنابر این غیر وجود و نور و علم و قدرت خدا، وجود و نور و علم و قدرت دیگری نیست.[۳۱]
شیطان هم نور وجود دارد. وجود نور است.[۳۲]
حتی شمر هم دارای نور ولایت است.[۳۳]
ان المعقولات حیث ذاتها الکون والشیئیة بالعقل ولیس لها حیث ذات ونفسیة بنفسها… فیکون العقل هو المحقق المکون بالذات بلا فعل فی وجه من الوجوه… فیکون هذا آیة کبری علی قدس الحق جلت عظمته عن الفعل والتأثیر والجعل وغیرها.[۳۴]
ذات معقولات، وجود و بودن و شیئیت به عقل است، و برای آنها با قطع نظر از وجود عقل، وجودی نیست… بنابر این عقل، بدون هیچ فاعلیتی، تحقّق دهنده آنهاست… و همین [رابطه عقل و معقولات] نشان است بر قدس حق جلت عظمته در این جهت که [نسبت به موجودات] هیچ گونه فعل و تأثیر و جعل و غیر آن ندارد.
ان هذا الکون المتطور بالکائنات… حیث ذاته الشیئیة والکون بالحق تعالی شانه. ولیس له کینونة وشیئیة بنفسه فی وجه من الوجوه فلیست العوالم الغیر المتناهیة منعزلة عن الحق وبعیدة عنه بالمسافة.[۳۵]
ذات این وجود که به صورت کائنات در آمده است… وجود و بودن و شیئیت به حق تعالی شأنه است. و برای خود این وجود، با قطع نظر از وجود خدا، به هیچ وجه موجودیت و شیئیتی نیست. پس عوالم نامتناهی از خدا جدا نیستند و از او بعد مسافتی ندارند.
بر همگان روشن است که اختلاف اساسی مکتب وحی و برهان با فلسفه و عرفان، و در صدر ایشان با خود صدر الفلاسفه، در این است که مکتب وحی و برهان میگوید همه ما سوی الله مخلوق خداوندند و او آنها را “لا من شیء” یعنی بدون سابقه وجودی آنها آفریده است. امّا فلسفه و عرفان منکر معنای حقیقی خلقت و آفرینش است، و اشیا را در مقابل خداوند موجود نمیداند، بلکه آنها را مانند معنای حرفی، قائم به خدا، و در حقیقت جزء خدا میداند نه مخلوق او. تفکیکیان در این جهت نیز تابع ایشانند و میگویند:
کنه اشیاء، نور و نار بالغیر است… یک حرف ملا صدرا زده… میگوید: ممکنات، وجود امکانی، وجود رابطه است؛ اصلاً معنای حرفی محض است؛ معنای حرفی استقلال به هیچ وجه ندارد. حرف هو القائم بالغیر.[۳۶] اینجا درست فهمیده ملا صدرا. میگوید: وجود امکانی مثل معنای حرفی است؛ کنهش بالغیر است. اینجا درست فهمیده.[۳۷]
حقیقت مختص ذات خداوند است. ذات مختص حضرت ربّ العزه میباشد. پس تو ذات، خدا هم ذات؟ تو حقیقت، خدا هم حقیقت؟ نه نه نه. غلط محض است؛ کفر محض است. اگر چنین باشد پس تو هم مقابل خدایی. تو یکی خدا هم یکی![۳۸]چیزیم، ولی وجود نیستیم. تعبیر دیگر آن که هم چنان که پیدایش ظل بسته به وجود شمس است، پیدایش من و تو نیز بسته به شمس حقیقت است که عبارت از شعور باشد…[۳۹]
کائنات اعم از پیغمبر یا غیره ظلالند…. قائم بالذات نیستند. قائم به غیرند… رتبه بشر، رتبه حیات و وجود نیست. بنابر این چنانچه قائل به این مطلب باشیم شرک محض است…[۴۰]
ومعنی کونها بالغیر فی عالم التشبیه کظلّ الشیء…[۴۱]
در عالم تشبیه، معنای موجود بودن بالغیر مانند وجود سایه شیء، نسبت به آن شیء است.
در حقیقت وجود نخواهد شد که چیز دیگری موجود باشد. در نور شمس وجود، وجود دیگری موجود نمیشود و الا اجتماع نقیضین میشود. نه وجود میشود گفت، نه عدم؛ حقیقة الوجود نیست. معدوم صرف هم نیست. در نور وجود چیزی موجود نمیشود. چون صمدی است. پس در چیست؟ در ظلال است. و بیان ظلال آن است که اگر تو در آفتاب بایستی آیا ظل و سایه تو چیست؟ حقیقت او چیست؟ دارای چه چیز است؟ ظل به تو است، والا ما شمّت رائحة الوجود. هذا شیء بالنور. هذا شیء بالوجود. از خود هیچ ندارد. فاقد هر شیء است.[۴۲]
إنیة النفس قائمة بقیمها وکینونتها بکینونته فهذه معرفة الرب بطریق الایات.[۴۳]
انیّت نفس قائم به خدا، و بودن آن به بودن اوست. و این است معرفت خدا از طریق آیات.
ان الکائنات الخاصة حین الکون والتحقّق لا واقعیة صرفة… إنه کون وتحقّق به تعالی. لیس بینه و بین ربه فصل… وهذا عین المجعولیه الذاتیه بلا جعل.[۴۴]
همانا موجودات تعیّن یافته، در حال وجود و تحقّق، بهطور کلی بدون واقعیت میباشند… بودن و تحقّقشان به وجود خداوند است، و بین آنها و پروردگارشان هیچ فاصله و جدایی نیست… و همین است مجعولیت ذاتی بدون اینکه جعل در کار باشد.
فلاسفه هم میگویند:
إن کل فاعل تام فهو بنفس ذاته فاعل.[۴۵]
هر فاعلی که کامل باشد به خود ذاتش فاعل است.
فصل دوم و سوم: سوفسطائیگری و کشف و شهود
در نظر تفکیکیان هر گونه استدلال و تعقّل و تفقّه باطل است، ایشان به پیروی از فلاسفه و عرفا و متصوفه، تنها راه واقعی معرفت را جدا شدن از تفکّر و تعقّل میدانند، بلکه به تبعیت از سوفسطائیان، واقعیت را نفس مشهود نفسی خود میدانند. نام این ضلالت و گمراهی را هم حجیّت ذاتی عقل! و شناخت عقل به عقل، و شناخت وجود به وجود، و معرفت خدا به خدا میگذارند:
إن تصوّر الشیء حجابه کائنا ما کان. والتصوّرات والتصدیقات لا یفیدان إلا الیقین. ولا أمان لخطأ الیقین.[۴۶]
تصوّر شیء هر چه باشد حجاب آن است، و تصوّرات و تصدیقات هیچ نتیجهای ندارند جز یقین، و هیچ ایمنیای هم از خطای یقین در کار نیست.
إن المعقولات الضروریة مظلمة الذات، واستکشاف الحقائق النوریة أو الظلمانیة بها عین الباطل، وطلب المعرفة من هذا الطریق عین الضلال المبین؛ فإنه طریق معوج، وهو سلوک المجانین.[۴۷]
تمامی معقولات بدیهی و ضروری، تاریکی است، و کشف کردن حقیقتهای نوری یا ظلمانی به واسطه آنها عین باطل میباشد. و طلب معرفت از این راه، عین گمراهی و ضلالت آشکار است، چرا که آن کج راهه و روش دیوانگان است.
معرفة الوجود بالوجود ومعرفة الله تعالی به تعالی ومعرفة الحقائق الغیر النوریة ای الموجودات یکون بنور الله وبالانوار العقلیة والعلمیة أولا وبالذات من غیر تصوّر وتصدیق.[۴۸]
معرفت وجود به خود وجود و بدون واسطه است، معرفت خدای تعالی نیز به خود اوست. و شناخت حقایق غیر نوری یعنی موجودات، بدون واسطه، به نور خدا و انوار عقلی و علمی و بدون تصوّر و تصدیق صورت میگیرد.
برای فهم حقیقی مطالب عالم اظله و اشباح، راه منحصر در تجرید و خلع بدن و وجدان نمودن خویش است… تا به وجدان واقعی خودتان نایل شوید… در این حالت خودتان را وجدان میکنید و روزنهای از آن مقام اظله و اشباح را خواهید فهمید.
خداوند بر علو درجات صاحب علم جمعی بیفزاید که خداوند به وسیله او زنده کرد روایات را! هزار و سیصد سال گذشته است و آقایان این روایات را میدیدند و اشتباه میکردند.
فلسفه لغو نیست. عبث نیست، اگر عبث بود دو هزار سال بزرگانی… غور و غوص نمیکردند![۴۹]
معلوم شد که این راه فقط تجرید میخواهد، تجرید از علایق، خلاص شدن از علایق، همه علایق را بر طرف کردن. این راهش است. بعد منتظر بودن است که ببیند از حق چه میریزد توی دلش.[۵۰]
ایشان دقیقاً مبانی سوفسطائیان را پذیرفته و میگویند:
این عالم چیز دیگری جز ادراک نیست. شش ماه فلسفه باید بخوانید… حیف است والله من چه حرفهایی را دارم! چقدر نازک است و باید بروید شش ماه فلسفه درسش را بخوانید. این طور شیر فهمتان میکنم.[۵۱]
)اقرء کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا(: خودت را بخوان؛ به خودت نگاه کن؛ همه چیز را میبینی. چون تمام این مدرکات و ادراکات در این عالم در کنه وجود ما مخزون است.[۵۲]
وقتی به خودت نگاه کردی همه را میبینی… ای برادر تو همه اندیشهای…[۵۳]
بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست.[۵۴]
و باز هم مانند تمامی سوفسطائیان و عرفا و فلاسفه، عبور از افکار و استدلالات و معقولات را عین کمال میدانند، و همان وجدان و خودیابی و شهود نفس و نفسانیات خود را، وجدان و یافتن و شهود خدا میشمارند:
احتجاب وجدان به تخیلات، تعقلات، به توهمات، به احساسات است.[۵۵]
بلکه بنابر یک نکته، عین عاقل است. اتحاد عاقل و معقول قائلند آقایان، مولوی، ای برادر تو همه اندیشهای.[۵۶]
افکار از بین رفت خودت را مییابی.[۵۷]
ملاقات خدا عبارت است از این که وجدان کنی خودت را و… عجز خودت را و جهل خودت را و فقر خودت را. و به عین همین وجدان، وجدان قیوم شده است. به آینه فقرت غنای قیوم را مییابی… دیگر احتیاج نداری به بابی در اثبات خدا، بابی در اثبات توحید خدا… صفات ثبوتیه… صفات سلبیه… بلکه این ها همه شِرّ و وِِر است! و باید بریزید دور. با وجدانت مییابی حقیقت واقع، واقع واقع را، نه مفاهیم را . این راه پیغمبران… و مفتاح معرفت فطری است.[۵۸]
(چنان که بارها شواهدن از کلام ایشان آوردهایم منظور ایشان از وجدان فقر و عجز و جهل ـ به تبعیت فلاسفه و عرفا و مبانی باطل ایشان ـ این است که تمام اشیا مانند صفت یا عرض یا موجی است که وجودش متقوّم و محتاج به موصوف و جوهر و آب است، و در واقع خودش اصلاً وجودی غیر از موصوف ندارد.)
عین خود خدا را یافتند، نه مفهوم واجب الوجود، و نه مفهوم مصداق.[۵۹]
یافتن خدا تنها از سیر وجدان میسر است (نه عقل و…).[۶۰]
وجدان رتبهاش رتبه حق الیقین است. وجدان میکنی کنه سوختن را.[۶۱]
اقیانوس عظمت خدا غیر متناهی است. روزنه وجود ما تنگ است و باریک. از این روزنه باریک و تاریک آن اقیانوس عظیم عبور نمیکند، داخل نمیشود.[۶۲]
کنه وجود ما وجدان بالغیر است. آن حقیقت ما قوام بالغیر است. قیام بالغیر که از خود هیچ نیست. هر چه هست قوام بالغیر است. ظهور بالغیر است، وجود بالغیر است.[۶۳]
وجدان کردن من قوام ذات خودم را بالغیر، این شهود خداست.[۶۴]
من متغیرم، پس مغیر دارم. اینها تمام صور عقلیه است. اینها وجدان خدا نیست.[۶۵]
حق در معقولات این است که میگوییم. آخوند و دیگران هم گفتهاند. کلیت منطقیه میزان نیست؛ کلّیت وجودیه و احاطه وجودی و سعه وجودی میزان است. آن را میگویند کلی عقلی. کلی به معنایی که مناطقه میگویند نیست. کلی به معنای سعه وجودی است . این را آخوند و دیگران هم میگویند.[۶۶]
معرفت فطریِ حق یا باطل؟!
معرفت فطری دو گونه تصوّر و تبیین میشود:
۱ـ معرفت فطری (انحرافی) فلسفی و عرفانی و تفکیکی و صوفیانه
۲ـ معرفت فطری عقلی و دینی و وحیانی
برخی تفاوتهای آن دو در این است که:
الف) مبنای معرفت فطری (انحرافی) یونانی بر این است که وجود، منحصر به خداست. و رابطه وجودی خدا و خلق، رابطه جوهر و عرض، و صفت و موصوف است؛ ولی مبنای معرفت فطری عقلی و دینی بر اساس رابطه خالق و مخلوق، و خلقت و آفرینش حقیقی و واقعی است. یعنی اشیا واقعاً آفریده خداوندند، نه تعیّنات و صفات او.
ب) در مکتب معرفت فطری (انحرافی) یونانی خداوند فقط به خودش شناخته میشود؛ زیرا غیر وجود خدا اصلاً چیزی نیست که بتوان خدا را به آنها شناخت، مگر تعیّنات و صورتهایی که آنها هم متقوّم به وجود خدایند و با صرف نظر از شکل و صورت بودنشان، هیچ چیزی غیر خداوند نیستند، چنانکه میگویند:
مشاهده او، ولهی و اندکاکی است و انسان چیزی نمیتواند بگوید.[۶۷]
والله تعالی… هو الظاهر بذاته.[۶۸]
خداوند تعالی… به ذات خود ظاهر است.
إن ظهوره تعالی یکون بظهوره الذاتی. فما قیل: انه تعالی ظاهر بالاستدلال، ضعیف جدا.[۶۹]
همانا ظهور خدای تعالی به ظهور ذاتی اوست، پس اینکه گفته شده است خدای تعالی ظاهر به استدلال میباشد جدا ضعیف است.
اما در مکتب وحی و برهان، خداوند فقط از طریق مخلوقات خود شناخته میشود. البته در همین صورت از آنجا که خود خداوند سبب هدایت و خداشناسی انسانها، بلکه موجب التفات ما به وجود متعالی خود شده است، و اگر هدایت وی نبود هرگز او را نمیشناختیم، و نیز او اصلاً مانند و شبیهی ندارد که آیینه شناخت او واقع شود، باز هم صحیح است که بگوییم خداوند را به خودش شناختهایم. نه اینکه بر اساس توهمات باطل فلسفی و عرفانی و تفکیکی، خیال کنیم ممکن است که ذات خدا را به خودش، یعنی بدون واسطه، و از غیر راه استدلال عقلی بشناسیم، و نام این گمراهی و ضلالت آشکار را معرفت وجدانی! بگذاریم و خیال کنیم که بر اساس معارف قرآن و روایات سخن گفتهایم. چنان که امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
لم یکن الی اثبات الصانع طریق الا بالعقل، لانه لا یحس فیدرکه العیان أو شیء من الحواس.[۷۰]
برای اثبات صانع هیچ راهی نیست مگر به عقل، زیرا خداوند قابل حس نیست که در عیان آید، یا یکی از حواس او را بیابد.
ج) در معرفت فطری توحیدی عقلی و دینی، همسنخ نبودن خداوند تعالی با مخلوقات به این معنا است که خداوند ذاتی فراتر از داشتن جزء و کل و زمان و مکان و شکل و شبح است، و فراتر از داشتن و نداشتن وجود و صفات و ذوات اشیا میباشد. و مخلوقات او چیزهایی هستند دارای جزء و کل و زمان و مکان و شکل و شبح و صورت، و در عین حال اشیایی حقیقی و دارای وجودی غیر از وجود خالق خویشند؛ امّا در معرفت فطری (انحرافی) یونانی تفکیکی وحدت وجودی، همسنخ نبودن خداوند با مخلوقات مانند غیریت و عدم سنخیت صفت با موصوف، و عرض با جوهر و… میباشد. و کمالات اشیا هم سنخ خدا بوده، و تنها تعیّن و صورت آنها غیر خداست.
برخی تفکیکیان میگویند شناخت و تصدیق به وجود خداوند به عنوان “شیئی به خلاف اشیاء” عنوانی کلی و مفهومی عام است، و خدای شخصی را به ما نمینمایاند.
پاسخ این است که اولاً “شئ بخلاف الاشیاء” و ذاتی که بر خلاف شکل و شبح و صورت و زمان و مکان و حقیقتی که فراتر از وصول و ادراک و یافت و حضور باشد، جز یک فرد معین و مشخص چیز دیگری نیست، و هرگز مصداق دومی نمیتواند داشته باشد و بر غیر خداوند سبحان صادق نمیباشد. در روایات اهل بیت علیهم السلام از این معنا با عنوان “معرفت اقراری” در مقابل معرفت احاطی یاد شده است.
ثانیا کسی که خیال کند باید ذات شخصی خدا را واجد شود و شهود کند تا خدای واقعی را شناخته باشد، توجه ندارد که این معنا مستلزم جسمیت خداوند، و وحدت وجود عارف و معروف میباشد.
این تذکر لازم است که بنابر برخی تعابیر، معرفت فطری عقلی و دینی این است که انسان به گونهای روشن و بدیهی به وجود خداوند اقرار و تصدیق دارد و نیازی به اقامه براهین پیچیده و دشوار و طولانی ندارد. در این تفسیر نیز سنخ معرفت و شناخت، استدلالی و عقلی است امّا استدلالی در نهایت سادگی و بداهت و روشنی. ولی در معرفت فطری (انحرافی) یونانی، اصولاً سنخ معرفت به گونهای دیگر میباشد، و استدلال عقلی مطلقاً ابطال شده، و غیریت حقیقی بین خالق و مخلوق از میان رفته است، و ذات خداوند بدون واسطه شهود میشود. نه این که وجود او تبارک و تعالی واقعاً غیر از مخلوقات باشد، و از جهت بداهت دلیل بر وجود، نیازی به استدلالهای پیچیده و دشوار نباشد.
تفکیکیان، احیاگران وحدت وجود اشراقی
برخی میگویند تفاوت میرزا با فلاسفه در این است که فلاسفه خدا را <وجود> میدانند، امّا میرزا میگوید که خدا وجود نیست. پاسخ این است که میرزا باز هم دقیقاً همان حرف فلاسفه را زده، و هرگز مخلوقیت واقعی ما سوی الله را نپذیرفته است، و آنچه به میرزا نسبت دادند در این جهت نیز دقیقاً مذهب وحدت وجودیان نو افلاطونی است که خبیثترین نوع وحدت وجود ـ در عین وحدت معانی ادّعایی آن ـ میباشد، چنان که <وحدت وجود در فلسفه و عرفان اسلامی> میگوید:
به عقیده افلوطین، خدا را وجود نیز نمیتوان گفت؛ زیرا خدا از وجود بالاتر است. در عین حال، برای وصول به حق باید به اشراق و شهود و سیر و سلوک روحانی توسّل جست.[۷۱]
توضیح این که فلسفه اشراق بر دو مبنا استوار است:
الف) فراتر بودن خدا از همه نسبتها و اوصاف، به گونهای که حتی به او وجود هم نمیتوان گفت، چنانکه معتقدند:
خدا را وجود نیز نمیتوان گفت؛ زیرا خدا از وجود بالاتر است.[۷۲]
ب) روی آوردن به تجرید و شهود و اشراقات نفس، چنانکه معتقدند:
برای وصول به حق باید به اشراق و شهود و سیر و سلوک روحانی توسّل جست.[۷۳]
مخفی نماند که مورد <الف> همان چیزی است که سایر فلاسفه و عرفا از آن به عنوان “مقام لا اسم له و لا رسم له” یاد میکنند و به نظر آنها، هیچ لفظ و تعبیر و تصوّر و تصدیقی برای آن وجود ندارد. تفکیکیان هم نام آن را لاتعیّنی و لا فکری و معرفت فطری و حالت بأساء و ضراء و انس و… میگذارند. و از آیات و روایات نیز در این مورد سوء استفاده مینمایند.
میرزا مهدی اصفهانی و پیروانش نیز اساس مکتب خود را بر همان دو رکن استوار کرده، میگویند:
هو جل جلاله لیس بالوجود ولا بالعدم.[۷۴]
او جل جلاله نه وجود است و نه عدم.
إن حقیقة العلم والقدرة والحیاة لیست هی رب العزة، کذلک حقیقة الوجود.[۷۵]
همانا حقیقت علم و قدرت و حیات، رب العزه نیست. حقیقت وجود نیز همینطور است.
کتاب <معرفت فطری خدا> که بر اساس مبانی مکتب میرزای اصفهانی ولادت و تکون یافته است، الهیات را سه قسم نموده که خلاصه آن چنین است:
اول: الهیات اثباتی (مفهومی)، دوم: الهیات سلبی (تنریهی)، سوم: الهیات فطری (قلبی).[۷۶]
کتاب مورد اشاره، قسم اول را خدا شناسی عقلی شمرده، و آن را به فلاسفه نسبت داده، و سپس آن را باطل دانسته است. و قسم دوم که در حقیقت همان مقام غیب الغیوب لا اسم له و لا رسم له عرفانی، و لا فکری و لا تعینی تفکیکی است حقیقت، اما تنها بخشی از حقیقت دانسته است. و قسم سوم که در واقع همان کشف و شهود عرفانی است و تنها نام آن عوض شده، و نام معرفت فطری و وجدانی بر آن نهاده شده، را به مکتب وحی نسبت داده است.
مطالب فوق از اساس باطل میباشد و نه تنها هیچ ربطی به الاهیات مکتب وحی ندارد، بلکه از اول تا آخر آن، جز مکتب وحدت وجود اشراقی و افلوطینی هیچ چیز دیگری نیست. این تذکر لازم است که وحدت وجود در حقیقت یک معنا بیشتر ندارد و مشائی و اشراقی و رواقی و صدرایی و عرفانی و تصوفی آن هیچ تفاوت جوهریای با هم ندارند؛ امّا در عین حال پلیدترین تبیین آن همان وحدت وجود اشراقی افلوطینی میباشد.
با توجه به توضیحات داده شده معلوم میشود که مذهب تفکیکیان دقیقاً همان مذهب وحدت وجود اشراقی و افلوطینی است نه چیز دیگر. کسی که خیال میکند وجدان و شهود ذات خدا ممکن است و چنین معرفتی برتر از معرفت استدلالی و عقلی محسوب میشود، و رؤیت و معاینه و مخاطبه عالم ذر به معنای وجدان ذات خدا است، از سه حال خارج نیست:
الف) خدا را مانند درخت و چوب و سنگ و بنا و معمار دارای جسم و قابل رؤیت فرض کرده است. لذا میخواهد بعد از تصدیق و یقین قلبی به وجود او، خودش را هم شهود کند!
ب) خداوند تعالی را مانند تشنگی و گرسنگی و اراده و ترس و سایر حالات نفسانی خود دانسته است. لذا میخواهد او را بدون واسطه بیابد.
ج) انسان را شبح و ظل وجودنما، و خدا را حقیقت و عینیت وجود دانسته، و مانند شبح و صورت موج که حقیقت آب را بدون واسطه در خود مییابد، یا مانند شبح آدم برفی که ماده و حقیقت برف را در خود مییابد میخواهد با صرف نظر از تعیّن وجودی خود، بدون واسطه ذات خدا را بیابد و وجدان کند. این مطلب دقیقاً مدعای تمامی وحدت وجودیان، و منکران معنای حقیقی خلقت و آفرینش است و بس. و البته با توجه به نصوص و مبانی تفکیکیان، معلوم است که مسلک ایشان هم دقیقاً همین است.
مکتب وحی، خداوند را واقعاً وصف میفرماید، امّا به وصفی که فقط و فقط خود او و اولیای معصوم او میفرمایند، نه اینکه مطلقا از لفظ و وصف و بیان او احتراز کنند، و همه آنها را برای خدای غیر واقعی بداند، و برای یافتن خدای واقعی، طالبان معرفت را غرق شهودات و تجریدات و اوهام و خیالات اشراقیون ضد مکتب انبیا گرداند. خداوند تعالی میفرماید:
)سبحان الله عما یصفون(
منزه است خداوند از آنچه که وصف مینمایند.
سپس اولیای خود را استثنا نموده، میفرماید:
)الا عباد الله المخلصین(
مگر آن بندگان خداوند که اخلاص در توحید داشته، و او را منزه از صفات خلقی وصف مینمایند.
بدون شک هدف آیات فوق و امثال آن این است که باب فلسفه و عرفان و ادّعاهای مکاتب معرفت بشری بسته شود، و تنها به مکتب وحی مراجعه گردد، امّا تفکیکیان بر اساس قواعد و توهمات باطل فلسفی و عرفانی، باب بیانات و توصیفات مکتب وحی را بسته، و به نام دفاع از مکتب وحی طالبان معرفت را به ورطه ضلالتهای لا فکری و کشف و شهودهای عرفانی و اشراقی میاندازند!
سند مکتب میرزا و سایر وحدت وجودیان معاصر (و شناخت صاحب علم جمعی)
“لب اللباب” در باره متصوفه، و سرسلسله هم مشربان خود، که سرسلسله تفکیکیان نیز میباشد مینویسد:
حقیقت عرفان از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام مأثور است و طرقی که یداً به ید این حقیقت[!] را نشر دادهاند از یکصد متجاوز است، ولی اصول دستههای تصوف از بیست و پنج دسته تجاوز نمیکند، و تمام این سلسلهها منتهی به حضرت علی بن ابی طالب میگردد! و فقط در این بیست و پنج فرقه دو سه فرقه از خاصه میباشند و بقیه همگی از عامهاند. و بعضی از آنها سلسلهشان به معروف کرخی و او به امام رضا علیه السلام منتهی میگردد. ولی طریقه ما که همان طریقه مرحوم آخوند است به هیچ یک از این سلسلهها منتهی نیست.[۷۷]
شکی نیست که حفظ سلسلهها و مراتب و روابط خاصّ مرید و مرادی، و لو اینکه تحت عنوان استاد و شاگرد باشد، و لزوم رعایت اجازات از اصول ضروری و مسلم مرام متصوفه است، و این مسأله هم، خلاف ضروریات مبانی اسلام و مکتب اهلبیت علیهم السلام میباشد. با این حال باز هم مکتب تفکیک از این رویه نادرست پیروی کرده، چنانکه گاهی در مکتب تفکیک هم ادّعا میشود میرزا مهدی اصفهانی پس از روی گرداندن از فلسفه و عرفان، در عالم لا فکری به خدمت شخصی به نام صاحب علم جمعی میرسیده، و از او کسب معارف مینموده است. و جالب این که بر اساس آنچه در کتاب تقریرات، به طور رمزی و سری بیان شده است، استاد و سر سلسله مکتب تفکیک نیز، جز استاد عرفای وحدت وجودی دوران معاصر کس دیگری نیست. همانها که میرزا به شدّت ادّعای مخالفت با آنها را داشته، و بر بطلان و انحراف آنان تأکید میورزیده، و این از عجایب امور است. چنان که در کتاب “طرائق الحقایق” ـ که تألیف رحمت علی شاه نعمت اللهی شیرازی میباشد، و در بیان طریقه صوفیان شاه نعمت اللهی، و شرح حال مشایخ و اقطاب صوفیه نگاشته شده است ـ و نیز در کتاب “لب اللباب” میخوانیم:
حدود متجاوز از یکصد سال پیش در شوشتر… آقا سید علی شوشتری… به تصدی امور عامّه از تدریس و قضا و مرجعیّت اشتغال داشته. یک روز ناگهان کسی در منزل را میزند… در را باز میکند میبیند شخص جولایی ـ بافندهای ـ است… میگوید: فلان حکمی را که نمودهاید طبق دعوی شهود… صحیح نیست… ملک متعلق به طفل یتیمی است و قباله آن در فلان محل دفن است. این راهی که شما در پیش گرفتهاید صحیح نیست… و میرود. آیت الله در فکر فرو میرود این مرد که بود و چه سخنی گفت؟ در صدد تحقیق برمیآید. معلوم میشود که در همان محل، قباله ملک یتیم مدفون است و شهود بر ملکیتِ فلان، شاهدِ زور بودهاند. بسیار بر خود میترسد… شب بعد… جولا در میزند میگوید: آقا سید علی شوشتری، راه این نیست که شما میروید. و در شب سوم… جولا میگوید: معطل نشوید… به نجف اشرف مشرف شوید و وظایفی را که به شما گفتهام انجام دهید و پس از شش ماه در وادی السلام نجف اشرف به انتظار من باشید… مرحوم شوشتری… در اولین وهلهای که وارد نجف اشرف میشوند، در وادی السلام هنگام طلوع آفتاب مرد جولا را میبیند که گویی از زمین جوشیده و در برابرش حاضر گردید و دستوراتی داده و پنهان شد. مرحوم شوشتری… طبق دستورات جولا عمل میکنند تا میرسند به درجه و مقامی که قابل بیان و ذکر نیست…. استاد بزرگوار عارف بی بدیل مرحوم حاج میرزا علی آقا قاضی تبریزی از شاگردان مکتب مرحوم آقا سید احمد کربلایی هستند که ایشان و حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و حاج شیخ محمد بهاری شاگردان آخوند ملا حسینقلی همدانی و او شاگرد سید علی شوشتری و او هم صاحب داستان جولا بودهاند.
این است سلسله اساتید ما که بالاخره به آن شخص جولا منتهی میشود، ولی آن مرد جولا چه کسی بوده و به کجا ارتباط داشته… هیچ معلوم نیست.[۷۸]
واقعاً انسان از اعتماد ایشان به شخص ناشناسی به شگفت میآید! جایی که فقها حتی در یک مسأله فرعی و مختصر فقهی به روایت شخص مجهول اعتماد نمیکنند، چگونه ایشان در مطلبی که تمام اصول و فروع دین و امر دنیا و آخرت ایشان را تحت الشعاع قرار میدهد خود را موظف به اجرای دستورات کسی قرار میدهند که به صراحت اعتراف میکنند اصلاً معلوم نیست چه کسی بوده، یا با چه نیروهایی ارتباط داشته است. آن هم بر اساس خبری که هر مرتاض بیدینی ممکن است مانند آن را بگوید! و نیز اصلاً معلوم نیست که آیا آن سند ساختگی بوده است یا واقعی؟[۷۹]
به روشنی پیداست که این روش جولایی، منافی و مخالف با ضرورت دین اسلام است، چه اینکه سیره و سنت قطعیه اسلام و مسلمانان به طور پیوسته بر حکم بر مبنای شهادت شهود جریان داشته و دارد.
میرزای اصفهانی و داستان غیر واقعی دیدار امام زمان علیه السلام
برخی پیروان میرزا در باره مقامات و شدّت ارتباط وی با امام زمان علیه السلام مدّعیاند:
… حضرتش به او نظری خاص داشتهاند؛ لبان او را بوسیدهاند؛ بر او تجلّی فرمودهاند؛ حضرت او را انتخاب کردهاند که متحمّل علومشان بشود و علومشان را پخش کند. ایشان حضرت حجّت الاسلام و المسلمین ـ که واقعاً حجّت الاسلام بوده؛ حقیقتاً نماینده امام زمان علیه السلام بوده، واقعاً همانند محمد بن مسلم و زراره نسبت به حضرت صادق علیه السلام بوده. ـ مرحوم میرزا محمد مهدی اصفهانی رضوان الله علیه و قدّس الله سرّه است. ایشان کسی بوده که بزرگان در عالم رؤیا ـ رؤیایی که مکاشفهای بوده؛ نه بخار معدهای، ـ دیدند که حضرت او را خوابانیدند و لبان مبارکش را بوسیدند. در هنگامی که در انقلاب قلب و اضطراب فکری بود که چه بکند؟ به کجا برود؟ این درویش معنوی ـ نه درویش قلندرها ـ یا آن مرشد سیر و سلوک او را زیر بال خودش میخواند؛ دیگری خیال داشت او را به زیر خرقه خود بکشد؛ آن فقیه میخواست شاگرد خودش بنماید. او را در جهات عدیده مضطرب کرده بودند و در اضطراب شدید افتاده بود. برای این که از این دغدغه نجات پیدا کند متوسّل به حضرت شده بود. حضرت در بیداری بر سر قبر هود و صالح در وادی السلام نجف تشریف فرما شدند و بر او تجلّی کردند، و راه را به او نمایاندند. آن بزرگ این چنین آدمی بوده است… در این اضطراب عجیب که به چه کنم چه کنم گرفتار شده بود، حرف چه کسی را گوش کند؟ دنبال چه کسی برود؟ در مطالب عرفانی و معارفی در پی محیی الدین اعرابی و دیگران کشانیده میشد به حدی که گیج شده بود. سرانجام متوسّل به حضرت شد، و ایشان بر او تجلّی کردند. نواری سبز رنگ که با خطی نورانی بر آن عبارات زیر نوشته شده بود، جلو سینه مبارکشان بود: “طلب المعارف من غیر طریقنا اهل البیت مساوق لانکارنا”. وقد اقامنی الله وانا حجة ابن الحسن.
حجة ابن الحسن قدری درهم به شکل امضا نوشته شده بود.
اگر بخواهید معارف مبدئی و معادی و نفسانی و آفاقی از غیر ما اهل بیت طلب کنید مثل این است که ما را انکار کردهاید. و من حجت خدا پسر امام حسن عسکری هستم… وقتی که این مفهوم را ضبط کرد و فهمید راه چیست، آب روی آتش دلش افتاد، اضطرابش بر طرف شد، و حضرت هم غایب شدند… شما… تا به حال هم از جنبه علمی بحمد الله والمنة به غلط نرفتهاید و در اشتباه نبودهاید… با کسانی… مناظره شده … و همیشه آنها مغلوب بوده و یا گاهی برابر هم آمدهاند.[۸۰]
داستان فوق چیزی است که بسیاری از پیروان میرزای اصفهانی درباره او نقل میکنند، و آن را در السنه و افواه پراکندهاند، در حالی که داستان مذکور از جهات متعددی مخدوش است زیرا:
۱) میرزای اصفهانی به استناد دستنوشته خود او که در پایان کتاب ابواب الهدی توسّط پیروان وی کلیشه شده است تصریح میکند که آنچه بیان شد در خواب بوده است نه بیداری، و در حجره بوده است نه در وادی السلام.
میرزا به خط خود مینویسد:
این حقیر فقیر در اوان تشرف به نجف اشرف با کمال تنفّر از مذاق تصوّف، و برائت از این طریقه ضالّه مشهوره در مقام تحصیل کمالات، بالاخره دو مطلب به جهت احقر مشکل شده؛ یکی راجع به معرفت گمانی و توهّمی شد و به جهت حلّ او رجوع به کتب عرفا میکردم. بالاخره رجوع به کتب فلاسفه قدیم کردم. و دیگری آن که متحیّر بودم با آن که حضرت احدیّت ولیّ عصر را ولی عالم مقرّر فرموده، و اوست به منزله قطب و هادی کلّ و واسطه تمام کمالات اوست، چرا طالبین معرفت خود را محتاج به مربی و رفیق دانند؟ لهذا در خلال این حال، توسّل به وجود اقدس اعلا حضرت ولیّ عصر ارواحنا فداه میکردم به طریقی که حضرت منّان جلّ و علا مرا توفیق مرحمت میفرمود. بالاخره در عالم رؤیا خود را در یکی از مدارس نجف اشرف در حجره دیدم ورقهای به دست حقیر رسیده کأنه مثل ورق قرآنهای باغچه سرائی روسی است، ولی ورق او بزرگتر است از اوراق مصحفهای فعلی. در طرفی از او در عرض ورقه نوشته شده به خط نسخ:
«طلب المعارف من غیرنا اهل البیت مساوق لانکارهم» مظنون حقیر آن است که «لانکارهم» بود. و این ورقه، خطّ دور او آب طلا بود و در ظَهر ورقه در طول او قریب به آخر ورقه در گوشه چپ نوشته شده به خط نسخ: «وقد أقامنی الله وأنا حجة بن الحسن». بعد از این رؤیا، تغییری در حال فقیر به تدریج پیدا شد تا آن که بحمد الله تعالی در زمان قلیلی حل مشکل اول به طریق خیلی سهل شد به پیروی از کلمات صادره از ائمه صلوات الله علیهم، بلکه به تدریج بحمد الله تعالی حل اغلب مشکلات شد، و از برکات توسّل به امام عصر ارواحنا فداه مشکلاتی حل شد به جهت حقیر که ممکن نیست عادة حل آنها در این مدت قلیل بدون تهیّأ اسباب والحمد لله رب العالمین. اقل محمد مهدی نجفی اصفهانی، فی ۱۵ ذی القعدة الحرام ۱۳۴۲٫
۲) اصل عبارت منسوب به حضرت تحریف شده است؛ زیرا میرزا به قلم خود مینویسد که عبارت چنین بوده است:
“طلب المعارف من غیرنا اهل البیت مساوق لانکارهم” که معنای آن چنین میشود:
<طلب معارف از غیر ما اهل بیت، مساوی با انکار ایشان (غیر ما اهل بیت) است!> به عبارت دیگر معنای آن این است که: اگر کسی میخواهد مثلا صوفیان را رد کند باید معارف را از آنها بطلبد و جویا شود گویا به همین جهت بوده که میرزا تا آخر عمر برای مبارزه با تصوف همان راه ایشان را میپیموده است؛ یعنی به جای اینکه از شهود و تجریداتی ـ که در ضمن شاگردی عارفان صوفی مسلک فرا گرفته بوده است ـ دست بردارد، و فقط به کتاب و سنت مراجعه نماید، بر عکس تا آخر عمر اهل تجرید و شهود بوده، و کتاب و سنت را مانند اساتید عارف خود ـ که به بطلان راه آنها معترف است ـ تأویل و توجیه مینموده است. این تذکر لازم است که میرزا تصریح میکند که: مظنون حقیر آن است که “لانکارهم” بود.
۳) نام و امضای حضرت، غلط و بر خلاف قواعد عربی میباشد؛ چرا که صحیح این است که گفته شود الحجة ابن الحسن، نه حجة ابن الحسن!
۴) غلط دیگر از جهت قواعد عربی این است که همزه وصل «ابن» در کتابت و امضای امام زمان علیه السلام حذف شده است.
۵) کلمه “مساوق” در عرف کلمات و تعابیر اهل بیت علیهم السلام کاربردی نداشته، و به خاطر أنس با مطالب فلسفی در ذهن وی جلوه کرده است.
۶) میرزا مینویسد که نام مبارک در پشت ورقه بوده است نه دنباله یا زیر آن نوشته.
۷) میرزا مینویسد که مطلب روی ورقهای بوده، و نوار سبز کردن و نورانی کردن خطّ آن از اضافات دیگران است.
عبارت مذکور هیچ فضیلتی را اثبات نمیکند، بلکه مشتمل بر مطلبی است که امامان معصوم علیهم السلام بارها آن را حتی به خوارج و نواصب و دشمنان خود هم فرموده و با ایشان اتمام حجّت فرمودهاند و اغلب مخاطبان در این مورد نیز تا آخر عمر هدایت نشده و بر ضلالت خود باقی ماندهاند.
۹) آیا کمترین شخصی که شیعه اهل بیت علیهم السلام باشد واقعاً راضی است که شما بگویید او آنقدر از اصول بدیهی مکتب اهل بیت علیهم السلام ـ یعنی حرمت پیمودن غیر طریق ایشان ـ بیخبر بوده که نیاز بوده است حضرت در دوران غیبت کبرا ظاهر شوند و مطلب به این واضحی را به او بگویند؟!
۱۰) ابن عربی ـ نعوذ بالله ـ خداوند را عین اشیا و مخلوقات خود میدانسته! و باطن شیعیان را به صورت خوک میشمرده! و ابوبکر و عمر و عثمان را بالاتر از امیرالمؤمنین علیه السلام میدانسته است! اینک آیا میرزای اصفهانی واقعاً راضی است که شما او را آنقدر بیخبر از واهی بودن مطالب واضح البطلان مذهب ابن عربی و… بدانید که اثبات شخصیت وی نیازمند چنین داستانهایی باشد؟! در حالی که خود وی ادّعا میکند که از همان اول از مذاق تصوّف کمال تنفّر را داشته، و طریقه ایشان را طریقه ضالّه مشهوره مینامد، و این تنها خوابی است که او دیده است و بس.
۱۱) تحصیل علم از راه ضبط مفاهیم و تعقّل و تفکّر و استدلال، بر اساس مکتب میرزا عین کفر و الحاد و زندقه است نه راه کشف واقع. چنان که گویند:
إن تصوّر الشیء حجابه کائنا ما کان والتصوّرات والتصدیقات لا یفیدان إلا الیقین ولا أمان لخطأ الیقین.[۸۱]
همانا تصوّر شیء ـ هر چه باشد ـ حجاب آن میباشد و تصوّرات و تصدیقات هرگز یقین نمیآورند و هیچ راهی برای در امان ماندن از خطای در یقین وجود ندارد.
السرّ المستسرّ الذی أوقع العرفاء فی ورطة الاشتباه وبحر الغفلة فی جمیع الابواب المعارف الربوبی أمر واحد وهو أنهم کانوا من أهل البرهان.[۸۲]
سرّ نهانی که عرفا را در جمیع ابواب معارف ربوبی در ورطه اشتباه و دریای غفلت انداخته است امر واحدی است و آن این است که آنها اهل برهان میباشند!
أعظم الحجب للمعرفة حجاب التعقل… فأصعب الصعاب خلع الانداد عن الله وخرق حجب الوهم والعقل وذلک لا یمکن إلا باللا فکریة واللا وهمیة واللا تعقلیة.[۸۳]
بالاترین حجاب معرفت و شناخت، حجاب تعقل است… پس سختترین چیزها نفی شریک از خدا و پاره کردن حجابهای وهم وعقل است و آن هرگز امکان ندارد مگر به لا فکری و لاوهمی و لا تعقلی.
اما حقیقت آن (عالم اظله و اشباح) چیست؟ تا تجرید واقعی پیدا نکنید نخواهید یافت.[۸۴]
مخفی نماند مذهب میرزا در مورد علم و شناخت، همان مذهب سوفسطائیان است. کلمات و مبانی میرزا در نفی تعقل و استدلال و امتناع شناخت، کلی میباشد و تمامی علوم عقلی در نظر او باطل است لذا بسیار نابجا است که کسی خیال کند میرزا بطلان تعقل را تنها در مورد شناخت ذات خدا گفته است.
علاوه بر اینکه نظریه میرزا در مورد شناخت خداوند تعالی نیز باطل است؛ زیرا اگر منظور از نفی شناخت عقلی، شناخت ذات باشد بدیهی است که شناخت ذات خداوند سبحان مطلقاً محال است، چه با عقل و چه با کشف و شهود، و استثنا بردار نیست که بگوییم با کشف و شهود و تجرید میتوان او را دریافت. و اگر منظور اثبات وجود باری تعالی باشد باز هم معلوم است که تنها راه اثبات او استدلال عقلی است نه کشف و شهود و تجرید و… .
۱۲) تحریف دیگری که توسط برخی مریدان میرزا در متن نوشته انجام شده این است که کلمه «طریق» به آن افزوده شده است.
میرزا مهدی اصفهانی معتقد است همانطور که موج دریا واجد وجود آب است و بدون تفکّر و تعقّل، بلکه تنها از راه خودیابی حقیقت آب را مییابد، انسان نیز واجد وجود خداوند است و با خودیابی و نفی تفکر و تعقل، خود خدا را بدون واسطه مییابد. در نظر او معنای عالم شدن، و موجود شدن، و وجدان کردن نیز همین است. بنابر این در نظر میرزا، عالم و معلوم دو چیز حقیقی و دارای شیئیت بنفسه نمیباشند که بتوان برای عالم، طریقی برای وصول به معلوم فرض کرد.
إن المعقولات الضروریة مظلمة الذات واستکشاف الحقائق النوریة أو الظلمانیة بها عین الباطل.[۸۵]
همانا معقولات بدیهی و ضروری، ذاتشان ظلمت بوده، و طلب فهمیدن حقایق نوری یا ظلمانی به وسیله آنها عین باطل است.
معرفة الوجود بالوجود ومعرفة الله تعالی به تعالی ومعرفة الحقائق الغیر النوریة ای الموجودات یکون بنور الله وبالانوار العقلیة والعلمیة أولا وبالذات من غیر تصوّر وتصدیق.[۸۶]
معرفت وجود به خود وجود و بدون واسطه است، معرفت خدای تعالی نیز به خود اوست و معرفت حقایق غیر نوری یعنی موجودات، بدون واسطه، به نور خدا و انوار عقلی و علمی است و هیچ تصوّر و تصدیقی در کار نیست.
مبنای سخن فوق در نظر میرزا و سایر فلاسفه و عرفا این است که غیر از وجود (= خدا)، چیز دیگری در کار نیست، لذا خدا و وجود، بدون واسطه شناخته میشوند، و سایر موجودات همان تعیّنات وجود و تعیّنات خدا میباشند، پس آنها هم وجودی غیر از وجود (= خدا)، نداشته و به وجود (= خدا) شناخته میشوند، همان طور که موج دریا جز دریا چیزی نبوده، و به نفس وجود دریا و آب شناخته میشود.
بنابر این در نظر میرزا جست و جوی هر گونه طریقی برای رسیدن به علم و یقین، الحاد و زندقه بوده، و علم حقیقی فقط همان تجرید است که در واقع به معنای رفع تعیّن، و وجدان عدم غیریت خودش با اهل بیت علیهم السلام یا هر معلوم دیگری است. و شاید از همینجاست که میرزا مینویسد که عبارت مذکور “غیرنا اهل البیت” بوده است امّا مریدان بجهت غفلت، یا جهل به مبانی میرزا کلمه “طریقنا” را از پیش خود افزودهاند، و در نتیجه برخی خیال میکنند که میرزا از طریق مراجعه به روایات مطالب خود را اخذ میکرده است، در حالی که در مذهب او جز تجرید و وجدان ذات معلوم (که دقیقاً همان مذهب سوفسطائیان است)، چیز دیگری ارزش ندارد.
فلاسفه و عرفا در این مطلب با مکتب میرزا مشترکند که میگویند: حقیقت علم و کشف این است که ما به ذات و حقیقت شیء ـ اگر چه وجود خداوند باشد ـ نائل شویم، حقیقت و واقعیت و وجود شیء هرگز صورت معقول و مفهوم ندارد و جز به کشف و شهود و وجدان (علم حضوری و اتحاد علم و عالم و معلوم) ممکن نیست[۸۷] لذا علم حصولی هم به حضوری برمیگردد، و علم حصولیای که به علم حضوری برنگردد اصلاً اعتباری ندارد. بنابر این معرفت و شناخت خداوند تعالی هم جز از همین راه ممکن نیست و هر گونه تعریف و توصیف و استدلال عقلی بر وجود او باطل و دور از واقعیت است. مؤلف “معارف القرآن” نیز مینویسد:
بل لا یعـرف العـلم بنفسـه بالمعروفیـة بـه[۸۸] لان حیـث ذاتـه الکاشفیـة والفاعلیة ولو صار معلوما بنفسه یلزم الخلف وبطلان ذاته… المعلومات والمعقولات لا تکون کاشفة ومعرفة لغیر سنخها لان سنخها مباین مع سنخ العقل والعلم.
بلکه ذات علم [= وجود] هرگز شناخته نمیشود [و از سنخ شکل و تعیّن و ماهیت نمیگردد] زیرا ذات آن نشان دادن و فاعلیت و وجود دادن است . لذا اگر قرار باشد خودش هم تعیّن باشد، بطلان ذات خودش لازم میآید… معلومات و مکشوفات [= تعیّنات] هرگز غیر خودشان را نشان نمیدهند زیرا سنخ آنها [= تعیّنات] مباین با سنخ عقل و علم [= وجود] میباشد.
کاملا توجه شود که اولا سوفسطائیان نیز مکشوف و معروف بودن معلوم حصولی و حضوری به نفس خود آنها را انکار نمیکنند، بلکه تنها کاشفیت آنها از ما ورای خود، و طریقیت آنها به خارج را نمیپذیرند. ثانیا از نظر فلاسفه هم در صورتی که در معلوم حضوری دوئیت حقیقی، و کاشفیت و مکشوفیت غیر اتحادی حاصل شود دیگر از اقسام علم حضوری نخواهد بود.
۱۳) تقسیم درویش به درویش قلندری و درویش معنوی! مانند تقسیم کشف و شهود و تجرید، به کشف و شهود و تجرید عرفانی، و کشف و شهود و تجرید تفکیکی بوده، و همه باطل است.
۱۴) مگر عالمان قبل از میرزا مانند مرحوم کلینی و صدوق و مفید و مجلسی و… چگونه بودند و مزیّت جناب میرزا بر سایر علما چه بود که تازه باید ایشان بیایند و علوم اهل بیت را متحمّل شده و پخش کنند و تفکیکیان ادّعا کنند که:
خداوند بر علو درجات صاحب علم جمعی بیفزاید که خداوند به وسیله او زنده کرد روایات را. هزار و سیصد سال گذشته است و آقایان این روایات را میدیدند و اشتباه میکردند!
۱۵) اگر تحمل علوم اهلبیت علیهم السلام از راه مراجعه به کتب اخبار و روایات بوده است که قطعا تحمّل و پخش آنها سالها و بارها قبل از وجود میرزا انجام یافته است، و اگر از راه کشف و شهود و تجرید و خلسه و… بوده است، پس بر چه اساسی آقایان با شیخیه و صوفیه و عرفا مخالفت و مبارزه میکنند؟! علاوه بر این که این مطلب نیز سالها و بارها قبل از میرزا توسط متصوفه و سایر عرفا و فلاسفه تحت عنوان علوم و معارف اهل بیت علیهم السلام! انجام یافته بوده است. یادمان نرود که:
الف) شیخیه نیز معتقدند که علوم اهل بیت تا زمان ظهور رکن رابع و مشایخ ایشان مخفی بوده است، و پس از گذشت بیش از هزار سال از ظهور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، توسط مشایخ ایشان ظهور یافته و به ایشان رسیده است. تفکیکیان نیز میگویند:
در کتابهای کلامی هم این مطلب یافت نمیشود. دریافت این اصل از آن کسانی است که ملکوتشان به مقام امام زمان ارواحنا فداه اتصال یافته است و آن حضرت آنها را بر این حقیقت واقف نمودهاند و تنبه دادهاند و اکنون پس از پنج واسطه برای شما مطرح میگردد.[۸۹]
ب) تعلیمات میرزا نیز مانند شیخیه و عرفا، جز وحدت وجود و ارزش دادن به کشف و شهود در مقابل تعلیم و تعلم حقیقی، چیز دیگری نمیباشد.
ج) هر دو گروه در مقام ادّعا، به شدت فلسفه و عرفان را نفی میکنند، امّا در مقام اثبات جز مبانی و مطالب عرفا و فلاسفه هیچ چیز دیگری ندارند. (رجوع کنید به مطالبی که از ایشان نقل کردیم).
۱۶) آیا واقعاً شاگرد تربیت کردن فقها، مانند زیر بال و خرقه کشیدن دیگران است؟ و آیا اثر و نتیجه تجلیل از فقه و فقها در برخی اوقات، و کوبیدن ایشان در خلال الفاظ و مباحث و عبارات ردیف شده فوق چه چیزی غیر از این است که مریدان را از روش فقها و تفقّه صحیح در علوم اهل بیت علیهم السلام جدا نماید؟! چنان که متأسفانه این مطلب در روش بسیاری از تابعان ایشان کاملا مشهود است.
۱۷) مگر تفکیکیان هم مانند فلاسفه و عرفا انسان را تجلی و تعیّن ذات خدا میدانند که در برخی مناظرات با بهائیان ـ که عباس افندی را خدا و مظهر و تعیّن و تجلی خدا میدانند ـ برابر شده، و نتوانستهاند بر آنها غالب شوند؟!
البته میرزا مهدی اصفهانی مینویسد:
هذه المخلوقات أسمائه وتعیّناته وصفاته.[۹۰]
این مخلوقات اسما و تعیّنات و صفات اویند.
۱۸) علی رغم تمامی نصوصی که به طور عموم در مورد ارزش ایمان و اخلاص و اعمال نیک وارد شده است، امّا کمال غرور و استدراج و غفلت از شناخت واقعی نفس و تقصیرات آن است که کسی قبل از روز قیامت و روشن شدن نتیجه اعمال، در مورد خود یا دیگری حکم کند که مورد قبول درگاه خداوند تعالی و آستان مقدس امام زمان علیه السلام میباشد.
۱۹) به طور کلی هیچ کس حق ندارد برای افراد غیر معصوم مقاماتی بسازد که اختصاص به معصومین علیهم السلام دارد، و هیچ تفاوتی نمیکند که نام او را قطب بگذارد یا مرشد، یا استاد، یا پیر، یا دارای علم کلی، یا صاحب علم جمعی، یا صاحب نفس و اجازه، یا رکن رابع، یا نماینده واقعی امام زمان، یا انسان کامل، یا دارای چشم برزخی، یا عارف ربانی، یا معلم حق، یا فقیه صوفی، یا مرتاض چنین و چنانی یا…
۲۰) بنابر آنچه در ابتدای کتاب تقریرات ادّعا شده، میرزای اصفهانی مواد علوم و معارف و مشهودات نفسی خود را در عالم تجرید و کشف، از صاحب علم جمعی، آن هم بعد از مرگ وی گرفته است؛ چرا که مرگ وی سالها قبل از حیات میرزا بوده است. در حالی که:
الف) مشهودات کشفی و نفسی، هرگز اعتباری ندارد، و با سایر تخیلات و توهمات و القائات شیاطین هم ارزش است.
ب) در کشف و شهود، هرگز سالک نمیفهمد که القا کننده بر او جن است یا شیطان یا توهم و تخیل احضار روح صاحب علم جمعی یا…، بلکه قطعا اصحاب کشف و شهود و مدعیان احضار ارواح را تسلطی بر ارواح اهل ایمان نبوده، و اسیر اوهام و خیالات خویشند.
ج) میرزای اصفهانی راه علما و فقها و اهل بیت را نپیموده و راهی که رفته همان طریق متصوفه و اصحاب توهمات است. البته بنابر برخی اسناد، برخی مدعیاند که میرزا نیز گرفتار توهمات بوده، و تحت معالجه قرار گرفته است. برخی دیگر از اصحاب میرزا میگویند که میرزا در اواخر عمر متوجه شده که روش او خلاف شرع بوده و از تجرید و انخلاع دست برداشته است.
نظرات آیات و مراجع تقلید در مورد عقاید مکتب تفکیک
برخی از سخنان تفکیکیان که در مورد آنها از آیات و مراجع تقلید دامت برکاتهم استفتا شده است:
۱) هیچ وجودی جز وجود خدا نیست. و خدا از وجود خودش به اشیا میدهد.
۲) خداوند متعال هیچ موجودی جعل نمیکند، و گر نه تحدید ذات خودش لازم میآید.
۳) اشیا تعینات خدایند.
۴) در عالم به هیچ وجه شرک نمیباشد، چرا که وجود نور است، و هیچ وجودی جز وجود خدا نیست، لذا شیطان و شمر هم دارای نور وجود و نور ولایت میباشند.
۵) وجود اشیا به جعل و فعل و تاثیر خداوند نمیباشد. بلکه اشیا، مانند تقوم صفات به موصوفات، به خدا متقومند.
۶) کمالات اشیا (وجود و علم و قدرت آنها) با خدا هم سنخ بوده، و اشراقات ذاتیه او میباشد. و عدم سنخیت بین خالق و مخلوق تنها از جهت تعینات مخلوقات، و لاتعینی خدا میباشد.
۷) جز وجود خدا هیچ وجودی نیست، و ذات خدا به ذات خود ظاهر است، لذا فقط به خودش، و بدون واسطه یافته و شناخته میشود. و استدلال عقلی بر وجود خدا، خدای واقعی را نشان نمیدهد.
هر گونه استدلال و علمی که از راه تصور و تصدیق باشد باطل و ضلالت بوده، و طریقه مجانین است. و باید تنها از راه کشف و شهود و تجرید و جدا شدن از تفکر و تعقل به واقع رسید. (مدارک سخنان فوق را در صفحات قبل آوردهایم).
حضرت آیة الله صافی
دام ظله العالی:
حضرت آیةالله
شاهرودی
دام ظله العالی:
حضرت آیة الله
حکیم دام ظله
العالی:
حضرت آیة الله سیستانی
دام ظله العالی:
حضرت آیة الله سید
صادق روحانی دام
ظله العالی:
حضرت آیة الله
رضوی دام ظله
العالی:
آقای سیدان از حضرت آیت الله وحید دام ظله العالی نقل مینمایند: در جلسهای که بنده در درس میرزا شرکت نموده بودم میرزا در مورد خلقت انوار معصومین علیهم السلام یک حرفی زدند که به نظر بنده اثبات حدوثش از نظر استدلال کار مشکلی بود که بگوییم این انوار حادثند! (فایل صوتی و تصویری موجود است).
|
… نحن نؤکد هنا علی مخالفة هذه الافکار والاعتقادات لرؤیة الاسلام عن التوحید الالهی والمعارف الالهییة، ونعلن براءة الاسلام ومخالفته لهذه الافکار، وکذلک ابناؤه وعلماؤه یتبرئون من هذه الاعتقادات… ونطلب من کل المخلصین من ابناء الاسلام والحوزة العلمیة بالخصوص المناهضة والوقوف امام هذه الانحرافات والبدع العقائدیة التی حاربها ائمة اهل البیت علیهم السلام بکل شدة وحدة، وهکذا علماء الشیعة الابرار. نسأل الله العظمة والعزة للاسلام وحوزته حوزة آل البیت علیهم السلام.
حضرت آیت الله شیخ محمد رضا جعفری، میفرمایند: مکرّرا از مرحوم آیت الله سید محمد روحانی شنیدم که مرحوم کمپانی میفرمودند: میرزا مهدی اصفهانی همان مطالب فلاسفه را به عنوان مطالب مخالف فلسفه تحویل میدهد. (فایل صوتی موجود است). |
نامهای به بزرگترین مروج مکتب تفکیک که تا کنون بدون جواب مانده است:
جناب استاد… وفقه الله تعالی لمرضاته
سلام علیکم
با آرزوی موفقیت برای تمامی دردمندانی که در راه احیای علوم و معارف وحیانی بیدریغ میکوشند، و در مقابل تعلیمات معلمان علوم آسمانی، هرگز اوهام فلاسفه شرق و غرب و قدیم و جدید را بر نمیتابند. در مورد فعالیتها و آثار شما در مورد مکتب تفکیک عرض میشود:
غالب آثار شما در راستای دفاع از معارف مکتب وحی و قرآن و نبوت و وصایت در مقابل افکار و اندیشههای دیگر است. در حالی که فلسفه و عرفان با برچسب و پسوند اسلامی! در این مطلب کلی اصلا با شما اختلاف نظر ندارد، و لذا خود فلاسفه مانند ملاصدرا با صدایی بلندتر از شما فریاد بر آوردهاند که:
تباً لفلسفة تکون قوانینها غیر مطابقة للکتاب والسنّة! (اسفار، ۸/۳۰۳).
نابود باد فلسفهای که مبانیش با قرآن و روایات مطابقت ندارد!
و به همین جهت خودشان غالبا تفسیر قرآن و کتب روایی مینویسند، و شما خودتان هم ملاصدرا را تفکیکی بزرگ!! نام کردهاید! در حالی که بدیهی است شاخصترین نقاط تقابل مکتب وحی با فلسفه و عرفان و اندیشه بشری، همان مقابله معارف مکتب وحی با فلسفه و انظار ملاصدرا و امثال اوست. بنابر این بحث ما با اهل فلسفه و عرفان موجود در این نیست که آیا باید موافق کتاب و سنت مشی کرد یا نه؟! بلکه اختلاف ما و آنها در این است که طرفداران فلسفه مدعیاند آنچه فلسفه و عرفان میگوید همان حقایق موافق با قرآن و روایات است، اما ما باید به ایشان اثبات کنیم که چنین مطلبی ادّعایی دور از واقعیت است.
بدتر از آن این که شما مصداقا هم مدافع مکتب میرزای اصفهانی و اتباع او هستید، در حالی که مکتب میرزا و پیروانش دقیقا همان مذهب فلسفه و عرفان است، و “مکتب تفکیک” یا “مکتب معارف خراسان” که گاهی آن را روش و مذهب فقهای امامیه نیز میشمارند! گرچه به نقد فلسفه و عرفان میپردازد اما در مقام اثبات، غیر از همان مطالب عرفا و فلاسفه هیچ حرف دیگری برای گفتن ندارد. و در مورد وحدت وجود، جبر، تشبیه، سنخیت و عدم سنخیت، رابطه خالق و مخلوق و… دقیقا همان چیزهایی را تحویل میدهد که فلاسفه و عرفا آنها را با همان مبانی، و با عباراتی بسیار گویاتر و فریباتر گفتهاند!
خلاصه سخن اینکه مباحث کبروی و تعریف و تمجید و تقدیس قرآن و حدیث که در نوشتههای شما حرف اول را میزند مورد انکار فلاسفه و عرفا نیست، و مطالب صغروی و مسائل معارفی که در نوشتههای شما مطرح و برگرفته از مکتب تفکیک است همان مطالب نادرست فلسفی و عرفانی است که به عنوان مکتب وحی و قرآن ارائه شده است.
تمامی علما و فقهایی که مطالب “مکتب تفکیک” را از نزدیک دیدهاند به صراحت اعلام کردهاند که حرفهای این مکتب بر خلاف معارف قرآن و مکتب اهل بیت علیهم السلام است که نمونهای از مدارک آن به پیوست ارسال میشود.
و شما نیز اگر خود به طور مستقیم در کتابهای تفکیکیان تأمل مینمودید این امر را مانند روز روشن مییافتید. و البته دفاع و ترویج شما از مصادیقی مانند میرزا مهدی اصفهانی و اتباعش به عنوان شخصیتهای شاخص مکتب قرآن و روایات موجب شده است که طالبان معارف حقیقی و سرخوردگان از فلسفه و عرفان دوباره به ورطه فلسفه و عرفان سقوط کنند، و مطالب مکتب میرزا و اتباعش را به جای معارف اصیل مکتب وحی بپذیرند؛ و متقابلا مدافعان فلسفه و عرفان گردن بر افرازند که مخالفان ما پیوسته وامدار مایند و غیر از حرفهای ما چیزی برای گفتن ندارند!
لذا بر خود فرض و لازم دانستیم که تا فرصتی هست اوج خطر را بیان کنیم که خدای ناخواسته مکتب فلسفه و عرفان تفکیکی، به عنوان معارف مکتب وحی و خلاف فلسفه و عرفان معرفی نگردد.
جناب عالی چنانچه واقعا مدافع مکتب تفکیک هستید ما همانطور که آماده دفاع از مکتب برهان و وحی، و بحث با مدافعان فلسفه و عرفان هستیم، آماده بحث و گفت و گو و مناظره با تمامی مدافعان تفکیک نیز میباشیم، و چنانچه به انحرافات تفکیکیان از مسیر واقعی معارف قرآن و اهل بیت علیهم السلام و مذهب فقها و متکلمین واقفید مناسب است که هر چه زودتر اعلام شود که تأخیر این امر مورد سوء استفاده دیگران واقع نگردد.
برخی مطالب و مدارک ذیل خدمتتان ارسال میشود که به خواست خدای سبحان هر چه زودتر حقیقت مطلب اعلام گردد، و ناخواسته اسباب انحراف و اضلال اهل ایمان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام فراهم نشود.
گروهی از اساتید، مدرسین، طلاب، دانشجویان، دانش آموزان، صاحبان مشاغل آزاد شهرستانهای: تهران، مشهد، قم، اصفهان، شیراز، کرج، بابل، فریدونکنار، کاشان، گناباد، نیشابور، گلپایگان، شهرضا، رشت، شاهرود و…
والسلام علیکم ورحمة الله
فهرست
آیا ذات خداوند تعالی متناهی است یا نامتناهی، یا هیچکدام؟! ۲
فصل اول: وحدت وجود و انکار معنای حقیقی خلقت ۳
فصل دوم و سوم: سوفسطائیگری و کشف و شهود ۱۱
معرفت فطریِ حق یا باطل؟! ۱۵
تفکیکیان، احیاگران وحدت وجود اشراقی ۱۷
سند مکتب میرزا و سایر وحدت وجودیان معاصر (و شناخت صاحب علم جمعی) ۲۱
میرزای اصفهانی و داستان غیر واقعی دیدار امام زمان علیه السلام ۲۳
نظرات آیات و مراجع تقلید در مورد عقاید مکتب تفکیک ۳۳
نامهای به بزرگترین مروج مکتب تفکیک که تا کنون بدون جواب مانده است: ۳۵
[۱] . ن. ک. میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، مقدمه کتاب.
[۲] . شرح الاشارات، ۳/۱۷۶٫
[۳] . طباطبایی، محمد حسین، بدایة الحکمة، ۷۷٫
[۴] . التوحید، ۱۹۳٫
[۵] . نهج البلاغه، خطبه ۱۸۵؛ بحار الانوار، ۴/۲۶۱٫
[۶] . میرزا مهدی اصفهانی، معارف القرآن.
[۷] . میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات.
[۸] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، ۷۵۵٫
[۹] . سبزواری، هادی، شرح الاسماء، ۲۸۳، فروردین ۱۳۷۲٫
[۱۰] . شواهد الربوبیة، تعلیقات، ۵۳۳٫
[۱۱] . مکاتبات عرفانی، چاپ ۱۳۶۱، تعلیقه آشتیانی، ۱۰۲ـ۱۰۳٫
[۱۲] . آملی، حیدر، جامع الأسرار، ۵۲٫
[۱۳] . ن. ک. تهرانی، جواد، عارف و صوفی چه میگویند، ۲۳۸٫
[۱۴] . تهرانی، جواد، عارف و صوفی چه میگویند، ۲۶۸٫
[۱۵] . قزوینی، مجتبی، بیان الفرقان، ۲۶۰٫
[۱۶] . قزوینی، مجتبی، بیان الفرقان، ۱۱۰ ـ ۱۱۲٫
[۱۷] . میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، ۱۱۴٫
[۱۸] . میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، ۱۳۸۷، ۲۸۵٫
[۱۹] . میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، ۶۸٫
[۲۰] . میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، ۶۵٫
[۲۱] . میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، ۶۷ ـ ۶۸٫
[۲۲] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، ۷۸۴٫
[۲۳] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، ۵۶۱٫
[۲۴] . سبزواری، هادی، شرح الاسماء ، ۷۷٫
[۲۵] . میرزا مهدی اصفهانی، معارف القرآن.
[۲۶] . میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، ۱۳۸۷، ۳۵۳٫
[۲۷] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، ۷۶۵٫
[۲۸] . میرزای اصفهانی، ابواب الهدی، ۴۹ ـ ۸۹٫
[۲۹] . میرزای اصفهانی، تقریرات،۷۰٫
[۳۰] . ملکی میانجی، محمد باقر: توحید الإمامیة، ۳۹۹٫
[۳۱] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، ۷۵۵٫
[۳۲] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، ۵۶۱٫
[۳۳] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، دوره دوم، درس دوازدهم.
[۳۴] . میرزا مهدی اصفهانی، معارف القرآن.
[۳۵] . میرزا مهدی اصفهانی، معارف القرآن.
[۳۶] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، دوره دوم، خطی.
[۳۷] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، دوره دوم، خطی.
[۳۸] . معرفت نفس، تحریر یگانه، ۳۵۷ ـ ۳۵۶، ابواب الهدی، ۱۳۸۷، ۱۲۹٫
[۳۹] . معرفت نفس، تحریر یگانه، ۳۵۹ ـ ۳۵۸، ابواب الهدی، ۱۳۸۷، ۱۳۰٫
[۴۰] . معرفت نفس، تحریر یگانه، ۳۶۱ ـ ۳۶۰، ابواب الهدی، ۱۳۸۷، ۱۳۰٫
[۴۱] . میرزا مهدی اصفهانی، انوار الهدایة، ۲۴، ابواب الهدی، ۱۳۸۷، ۱۲۳٫
[۴۲] . معرفت نفس، تحریر یگانه، ۳۳۵ ـ ۳۳۴، ابواب الهدی، ۱۳۸۷ ۱۳۰٫
[۴۳] . میرزا مهدی اصفهانی، انوار الهدایة، ۳۳ ـ ۳۴، ابواب الهدی، ۱۳۸۷، ۱۵۷٫
[۴۴] . میرزا مهدی اصفهانی، معارف القرآن.
[۴۵] . ملاصدرا، اسفار، ۲/۲۶۶٫
[۴۶] . میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، نسخه نجفی، ۶۹٫
[۴۷] . میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، ۱۳۸۷، ۲۹۴٫
[۴۸] . میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، ۶۱٫
[۴۹] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۵۰] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۵۱] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۵۲] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۵۳] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۵۴] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۵۵] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۵۶] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم. همین شعر را در جای دیگر باطل دانستهاند!
[۵۷] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۵۸] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۵۹] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۶۰] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۶۱] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۶۲] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۶۳] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۶۴] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۶۵] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم.
[۶۶] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، نسخه خطی، دوره دوم. اسفار، ۴/۱۸۸،۲۶۳٫
[۶۷] . معارف الهیه، حلبی، محمود، درس چهل و پنجم.
[۶۸] . ملکی، محمد باقر: توحید الإمامیة، ۲۷۶٫
[۶۹] . ملکی میانجی، محمد باقر: توحید الإمامیة، ۱۷۴٫
[۷۰] . بحارالانوار، ۹۰/۹۱، از غیبت نعمانی.
[۷۱] . امین، سید حسن، وحدت وجود در فلسفه و عرفان اسلامی، ۱۱٫
[۷۲] . امین، سید حسن، وحدت وجود در فلسفه و عرفان اسلامی، ۱۱٫
[۷۳] . امین، سید حسن، وحدت وجود در فلسفه و عرفان اسلامی، ۱۱٫
[۷۴] . میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، ۳۹٫
[۷۵] . میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، ۱۳۸۷، ۳۳۷٫
[۷۶] . برنجکار، رضا، معرفت فطری، ۶۸ ـ ۷۵٫
[۷۷] . حسینی تهرانی، محمد حسین، لب اللباب، ۱۵۴٫
[۷۸] . حسینی تهرانی، محمد حسین، لب اللباب، ۱۵۴ ـ ۱۵۸٫
[۷۹] . رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند: انّ ابلیس اتخذ عرشاً فی ما بین السماء والارض واتخذ زبانیة بعدد الملائکة. فاذا دعی رجلاً فاجابه وطّیء عقبه وتخطّت الیه الاقدام ترائی له ابلیس ورفع الیه. (بحار الانوار، ۲۵/۲۸۲)، شیطان دارای تختی است میان آسمان و زمین، و به تعداد ملائکه مأمورانی دارد. هر گاه شخصی را دعوت کند و فرا خواند و او هم اجابت کند و بپذیرد مردم به او روی آورند. در این هنگام شیطان برایش مجسّم و ظاهر خواهد شد و به سوی او بالا برده میشود.
[۸۰] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، درس اول.
[۸۱] . میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، ۶۹٫
[۸۲] . میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات،۱۴٫
[۸۳] . میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات،۲۳٫
[۸۴] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، ۸۰۶٫
[۸۵] . میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، ۶۵٫
[۸۶] . میرزا مهدی اصفهانی، ابواب الهدی، ۶۱٫
[۸۷] . در مکتب عرفا گفته میشود: اصولاً از دید عرفا شناخت واقعی، بدون علم حضوری و لدنی به اصطلاح کشف و شهود… به دست نخواهد آمد… ادراک، یعنی نیل و رسیدن به واقع با برخورد بلاواسطه با عالم و احیاناً احاطه به آن که این امر به نحو علم حضوری و کشف به دست میآید، نه با شبکه الفاظ و مفاهیم به تنهایی. و بدین جهت است که شیخ اشراق تصریح نموده که کسی را که ملکه و قوه تجرد از بدن و خلع بدن را نداشته باشد اصولاً حکیم نمیدانیم: و حرام علی الاجساد المظلمه ان تلج ملکوت السموات… تاریخ ابن خلکان، ج ۳، ص ۲۵۸؛ نیز ر. ک. تلویحات، ۱۱۳٫ (تجلی و ظهور، ۱۴۳).
[۸۸] . عرفان میگوید: لم یکن العلم عندنا من المقولات بالذات، وإنما هو نور ووجود کما عرفه الشیخ الإشراقی: یکون الشیء نورا لنفسه ونورا لغیره. (شرح الاسماء الحسنی، ملا هادی سبزواری، ۶۶).
[۸۹] . حلبی، محمود، معارف الاهیه، ۲۵۷٫
[۹۰] . میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، ۶۸٫
دستهها: دستهبندی نشده | دیدگاهها خاموشنقدی بر فلسفه و عرفان و تفکیک (۲۲ تیر ۱۳۸۹)
نقدی بر
فلسفه و عرفان و تفکیک
بر اساس
مبانی برهانی و وحیانی عموم
فقها و متکلمین و مدافعان عقاید مکتب وحی
(۱)
تذکر: نقد آرای علمی و دینی، وظیفهای الهی بوده و هرگز نباید به عنوان اهانت به دیگران تلقی شود، نیز ارادت برخی از افراد به برخی دیگر نباید مانع نقد و بررسی نظریات ایشان شده، و دفاع از دین فدای دفاع از خدمتگزاران دین گردد.
لطفا با دقت مطالعه، و نظر مخالف یا موافق خود را اعلام نمایید.
انتقادات، سؤالات، پیشنهاد و مناظره:
۰۹۳۷۳۳۱۳۵۱۹
@yahoo.com110RahmaniH
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله والصلاة علی رسول الله وعلی آله آل الله ولعنة الله علی اعدائهم اعداء الله.
دیربازی است که عقایدی مخالف با ضروریات اسلام، اعتقاد گروهی شده؛ و کتابهایی به عنوان اعتقادات اسلامی مورد تدریس و تعلیم و تعلم و صدور مدرک و تدوین پایان نامه و… قرار میگیرد که در گذشته به عنوان فنی از فنون شمرده میشد نه به عنوان اعتقادات اسلامی و معارف الهی و تعالیم مکتب وحی. و امروزه بسیاری افراد پرچمدار عقایدی هستند که خلاف ضروریات اسلام و ادیان است، از جمله:
۱) در ضمن ادعای واهی کثرت معانی وحدت وجود، و نسبت دادن نفهمی به عموم اساطین مخالف آن، معنای توحید الهی به وحدت وجود خالق و مخلوق تحریف و تأویل میشود.
۲) اعتقاد به حدوث عالم انکار شده و اعتقاد به حدوث ذاتی ازلی و قدم عالم جای گزین آن میگردد.
۳) معنای واقعی خلقت، به تطور و تغیر وجود خالق متعال به صورتهای مختلف تأویل میشود.
۴) در ضمن اثبات واجب الوجودی که کل الاشیاء است، در حقیقت وجود باری تعالی انکار میشود.
۵) به توهم کلیت جبر و ضرورت علی و معلولی، اعتقاد به جبر جای گزین اثبات اختیار میگردد.
۶) تحت عنوان حرکت تمام اشیا به سوی کمال و تجرد و فنای فی الله، معاد و وجود حقیقی بهشت و دوزخ انکار میگردد و…
ضروریات و براهین قطعی مکتب وحی ظواهر ظنی دینی! تعریف شده، و برخی اوهام دیگران علوم عقلی دانسته آمده، و بررسی نظریات علمی، اهانت به علمای بزرگوار تلقی میگردد و به توهم دفاع از خدمت گزاران مکتب، با ضروریات و اصول قطعی و برهانی مکتب مخالفت میشود.
اغلب مؤسسات کلامی که در مباحث توحیدی فعالند نیز تنها نام کلام دارند و عملا حقایق اعتقادات کلامی را انکار میکنند چنان که “مکتب تفکیک” هم در این میان تولد نامشروع یافته و به نام دفاع از معارف وحیانی، همان عقاید باطل بیگانه را احیا و ترویج میکند.
بدون شک بحث و مناظره علمی و به نحو احسن، فرمان خداوند متعال، و روش تمامی انبیا و امامان معصوم علیهم السلام است؛ و چنانچه کسی از این سنت الهی روی برگرداند، و خود را اهل فهم دانسته و پیوسته مخالفان خویش را به نادانی و جهالت نسبت دهد، از روش عقلی و اسلامی و منصفانه دوری نموده، به غرور نابجا و خشم خداوند متعال گرفتار است.
قال أبو عبد الله علیه السلام: إیاک أن تنصب رجلا دون الحجة فتصدقه فی کل ما قال. معانی الاخبار، ۱۶۹٫
بپرهیز از این که غیر از حجت خدا کسی را برگزینی، و هر چه را که میگوید تصدیق کنی!
نیز روشن است که ترویج امور اعتقادی حقی شخصی نیست که کسی استبداد رأی اعمال کند، بلکه وظیفه هر مسلمان و انسان متعهد است که از حق دفاع کند، و کسانی که مانع این وظیفه عقلی و الهی شده، یا نسبت به آن بیتفاوت باشند عند الله مسؤول خواهند بود.
لَوْلا یَنْهاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَالاحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الاثْمَ وَأَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما کانُوا یَصْنَعُونَ. (مائده،۶۳) فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ. (مائده،۴۴) وَلَیَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ. (حج، ۴۰).
… ثم أَنْتُمْ أَیُّهَا الْعِصَابَةُ عِصَابَةٌ بِالْعِلْمِ مَشْهُورَةٌ وَبِالْخَیْرِ مَذْکُورَةٌ وَبِالنَّصِیحَةِ مَعْرُوفَةٌ… (بحار الانوار،۹۷/۷۹). قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم: إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِی أُمَّتِی فَلْیُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ یَفْعَلْ فَعَلَیْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ. (کافی، ۱/۵۴).
تذکر: همان طور که روش تمامی نقدهای علمی است در این نوشته نیز تنها محل شاهد مطالب آورده شده، اما در عین حال کاملا دقت شده است که با توجه به قبل و بعد کلام، مراد گویندگان تغییر نکند، و امانت علمی مراعات شود.
برهان، نه فلسفه
هر گاه سخن از اختلاف فقها و متکلمین با فلاسفه، و به تعبیر بهتر دین و فلسفه در میان میآید، مدافعین فلسفه بلا فاصله دامنه سخن را به دفاع از عقل و برهان و اصالت داشتن و راهگشا بودن آن میکشانند! اما آیا واقعا سبب اختلاف مسائل این دو گروه همان ارزش دادن ایشان به عقل و برهان، و نفی ارزش آن از جانب مخالفان ایشان است؟! آیا متکلمین ما که خود غالبا از بزرگترین پیشروان روش عقلانی بودهاند مانند شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی، ابو صلاح حلبی، خواجه نصیر الدین طوسی، علامه حلی و فاضل مقداد و علامه مجلسی رحمهم الله و… در گزینش اعتقادات خود فقط متعبد به ظواهری ظنی و مشکوک بودهاند؟! آن هم مسائل مهمی مانند حدوث یا قدم عالم، ذاتی بودن یا حدوث اراده خداوند متعال، جبر یا اختیار در فعل انسان و خداوند، وحدت وجود و عینیت خدا با همه چیز یا فراتری او از هر شیء، و دیگر مسائلی از این قبیل که همیشه این دو گروه را در دو جبهه کاملا مخالف قرار داده است.
مرحوم شیخ مرتضی انصاری (فرائد الاصول، ۱/۵۷) میفرمایند:
“کلما حصل القطع من دلیل نقلی مثل القطع الحاصل من اجماع جمیع الشرایع علی حدوث العالم زمانا، فلا یجوز ان یحصل القطع علی خلافه من دلیل عقلی مثل استحاله تخلف الاثر عن الموثر ولو حصل منه صورة برهان کانت شبهه فی مقابل البدیهة.”
هر گاه که از دلیل نقلی قطع حاصل شد، مانند قطعی که از اجماع همه شرایع بر حدوث زمانی عالم حاصل شده است، دیگر ممکن نیست که به موجب دلیل عقلی مانند محال بودن تخلف اثر از موثر نیز قطع به خلاف آن حاصل گردد، و اگر هم صورت برهانی از آن حاصل شد، شبههای واهی در مقابل مطلبی بدیهی خواهد بود.
آری مدعا این نیست که چرا فلسفه به عقل و برهان تکیه دارد، و بلکه درست بر خلاف این است وگفته میشود که چرا فلسفه و عرفان مطالب ظنی و وهمی و نادرست را برهان و عقل و استدلال انگاشته و بر دفاع از آن اصرار میورزد؟!
خلاصه کلام این که همان گونه که نادرست است گفته شود معارف بلند دین و وحی قابل دفاع عقلی و برهانی نیست، همان گونه نیز باید دانست که اصالت و ارزش داشتن عقل و برهان، ملازمهای با فلسفی بودن عقاید و معارف دینی و نیز حقانیت مطالب فلسفی ندارد.
تفسیر هستی و رابطه خالق و مخلوق
در مورد رابطه خالق و مخلوق به طور کلی دو دیدگاه وجود دارد:
۱) دیدگاه فیلسوفان و عارفان و تفکیکیان: این دیدگاه بر این پایه استوار است که جز وجود خداوند، هیچ وجودی در کار نیست و خداوند متعال هیچ وجودی خلق نکرده، بلکه جهان هستى و وجود سایر اشیا همان وجود خداوند است که به صورتها و شکلها و تعینهای گوناگون در آمده است و حتی وجود شیطان هم غیر وجود خدا نیست.
۲) عقیده مکتب برهان و وحی: بر خلاف اندیشه بشر ساخته پیشین، در این دیدگاه، جهان هستى، غیر وجود خداوند متعال است. همه اشیا مخلوق و آفریده او میباشند و او همه چیز را پس از نیستی حقیقی (لا من شیء) خلق نموده است. مخلوقات، نه پدید آمده از ذات خداوندند و نه مرتبهها، جلوهها، اجزاء، تعینها، اشکال و صورتهای وجود او.
ما قبل از ورود در بحث، نمونههایی از کلمات فیلسوفان و عارفان وحدت وجودی را میآوریم. سپس به ارزیابی عقیده ایشان میپردازیم.
نمونههایی از سخنان فلاسفه و عرفا:
(إن الحق المنزه هو الخلق المشبه: همانا خداوندِ منزه، همان خلق دارای همانند است!) “وحدت از دیدگاه عارف و حکیم” حسن زاده، حسن ۷۶، به نقل از ابن عربی، فصوص الحکم، ۳۰ ، ۷۸٫
(سبحان من أظهر الاشیاء وهو عینها: منزه آنکه اشیا را ظاهر کرد، و خود عین آنها است). “فتوحات” ابنعربی ۲ / ۴۵۹٫
(او به صورت خلق خود میباشد، بلکه عین هویت و حقیقت خلق خود است). “فصوص الحکم” ابنعربی فص شعیبی: ۲۸۶٫
(إنها [الذات الالهیة] هی الظاهرة بصورة الحمار والحیوان: تحقیقا آن [ذات الهی] به صورت الاغ و حیوان ظاهر است!). شرح قیصری بر فصوص الحکم، ۲۵۲٫
(هنگامی که ما خداوند را شهود میکنیم خودمان را شهود کردهایم، زیرا ذات ما عین ذات اوست، هیچ مغایرتی بین آن دو وجود ندارد جز اینکه ما متعیّنیم و او مطلق…؛ و هنگامی که او ما را شهود میکند، ذات خودش را ـ که تعیّن یافته و به صورت ما درآمده و ظهور کرده است ـ مشاهده میکند). شرح فصوص الحکم، ۳۸۹٫
(إن العارف من یری الحق فی کل شیء بل یراه عین کل شیء.
عارف کسی است که حق را در همه چیز ببیند؛ بلکه عارف او را عین هر چیز میبیند). فصوص الحکم، ابنعربی، ۱۹۲، (خ ، عین) شرح قیصری، ۹۶٫
|
آنان که طـلـبکار خدایــید خـــدایید |
بیـرون ز شما نیست شمـایـید شمایید |
|
ذاتید و صفاتید و گهی عرش و گهی فرش |
در عین بقایید و منزه ز فنایید (مولوی) |
(معیّت حق سبحانه با بنده نه چون معیّت جسم است با جسم، بلکه چون معیّت آب است با یخ، و خشت با خاک). روجی، شمس الدین محمد: مجله معارف، ش ۴۴٫
(من نگفتم: “این سگ خداست”. من گفتم: “غیر از خدا چیزی نیست”… وجود بالاصالة و حقیقة الوجود در جمیع عوالم… اوست تبارک و تعالی!) روح مجرد، حسینی تهرانی، ۵۱۵٫
(همه عالم خودِ اوست و همه با وی قائمند… و او را در هر جا به نوعی تجلی و ظهور است). شرح گلشن راز لاهیجی،۱۵۸٫
(واجب الوجود کل الاشیاء، لا یخرج عنه شیء من الاشیاء: واجب الوجود همه چیزهاست، هیچ چیز از او بیرون نیست). ملاصدرا، اسفار، ۲ / ۳۶۸٫
(غیر متناهی که صمد حق است به حیث که لا یخلو منه شیء ولا یشذّ منه مثقال عشر عشر أعشار ذرة…) “انه الحق” حسن زاده، حسن ۴۶ سال ۱۳۷۳٫
(رجعت العلیة والافاضة إلی تطور المبدأ الاول بأطواره):
(معنای علیت و افاضه خداوند به این باز میگردد که خودِ او به صورتهای مختلف و گوناگون درمیآید). مشاعر، ملاصدرا، ۵۴٫
(کل ما عداه فهو فیضه، فلا یکون أمرا مبائنا عنه):
(هر چه غیر خدا باشد رشحه ذات اوست پس جدا از او نمیباشد). جوادی آملی، عبد الله: علی بن موسی الرضا والفلسفة الالهیة، ۳۹ فروردین ۱۳۷۴٫
(إن غیر المتناهی قد ملا الوجود کله… فأین المجال لفرض غیره):
(همانا نامتناهی تمام وجود را پر کرده است، پس چگونه جایی برای فرض غیر او خواهد ماند؟) جوادی آملی، عبد الله: علی بن موسی الرضا والفلسفة الالهیة، ۳۶ فروردین ۱۳۷۴٫
|
من و ما و تو و او هست یک چیز |
کـه در وحدت نبـاشـد هیـچ تمییــز (شبستری). |
|
والربط فی مرحلة الشهود |
عین ظهور واجب الوجود (کمپانی). |
(چون به دقت بنگری آن چه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان برای سرگرمی است!) حسن زاده آملی، حسن، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ۱۰۷٫
)الحق هو المشهود، والخلق موهوم). شرح فصوص الحکم، ۷۱۵:
(آن چه دیده میشود همان حق است، و خلق وهم و خیال میباشد(.
(تعیّن بر دو وجه متصور است یا بر سبیل تقابل، و یا بر سبیل احاطه که از آن تعبیر به احاطه شمولی نیز میکنند، و امرِ امتیاز از این دو وجه بدر نیست… تعیّن واجب تعالی از قبیل قسم دوم است زیرا که در مقابل او چیزی نیست، و او در مقابل چیزی نیست تا تمیّز تقابلی داشته باشد… خلاصه مطلب این که… تعیّن و تمیّز متمیّز محیط و شامل به مادونش، چون تمیّز کل از آن حیث است که کل است… و نسبت حقیقة الحقایق با ماسوای مفروض چنین است). “وحدت از دیدگاه عارف و حکیم”، حسن زاده، حسن.
(تمثیلی که به عنوان تقریب در تشکیک اهل تحقیق توان گفت آب دریا و شکنهای اوست که شکنها [امواج] مظاهر آبند و جز آب نیستند و تفاوت در عظم و صغر امواج است). حسن زاده، حسن رساله “انه الحق”، ۵۰ سال ۱۳۷۳٫
(هر یک از ممکنات، مظهر یک اسم از اسمای حقند، هر چند گفتن و شنیدن این سخن دشوار است ولی حقیقت این است که شیطان هم مظهر اسم “یا مضلّ” است!) “انه الحق”، حسن زاده، حسن ۶۸، به نقل از رساله شعرانی.
(هر آنچه موجود است از آن جهت که موجود است چیزی جز ذات حق نیست، و اصلا چیزی جز ذات خداوند و تجلیات او در پهنه هستی موجود نیست). برهانهای صدیقین، عشاقی، حسین، ۲٫
(باید همه حقائق به ظاهر موجود را جلوههائی از آن وجود یکتا دانست که در لباس مخلوقات و در قالب معین و محدود به جلوهگری میپردازد.) برهانهای صدیقین، عشاقی، حسین ۲۲۳٫
(مراد ما از وحدت وجود، عینیت وجود زمین و وجود آسمان با وجود حق متعال است). شرح نهایة الحکمة، آملی، صمدی، داوود، ۱۱۵٫
خلاصه مدعای وحدت وجودیان این است که:
تفاوت وجود آفریدگار عالمیان با آفریدههای او مانند تفاوت اجزای یک شیء با کل آن، و مانند نسبت بین کل دریا با تک تک امواج آن است. بنابر این حقیقت وجود خالق چیزی جز وجودِ کل اشیا و خصوصیات آنها نبوده، و تفاوت آن دو تنها از جهت اطلاق و تقیید است!
نقد و اشکال
۱) تمامی ما سوی الله موجوداتی هستند که خداوند متعال آنها را بدون سابقه وجودیشان (لا من شیء) آفریده است، و سخیف ترین عقیده این است که کسی بگوید خداوند به صورت اشیا در آمده و جز او و تجلیات و صورتهای وجود او چیز دیگری در کار نیست! امام رضا علیه السلام فرمودند:
ویحک، کیف تجترئ أن تصف ربک بالتغیر من حال إلى حال وأنه یجری علیه ما یجری على المخلوقین؟! الاحتجاج، ۲/۴۰۷؛ کافی، ۱/۱۳۰، بحار الانوار، ۱۰ / ۳۴۷٫
واى بر تو، آیا چگونه جسارت مىورزى که پروردگار خود را موصوف به تغیر از حالى به حال دیگر بدانى، و آنچه را که بر مخلوقات بار مىشود بر او بار کنى؟!
۲) بر اساس عقیده وحدت وجود لازم میآید که خداوند متعال دارای زمان، مکان، حرکت، سکون، انتقال، تغیر، دگرگونی، حدوث، زوال، جسمیت، صورت و شکل باشد، و چنین عقیدهای بر خلاف براهین مسلم و نصوص قطعی، بلکه خلاف ضرورت دین میباشد.
۳) عقیده فوق مستلزم نفی خالقیت خداوند متعال، و نفی مخلوقیت و حدوث حقیقی عالم و بر خلاف ضرورت عقل و وحی است.
۴) عقیده فوق مساوی با انکار وجود خدا، و منحصر نمودن وجود به عالم متغیر است.
۵) عقیده فوق مستلزم بطلان شریعت، عبث بودن ارسال رسل، نصب امام و بطلان معاد است.
۶) تمامی بزرگان مکتب که در مقام فتوی و اظهار نظر در باره یکی بودنِ خالق و خلق برآمدهاند، این عقیده را باطل دانستهاند.
۷). اساس نظریه وحدت وجود این توهم باطل است که برخی خداوند متعال را “نامتناهی” پنداشتهاند در حالی که بدیهی است تناهی و عدم تناهی از اعراض است. عرض هم از خواص جسم میباشد، و خداوند متعال نه جسم است و نه عرض و هرگز به نامتناهی بودن که از خواص اجسام است متصف نمیگردد. لذا کسی که خداوند را متناهی یا نامتناهی بداند، او را جسم دانسته است، اگر چه خودش هم متوجه نباشد. خود فلاسفه هم صریحا معترفند که متناهی بودن و نامتناهی بودن از خواص کمیت است. چنانکه مینویسند:
النهایة واللانهایة من الاعراض الذاتیة التی تلحق الکم. (شرح الاشارات، ۳ / ۱۷۶).
تناهی و عدم تناهی از اعراض ذاتیای هستند که به کمیت و مقدار ملحق میشوند.
الکم عرض… ویختص الکم بخواص… الخامسة النهایة واللا نهایة. (بدایة الحکمة، ۷۷).
کم عرض است… و خواص و ویژگیهایی دارد که… پنجمین آن خواص، متناهی بودن و نامتناهی بودن است.
بنابر این “تناهی و عدم تناهی” از ویژگیهای اشیای دارای اجزا، و امتداد، و حادث، و ممکن، و مخلوق است، لذا به چیزی که اصلاً جزء و کل و امتداد وجود ندارد نه متناهی گفته میشود و نه نامتناهی. به عبارت دیگر “تناهی و عدم تناهی” دو معنای نقیض هم نیستند که از بودن یا نبودن هر دو محال لازم آید، بلکه مانند “ملکه و عدم” تنها و تنها از صفات اشیای متجزی و مخلوق میباشند، و خداوند تعالی که خالق تمامی اشیای دارای مقدار و اجزا و کوچک و بزرگ است ذاتاً مباین با همه آنها میباشد. لذا خالق تعالی نه کوچک است و نه بزرگ، و نه متناهی و نه نامتناهی.
نیز بر خلاف توهم برخی افراد، هیچ روایتی وارد نشده است که دلالت بر نامتناهی بودن ذات خدا داشته باشد، بلکه روایات بر این دلالت دارد که خداوند متناهی نیست، و با توجه به توضیحی که دادیم البته نامتناهی هم نخواهد بود. امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند:
لیس بذی کبر امتدت به النهایات فکبرته تجسیما، ولا بذی عظم تناهت به الغایات فعظمته تجسیدا، بل کبر شأنا وعظم سلطانا. نهج البلاغه، خطبه ۱۸۵، بحار الانوار، ۴/۲۶۱٫
بزرگی او اینگونه نیست که جوانب مختلف، وجودِ او را به اطراف کشانده باشند که درنتیجه از او جسمی بزرگ ساخته باشند! و عظمت او چنان نیست که همه اطراف به او پایان یافته باشند که از او جسدی بزرگ ساخته باشند! بلکه او دارای بزرگی شأن و عظمت سلطنت است.
امام جواد علیه السلام میفرمایند: همانا جز خداوند یگانه همه چیز دارای اجزا است، و خداوند یکتا نه دارای اجزا، و نه قابل فرض پذیرش کمی و زیادی میباشد. هر چیزی که دارای اجزا بوده، یا قابل تصور به پذیرش کمی و زیادی باشد مخلوق است و دلالت بر این میکند که او را خالقی میباشد. التوحید، ۱۹۳؛ کافی، ۱ / ۱۱۶٫
امام صادق علیه السلام میفرمایند: همانا خداوند تعالی جدا از خلقش، و خلقش جدا از او میباشند، و هر چیزی که نام شیء بر آن توان نهاد مخلوق است مگر خداوند عز و جل. و خداوند آفریننده همه چیز است، بس والاست آنکه هیچ چیز مانند او نیست. کافی، ۱ / ۸۳٫
عرفانهای نو ظهور و نو معنویت گرایان!
هیچ تفاوتی بین عرفانهای نوظهور و باستانی و شرقی و غربی و یونانی و هندی و مصری و اروپایی و مسیحی و یهودی و سرخپوستی و اسلامی و سنی و شیعی جز در مقام ادعای واهی و توخالی و ظاهری وجود ندارد، چرا که نو معنویتگراها نیز میگویند:
(خداوند، از شدت حضور ، پنهان است… او در بیرون ماست، او در درون ماست، او از بس که هست، و همه جا و همه چیز را از خود سرشار کرده است، دیده نمیشود! ماهی شیدا، در دریا، به دنبال آب میگردد. ماهی از آب است. و در آب میرود و در آب میخوابد. بدیهی است که ماهی، بدین گونه، در طلب بی پایان آب بماند! … منزل ما، سفر بی پایان دیدار سیمرغ است… خدا با ماست. خدا در ماست!!) مسیحا برزگر.
“اوشو” میگوید:
(خدا جدا از شما نیست خدا نهایت هستی شماست… مثل یک رقاص که از رقصش جدا نیست). آفتاب و سایهها؛ محمد تقی فعالی، ۱۴۰؛ از اوشو، راز بزرگ،۱۴۷،۱۵۷٫
و میگوید:
(خداوند در همه جا هست پس چگونه میتواند در آن بتها نباشد. پس او در یک بت سنگی نیز هست. اگر او در یک قطعه سنگ معمولی وجود دارد، چرا در یک سنگ کنده کاری شده نباشد؟) آفتاب و سایهها؛ فعالی، ۱۴۲، از: اوشو،راز.
دیگری از رهبران عرفانهای نو ظهور میگوید:
(جهان هستی همانند عکسی از روی اوست که در آیینه هستی انعکاس یافته است و آنچه را که مشاهده میکنیم، تجلی الهی محسوب شده، هر کجا را که نگاه کنیم پرتو روی اوست… فقط یک حقیقت مطلق وجود دارد و غیر از آن همه چیز مجازی است… عرفا نیز به مجاز بودن عالم هستی وقوف کامل داشتهاند… مولانا صحبت از آن دارد که عوامل مجازی خود را به ما تحمیل نموده و به شکل “هست” ظاهر شده و جای هست حقیقی را گرفته…
|
غیر خدا، در دو جهان هیچ نیست |
هیچ نگو غـــیر، که آن هیچ نیست |
سایر عرفای ایران نیز ،همگی این نظر را داشتهاند؛ برای مثال شاه نعمت الله ولی، تعریفی از عالم ارایه داده و آن را در واقع نقش و خیالی خوانده و تاکید دارد که معنی اصلی این قضیه را محققان میدانند زیرا افراد معمولی این گفتهها را صرفاً به این معنی دانستهاند که دنیا ارزشی ندارد و زود گذر است و نباید به آن دل بست.
|
نقش و خیالی است، که عالم خوانند |
معنی سخن ، محققان میدانند (نعمت الله ولی) |
… شیخ محمود شبستری نیز به روشنی به “وهم” بودن آنچه که با آن سر و کار داریم، اشاره دارد… عرفای ما همگی به صراحت عنوان میکنند که آنچه را میبینیم، خواب و خیال است و ما در واقع مانند کسی هستیم که در خواب به سر میبرد…
مهمترین اصل عرفانی در هند که اوپنیشادها منادی آن است، اصالت وحدت یا مونیسم است. کل اشیاء، چه مادی و چه غیر مادی ، در دریای حقیقت و وحدت مستغرقند. عالَم وحدت فوق عالَم محسوسات است و در منتهای عالَم ماده قرار دارد و ذاتا قائم به نفس است و از آن معمولا به “برهمن” تعبیر میشود. غیر از آن هر چه هست وهم و خیالی بیش نیست که به آن “مایا” گفته میشود). آفتاب و سایه ها؛ فعالی، ۳۰٫
برخی افراد از حقیقت مبانی عرفانی و فلسفی اطلاعی ندارند و باورشان هم نمیشود که عرفا و فلاسفه چنین حرفهای عجیب و غریبی زده باشند با ناباوری تمام بر اساس ذهنیات خود به دفاع از آنان میپردازند، و بر اساس حسن ظنی که به اولیای خود دارند عرفان سنتی را پذیرفته ولی عرفانهای نوظهور را رد میکنند. در حالی که اگر بدون تعصب و با پرهیز از جانب داریهای نابجا و گمراه کننده تأمل میکردند به روشنی میدیدند که هیچ تفاوتی بین آن دو وجود ندارد.
کشف و شهود عرفا و خود باختگی دیگران
از آنجا که ادعاهای عارف نامان وحدت وجودی، با مقتضای عقل و برهان موافق نمیباشد پیوسته به مذمت عقل و استدلال پرداخته، و ادعاهای خویش را به کشف و شهود مستند میسازند. ابن عربی در ابتدای کتاب “فصوص الحکم”، (صفحه ۴۷ ـ ۴۸) میگوید:
رسول خدا صلی اللّه علیه [وآله] وسلم را در اواخر محرم در خواب دیدم… در دست آن حضرت صلی اللّه علیه [وآله] وسلم کتابی بود، به من گفت: “این کتاب فصوص الحکم است”، آن را بگیر و برای مردمان ببر تا از آن بهرهور شوند… پس… همانطور که رسول خدا صلی اللّه علیه [وآله] وسلم برایم بیان داشت، بر ابراز این کتاب بدون کم و زیاد[!] همت گماشتم. اینک جز آنچه را که به من القا میکند القا نمیکنم، و در این نوشته جز آنچه را که بر من نازل میشود نازل نمیدارم [!]، من پیغمبر نیستم ولی وارث و کشتکننده برای آخرت خویش میباشم. پس از خدا بشنوید… و چون آنچه را گفتم شنیدید پس آن را حفظ کنید… و بعد از آن بر دیگران منت بگذارید و ایشان را از آن محروم نکنید. این رحمتی است که شما را دریافته است پس به آن تن دردهید.
کیست که بپرسد: اگر او واقعا خود را مأمور عالم غیب میداند و معتقد است تنها چیزهایی را که از طرف خداوند! بر وی نازل! شده، برای دیگران آورده است، و دیگران باید آنها را با منت! بپذیرند، دیگر این مطلب با ادعای پیامبری چه تفاوتی دارد؟! و آیا تنها برای ساکت کردن معترضان نیست که میگوید: من پیغمبر نیستم؟! عجیبتر اینکه آن دیگران هم، حرفهایی را که حتی از پیامبران نمیتوان پذیرفت از او میپذیرند!!
فلسفه خوانان نیز غالبا از این نکته غافلند که اولیای فلسفه و عرفان هر گاه در اقامه دلیل برای اثبات مدعای خویش عاجز و درمانده میشوند با همین ادعاهای بزرگ اذهان مخاطبان را آن چنان به تصرف درمیآورند که دیگر ایشان هرگز حتی سؤال نمیکنند: اگر این سخنان، الهاماتِ عرشی و تأییدات ربانی است چرا خود ایشان عین همین ادعاها را از سایر مدعیان کشف و شهود و اشراق نمیپذیرند، و به نقد و ابطال اشراقات و الهامات ادعایی همدیگر میپردازند؟!
کاملا روشن است که این ادعاها هیچ اساسی ندارد لذا چنانکه گفتیم خود این مدعیان، چنین سخنانی را از یکدیگر نمیپذیرند، و افکار و ادعاها و نوشتههای همدیگر را نقد و ابطال میکنند. ولی برخی دیگر این ادعاها را باور کرده، بدون اینکه ذرهای قابلیت دفاع عقلانی در اندیشههای فیلسوفان و عارفان بیابند، سخنانی را که ایشان به نفع خودشان گفتهاند پذیرفته، و نخبگان عرصه علم و تحقیق و برهان و استدلال و عقلانیت، عالمان فهیم و بیدار بزرگ را به نفهمی و جهالت نسبت میدهند!
برخی خیال میکنند که اگر مکاشفات، موافق با عقل و وحی باشد الهی میباشد در حالی که این مطلب نیز باطل است، زیرا گاهی شیطان مکاشفاتی موافق با عقل و وحی ارائه میدهد تا افراد را به سوی خود بکشاند، و درآینده از آنان برای مقاصد انحرافی خود استفاده کند. بنا بر این جز مکتب عقل و وحی و شریعت الهی، هیچ راه دیگری کمترین ارزش و اعتباری ندارد.
اهل عرفان با تغییر دادن اسامی و دگرگون کردن تعبیرات، برای اولیای خود نبوتی به نام “نبوت مقامی” و “نبوت عامه” ساختهاند و میگویند:
“نبوت مقامی” را در اصطلاح خاصه اعنی اهل ولایت، “نبوت عامه” میگویند، و گاهی به “نبوت تعریف” در مقابل “نبوت تشریع” نیز تعبیر میکنند… در “نبوت عامه” انباء و اخبار معارف الهیه است، یعنی ولی در مقام فنای فی اللّه بر حقائق و معارف الهیه اطلاع مییابد، و چون از آن گلشن راز باز آمد، از آن حقائق انباء یعنی اخبار میکند و اطلاع میدهد. چون این معنی برای اولیاء است و اختصاص به نبی و رسول تشریعی ندارد، در لسان اهل ولایت به “نبوت عامه” و دیگر اسمای یاد شده تعبیر میگردد. “نور علی نور …” حسن زاده، حسن ۹۶، ۱۳۷۶ ش.
|
پس به هر دوری ولــیی قائم است پس امام حی قائـم آن ولــی است |
تا قیـامـت آزمایــش دائــم اسـت خواه از نسل عمر خواه از علی است (مولوی) |
|
|
آنان که طـلبکار خدایــید خــدایید اسمیـد و حروفید و کـلامید و کـتابید |
بیـرون ز شما نیسـت شمایــید شمایید جـبریل امینید و رسولان سمایید(مولوی) |
|
گفتنی است که غالب ادعاهای ایشان با ضرورت عقل و وحی نیز مخالف است مثلا “ابنعربی” بر این پندار است که:
(شخص او دارای مقام “ختم ولایت” بوده، از تمامی انبیا و اولیا بالاتر میباشد!) شرح قیصری، ۱۰۸ ـ ۱۱۲؛ شرح خواجه محمد پارسا، ۷۵ ـ ۸۱٫
(و آنچه را که خاتم انبیا صلی الله علیه وآله وسلم و سایر پیامبران به واسطه ملک از خداوند دریافت داشتهاند، او بدون واسطه از خداوند استفاده نموده است!). فصوص الحکم، فص شیثی، ۱۱۱، طبع بیدار.
(ابوبکر، عمر و عثمان و عمر ابن عبد العزیز و متوکل دارای مقام خلافت ظاهری و باطنی بودهاند!) فتوحات، ۲ / ۶٫
(در شهود وی، مقام ابوبکر و عمر و عثمان از امیر المؤمنین علیه السلام برتر بوده است!!) فتوحات مکیه، ۳٫
(پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم احدی را به عنوان خلیفه خود تعیین نفرموده است!) فصوص الحکم، ۱۶۳٫
(حضرت ابوطالب علیه السلام کافر از دنیا رفته است!) فصوص الحکم، ۱۳۰، فتوحات، ۳/۵۳۲٫
(شیعیان اهلبیت علیهم السلام گمراه و گمراه کننده و گول خورده شیطان بوده، و دشمنی ایشان با دشمنان اهل بیت علیهم السلام از خدعههای شیطان در مورد ایشان میباشد). فتوحات، ۱/۲۸۲؛ ۴/۲۸۰٫
(در کشف و شهود، حقیقت شیعیان مانند سگ و خوک دیده میشود!) فتوحات مکیه، ۲/ ۸؛ ۱۱/۲۸۷٫
(حق را دو بار در خواب دیدم که به من میگفت: بندگان مرا به سوی خیر راه بنمای!!) فتوحات مکیة، ۱ / ۳۳۴، سطر ۱۹٫
بزرگ صوفیان و عارفان”غزالی” هم مدعی است که خدا را در خواب دیده است و برای اینکه یقین کند آیا واقعا خدا را دیده است یا شیطان را، از خود او پرسیده است که: آیا تو شیطان هستی که با من سخن میگویی؟ ولی آن کس گفته است: نه، من خدایم؛ و او از همین جا فهمیده است که واقعا خدا را در خواب دیده است نه شیطان را!! رجوع کنید به الغدیر،۱۱/۱۵۹٫
به راستی آیا این همه تناقضات روشن و مغالطات آشکار که در سخنان معتقدین به وحدت خالق و مخلوق و مدعیان کشف و شهود موجود است، و این همه نقد و اشکالهایی که ایشان بر یکدیگر دارند، گویای این است که ـ پناه بر خدا ـ خداوند و مأموران عالم غیب بر خطا و اشتباه و دارای عقاید متناقض و گوناگون!! میباشند، یا اینکه نشانگر این است که الهامگران به ایشان کسانی دیگرند، و این اسیران گرداب تفکر در امر شناخت ذاتِ غیر قابل شناخت خداوند، دستخوش امواج خیالات خویش و وساوس آن موجوداتِ ناشناخته و مرموز میباشند. قرآن میفرماید:
وَإِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ. انعام، ۱۲۱٫
هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطِینُ تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفّاکٍ أَثِیمٍ. شعرا، ۲۲۱-۲۲۲٫
امام صادق علیه السلام در باره فردی که مدعی ارتباط با عالم غیب[۱] بوده است فرمودند:
إن رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله قال: إن إبلیس اتخذ عرشا فی ما بین السماء والارض، واتخذ زبانیة بعدد الملائکة. فإذا دعا رجلا فأجابه وطئ عقبه وتخطت إلیه الاقدام ترائی له إبلیس ورفع إلیه. (اختیار معرفة الرجال، ۳۰۳، بحار الانوار، ۲۵ / ۲۸۲).
رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: همانا شیطان در بین زمین و آسمان تخت سلطنتی برنهاده و به عدد ملائکه یارانی برگزیده است، پس چون کسی را به سوی خویش دعوت کند و آن کس او را پاسخ گفته و مردمان پیرو او گردند، بر او تجلی میکند و او را به سوی عرشِ خویش بالا میبرد.
امام باقر علیه السلام می فرمایند: لیس من یوم ولا لیلة إلا وجمیع الجن والشیطان تزور أئمة الضلال… فأتوه بالافک والکذب حتی یصبح فیقول: رأیت کذا وکذا. بحار الانوار، ۲۵ / ۸۲؛ ۶۰ / ۱۸۴، از کافی.
هیچ شب و روزی نیست مگر اینکه تمامی جنیان و شیاطین، امامان گمراهی و ضلالت را دیدار کرده… برای ایشان سخنان ناروا و دروغ میآورند. لذا آن امام ضلالت هر روز میگوید که چنین و چنان شهود کردهام.
پیداست که هرگز خضوع و خشوع و عبادت و اشک و آه و گریه و… دلیل بر حقانیت کسی نیست و باید در این مورد عقاید اشخاص را مورد ملاحظه قرار داد که آیا موافق مذهب حق و عدل میباشد یا نه. امام کاظم علیه السلام میفرمایند: رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند:
من عمل فی بدعة خلاه الشیطان والعبادة وألقی علیه الخشوع والبکاء.
هر کس عملش بر اساس بدعت باشد شیطان مانع عبادت او نشده، او را به خشوع و گریه وا میدارد. بحار الانوار، ۶۹ / ۲۱۶، از نوادر راوندی قده .
ارزش کشف و شهودهای عارفنامان
در جوامع مختلف انسانی ـ چه اهل دین و ایمان باشند، و چه اهل شرک و الحاد و بیدینی ـ افرادی پیدا میشوند که به انجام کارهای خارقالعاده شناخته شدهاند، و با به چنگ آوردن نیروهایی در رابطه با شیاطین و جنیان به اظهار قدرت یا گرهگشایی از مشکلات دیگران میپردازند. این افراد خطرناک، در نهان ولایت شیاطین را پذیرفته و به کمک ایشان اموری را که در نظر سادهلوحان اموری الهی مینماید انجام میدهند.
از آنجا که این گروه در جوامع مسلمانان و پیروان ادیان نمیتوانند بهطور صریح دیگران را به سوی شیاطین دعوت کرده، و از ایشان پیمان بر ولایت آنها بگیرند، به طور سربسته به ایشان میگویند: “این دعا یا این عمل را باید با اجازه من یا با اجازه فلان شیخ و پیر و مراد انجام دهی و گرنه این دعا و عمل را اثری نیست!” مریدان سادهلوح هم نادانسته ولایت ایشان را تحت این عنوان مجمل میپذیرند، و اثرات گرهگشایی و کمکرسانی آن موجودات مرموز را به حساب خداوند و کارگزاران الهی عالم غیب میگذارند!
هر انسان عاقلی با اندک تأملی میفهمد که دعا و مسئلت از درگاه الهی منوط به اجازه و اذن هیچ شیخ و پیر و مرادی نبوده، و انجام این اعمال هرگز نشانه ارتباط با خدا و دین و مذهب و اعتقادات صحیح نبوده، و آنها را هر بیدین، یا مشرکی هم انجام میدهد و تنها شرط اساسی آن اتصال با نیروهای پنهان از چشم مریدان است، و هیچ تفاوتی نمیکند که آن نیروها شیاطین باشند یا جنیان یا چیز دیگر.[۲]
فلسفه و عرفان و مسأله جبر
قانون جبر علی و معلولی (یعنی پیدا شدن هر امر حادثی به دنبال علل و عواملی ضرورت بخش) یکی از اصول و قواعد مسلم فلسفی است.
بدیهی است با اعتقاد به چنین اصلی باید به طور قطعی پذیرفت که هیچ فاعلی در فعل خویش دارای اختیار نبوده و تمامی امور به نحو جبر و ضرورت تحقق مییابد. فلسفه میگوید:
(الشیء ما لم یجب لم یوجد). اسفار، ۳/۲۸۰، ۱۳۶۸ ش؛ بدایة الحکمة، ۴۷؛ نهایة، ۵۸٫
(همه چیز [حتی فعل و اختیار انسان] به نحو ضرورت و وجوب تحقق مییابد).
(ما من شیء ممکن موجود سوی الواجب بالذات حتی الافعال الاختیاریه، إلا وهو فعل الواجب بالذات، معلول له بلا واسطة أو بواسطة أو وسائط):
(غیر از واجب بالذات، همه ممکنات حتی افعال اختیاری، فعل خداوند است که بدون واسطه یا با واسطه از آن او میباشد). طباطبایی، محمد حسین: نهایة الحکمة، ۳۰۱٫
(قد عرفت أن الفاعلیة طولیة وللفعل انتساب إلی الواجب بالفعل بمعنی الایجاد وإلی الانسان المختار بمعنی قیام العرض بموضوعه):
(قبلا دانستی که فاعلیت طولی بوده و فعل دارای انتسابی فعلی به معنای ایجاد به خداوند است، و دارای انتسابی به معنای قیام عرض به موضوعش نسبت به انسان مختار میباشد). طباطبایی، محمد حسین: نهایة الحکمة، ۳۰۳٫
|
بارها گفتــهام و بار دگــر میگــویم در پس آینه طوطی صفـتم داشتــهاند من اگر خارم اگر گل چمنآرایی هست |
که من دل شده این ره نه به خود میپویم آنچــه استـاد ازل گفــت بگو میگویم که از آن دست که میپـروردم مـیرویم (حافظ) |
در کتاب “الهی نامه” نیز آمده است:
(جز این نمیشد، با که درآویزیم؟) حسنزاده آملی، حسن: الهی نامه.
در این زمینه عرفان پا را فراتر گذاشته و میگوید جز ذات خداوند هیچ موجود دیگری وجود ندارد که سخن از جبر و اختیار آن در میان آید!
|
کدامـین اختیار ای مرد جاهل |
کسی را کاو بود بالذات باطل |
|
چو بود توست یکسر همچو نابود |
نگویی اختیارت از کجا بود |
|
هر آن کس را که مذهب غیر جبر است |
نبی فرمود کاو مانند گبر است |
|
چنان کان گبر یزدان و اهرمن گفت |
خود آن نادان احمق ما و من گفت |
|
مقدر گشته پیش از جان و از تن |
برای هر یکی کاری معین |
|
چه بود اندر ازل ای مرد نااهل |
که این یک شد محمد وان ابوجهل |
|
کرامت آدمی را زاضطرار است |
نه آن کاو را نصیبی ز اختیار است (شبستری) |
پیر قونیه مولوی هم مطابق با مکتب سایر جبری مسلکان سنی و هم مذهب خویش، “ابنملجم”، شکافنده شریانهای مقدس خون خدا را، آلت حق میشمارد! و بزرگ جنایت او را ـ که روی تاریخ بشریت را سیاه کرده است ـ غیر قابل طعن و ملامت میداند!! و به هواداری از خوارج و نواصب[۳] از زبان امیر عالم وجود، خطاب به “ابنملجم” میسراید:
|
من همی گویم بر او جف القلم |
زاین قلم بس سرنگون گردد علم |
|
هیچ بغضی نیست در جانم ز تو |
زانک این را من نمیدانم ز تو |
|
آلت حقی تو، فاعل دست حق |
کی زنم بر آلتِ حق طعن و دق |
|
لیک بیغم شو شفیع تو منم |
خواجه روحم نه مملوک تنم |
همو در دفاع از مکتب اهل جبر، و مخالفان خاندان عصمت میگوید:
|
خلق حق افعال ما را موجد است |
فعل ما آثار خلق ایزد است |
||
|
مثنوی، تصحیح: استعلامی، محمد، دفتر یکم، ۱۴۹۲ |
|||
در کتاب “رسائل توحیدی” آمده است:
(در جهان خارج هیچ فعلی نیست مگر فعل خداوند سبحان، و این حقیقتی است که برهان و ذوق هر دو بر آن دلالت دارد). طباطبایی، محمد حسین: رسائل توحیدی، ۸۱٫
و در کتاب “خیر الاثر در رد جبر و قدر” آمده است:
(فاعل، در هر موطن اوست، و موثری جز وی نیست). حسنزاده آملی، حسن: خیر الاثر در رد جبر و قدر، ۱۹۹٫
جبر و اختیار از نگاه وحی
مقتضای قواعد و مبانی فلسفی و عرفانی جز جبر و نفی اختیار چیزی نیست، اما بدیهی است که چنین عقیدهای بر اساس ضرورت عقل و برهان و نصوص مکتب وحی باطل میباشد. رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
یکون فی آخر الزمان قوم یعملون المعاصی ویقولون إن اللّه قد قدَّرها علیْهم، الراد علیهم کشاهر سیفه فی سبیل اللّه. بحار الانوار: ۵ / ۴۷٫
در آخر الزمان گروهی باشند که گناهان و معاصی را انجام دهند و گویند که خداوند آن را بر ایشان مقدر فرموده است. کسی که ایشان را رد کند مانند کسی است که در راه خداوند شمشیر کشیده باشد.
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند:
من قال بالتَّشبیه والجبر فهو کافرٌ مشرک، ونحن منه براء فی الدنیا والاخرة.
هر کس به تشبیه و جبر اعتقاد داشته باشد مشرک است و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم. بحار الانوار: ۲۵ / ۲۶۶، به نقل از عیون الاخبار شیخ صدوق.
فلاسفه یونان اهل توحید و اخلاق بودند یا بت پرست و ضد اخلاق؟!
شناخت اکثر مدافعان فلسفه در مورد فلاسفه یونان، مانند سقراط و افلاطون و ارسطو و… از طریق فارابی و ابن سینا و امثال ایشان است، و آنها نیز گاهی با چندین واسطه، از ترجمههایی از کتابهای یونانیان استفاده کردهاند که توسط مترجمان دستگاه خلافت اموی و عباسی صورت یافته و اصلا قابل اعتماد نیست، به همین جهت یونانیان را شخصیتهایی الهی پنداشتهاند. در حالی که مراجعه صحیح به کتابهای ایشان روشن میکند که افراد مورد اشاره گروهی بتپرست، و معتقد به خدایان بیشمار، و منکر معاد و نبوت انبیا بوده، از جهت اخلاق اجتماعی و خانوادگی و فرهنگی نیز از پستترین ملل جهان درشمارند.
نیز ایشان افرادی همجنسباز و اشتراکی ـ حتی در مورد زنان و فرزندان! ـ بوده، در بازار سیاست هم دارای این فرهنگ میباشند که میگوید: “حق با کسی است که زور بیشتر دارد!” و “تفرقه بینداز و حکومت کن”.
بازیگریهای ضد اخلاق المپیک، و انتخاب ملکه زیبایی و امثال آن نیز از جنایتهای دیگر ایشان به بشریت است. لذا مطالب ذیل را (که گزینشی بسیار مختصر از کتاب “کنکاشی در تبار فلسفه یونان” است) مرور کنید:
ارسطو به پیروی از افلاطون و اساتید او بتپرست بوده است و خدایان یونان را مورد ستایش قرار میدهد. هلن روسپی، در یونان مورد ستایش و حتی پرستش قرار میگیرد. افلاطون به ترویج زنا و بی بند و بارى، و شرابخوارى و مستی (۶۵۴ قوانین)، و شرک و پرستش بتان زشت و شهوتپرست مستقر در کوه المپ (۴۱ تیمائوس)، و ترویج همجنس بازی (۲۳۹ فایدروس و ضیافت)، و اینکه همه زنان متعلق به همه مردان باشند (۷۳۹ قوانین). معتقد است، و معیار تربیت خوب، را رقص و موسیقی (۶۵۴ قوانین) میداند. و پس از مرگ به تناسخ اعتقاد دارد (تیمائوس ۹۱ ـ ۹۲).
افلاطون خدایان کوه المپ را با تمام ضعفهایشان میپذیرد و میگوید:”مگر دیوانه باشیم که دست التماس به درگاه همه خدایان برنداریم. (تیمائوس/۲۷)
در رساله مهمانی افلاطون وقتی سخن از عشق به همجنس به میان میآید اروس خدای عشق مورد ستایش قرار میگیرد. در کتاب قوانین او سخن از ستایش دیونیزوس خدای شراب و مستی است. وقتی سخن از جنگ است ذکر خدای جنگ به میان میآید. نیایش و ستایش خدایان در تمام آثار افلاطون و ارسطو دیده می شود، و حتی سقراط خود را فرستاده آپولون یکی از خدایان میداند.
ویل دورانت در مورد آکادمی افلاطون میگوید: آکادمی یک انجمن اخوت مذهبی بود که در خدمت پرستش خدایان قرار داشت”. (۵۷۲ / تاریخ تمدن ـ رنسانس.
افلاطون معتقد به اشتراک جنسى است و همه مردان را مال همه زنان میداند (قوانین ش ۷۳۹). و شراب را سعادتی بزرگ و هدیه دیونیزوس خدای مستی میداند (قوانین ش / ۶۴۶). تجاوز به سرزمین دیگران و استعمار را تجویز می نماید (جمهورى ش ۳۷۳) و زناشوئی برادر با خواهر را جایز می شمارد. (جمهورى ش ۴۶۱). و معتقد است انسانها پس از مرگ به بتها باز میگردند (تیمائوس ۴۱). از دیدن پسران زیبا لذت میبرد و رسماً به همجنس بازی میپردازد و آن را تجویز مینماید. (مهمانی، ۴۳۰؛ فایدروس، ۲۳۹). کتاب رحیق مختوم مىنویسد:
تلقّى و دریافتى که حکماى اسلامى از این راه نسبت به افلاطون به دست آوردهاند این است که او حکیمى موحّد است که در روزگار گسترش کثرتهاى اساطیرى و دیدگاههاى مشرکانه، بر گذر از ظواهر طبیعى و مادّى، و وصول به حقایق و صور ازلى همّت ورزیده، و علاوه بر طریق تصفیه و شهود قلبى، با استعانت از برهان و استدلال مفهومى، به حراست از مرزهاى توحید که حاصل تعالیم انبیا سلف بوده پرداخته است. (رحیق مختوم، جوادی آملی، بخش اوّل از جلد دوّم، ۲۶۹).
فضائلی که برای ارسطو ساخته شده است محتاج خرمنها کاغذ و از حیطه وسع ما خارج است، در فضیلت او! همین بس که بعضی از معاصرین مثل دینانی و صاحب کتاب مُثُل و مثال به نبوت او معتقد شده است.
در مسابقه ملکه زیبایی، زنان زیبا صورت و قد و سینه و أسافل أندام را به مسابقه میگذارند، و هیأت داوران مرد ملکه زیبایی را که غالباً غربى است برمیگزینند. این کار زشت نیز ریشهای یونانی رومی [تحت تعلیمات فلاسفه ایشان] دارد. سقط جنین نیز مثل دیگر کارهای ناپسندیده ریشهای یونانی دارد. روسپیگرى و فاحشگی به صورت رسمی، و سربازی زن، بدین معنی که زنان نیز باید دوشادوش مردان بجنگند و حتی در ورزشها با بدنهای برهنه و عریان شرکت کنند. (ش ۴۵۷ جمهورى) نیز ریشهای یونانی دارد.
یونانیها هیچگونه عقیدهای به توحید و نبوّت و روز حساب و کتاب یا معاد نداشتند، چنانکه افلاطون انسانها را از اخلاف خدایان (بتهای کوه المپ) میداند و معتقد است که در این دنیا انسانهای بدکار بعد از مرگ به صورت حیوانات درمیآیند. (تیمائوس/شماره۹۲)، و انسانهای خوب به خدایان میپیوندند (تیمائوس، شماره ۴۱) و خدا میشوند. (جمهورى شماره۴۶۹). افلاطون در کتاب قوانین میگوید:
بهترین سازمان اجتماعی و کاملترین حکومتها و شایستهترین قوانین را در جامعهای میتوان یافت که… نه تنها همه اموال، بلکه زنان و کودکان نیز میان همه مردم مشترک باشند، و مالکیت شخصی از هر نوع و به هر کیفییت از بین برده شود.(قوانین /۷۳۹).
افلاطون، در کتاب جمهورى در مورد اشتراک در زنان و کودکان میگوید:
زنان پاسدار باید متعلق به همه مردان پاسدار باشند و هیچ یک از آنان نباید با مردى تنها زندگی کند. کودکان نیز باید در میان آنان مشترک باشند پدران نباید کودکان خود را از میان آنان تمییز دهند و کودکان نیز نباید پدران خود را بشناسند. (جمهورى /۴۵۷).
پالرسل کتابی دارد بنام صد همجنس باز مشهور؛ او در آن کتاب بعد از ذکر سقراط و افلاطون و ارائه مدارک، فصلی را نیز به اگوستینوس و فرانسیس بیکن اختصاص داده است. جواهر لعل نهرو میگوید:
از ادبیات یونانی به خوبی پیداست که روابط جنسی با همجنسان و لواط بد شمرده نمیشده است در واقع این روابط صورت عاشقانه هم پیدا میکرده است. ظاهرا صورت ادبی این شده بود که معبود و معشوق به صورت جنس نر نمایانده شود و مرد باشد…”هرودت مورخ یونان باستان با افتخار تمام میگوید: (پارسها) روابط جنسی با پسران را از یونانیان آموختهاند. (تاریخ هرودت ت هادى هدایتی، ۱۳۵).
افلاطون در کتاب مهمانی ازخدای عشق نام میبرد و میگوید:
روس که با آفرودیت پیوند دارد از مردى تنها پدید آمده است و در ایجاد او زنی سهیم نبوده از این رو روی با پسران دارد و کسانی که از او الهام مییابند تنها به پسران دل میبازند که طبعاً هم خردمندتر از زنانند وهم نیرومندتر از آنان. (ش ۱۸۱ مهمانی).
فلسفه و عرفان و عشق مجازی
گونهای از نظریات انحرافی جنسی فلسفه یونان، با عنوان “عشق مجازی” به بسیاری از مکاتب فلسفی و عرفانی راه یافته است. علامه جامع و فقیه متبحر مرحوم آقا محمد علی بن علامه وحید بهبهانی میگوید:
از جمله بدع محرمه صوفیان تعشق است با امردان و نامحرمان زنان… خضرویه عاشق بایزید بوده و بایزید جوانی بود که در صورت و معنی در حد کمال بود، و هر روز عشق او در تزاید بود…و نجم الدین عاشق شیخ مجد الدین بغدادی بود… و شیخ عطار عاشق پسر کلانتر قریه کندشین نیشابور بوده… و محیی الدین عربی عاشق صدر الدین قونوی بود… و شمش تبریزی عاشق پسر ترسایی بود… و شیخ نجم الدین در همدان عاشق جوانی زرگر بود تا چنگیزیان آن پسر را کشتند. و مولوی رومی از حوالی زرکوبان میگذشت از آواز ضرب مطرب به رقص در آمد،و شیخ صلاح الدین همچون آفتابی از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولوی نهاد، و ملا عاشق جمال او شد… و حکیم سنایی عاشق پسر قصابی شده… و ژنده پیل احمد جام عاشق جوانی از فرزندان شیخ شهاب الدین سهروردی بود… و شیخ محمود شبستری عاشق ابراهیم نامی از اقربای شیخ اسماعیل سیسی بود، و او حُسنی غریب داشت…(آقا محمد علی بن وحید بهبهانی؛ خیراتیة، ۲/۱۲۰ـ ۱۲۹).
مرحوم ملا طاهر قمی در تحفة الاخیار مینویسد:
عطار در تذکره گفته که… شیخ ابو سعید ابو الخیر در نیشابور عاشق پسری بود زیبا و آن پسر آخر از ملازمان شیخ شد… شهاب الدین مقتول صاحب حکمت اشراق که جمع میان حکمت و تصوف نموده در این کتاب “تذکرة الاولیاء” مذکور است که او عاشق جوانی از فرزندان شیخ شهاب الدین سهروردی بوده… (تحفة الاخیار؛ ملا محمد طاهر قمی، ۱۲۲ـ۱۴۲).
ملاصدرا در کتاب أسفار، (۱ / ۱۷۱) میگوید:
در بیان عشق به پسر بچههای با نمک و زیباروی: بدان که نظرات فلاسفه در این عشق، و پسندیده و ناپسند بودن آن متفاوت است… آنچه که با نظر دقیق… میتوان گفت این است که… چون که این عشق در وجود بیشتر ملّتها به نحو طبیعی موجود است… پس ناگزیر باید نیکو و پسندیده باشد… به جان خودم قسم، این عشق نفس انسان را از درد سرها و سختیها نجات میدهد و همّت انسان را به یک چیز مشغول و معطوف میکند آن هم عشق زیبایی انسان که در آن مظهر خیلی از زیبائیهای خداوند است… و برای همین دلیل برخی از مشایخ و بزرگان عرفان پیروان خود را أمر میکردند که اوّل این راه باید عاشق شوند… زمانی نهایت آرزوی عاشق برآورده میشود که به او نزدیک شود و با او هم صحبت گردد و با حصول این مطلب چیز بالاتری را میخواهد و آن این است که آرزو میکند ای کاش با معشوق خلوت کرده و بدون حضور شخص دیگری با او هم صحبت گردد، و باز با برآورده شدن این حاجت میخواهد که با او هم آغوش گشته و او را بوسه باران کند تا میرسد به جایی که آرزو میکند که ای کاش با معشوق در یک لحاف و رختخواب قرار گیرد و تمام اعضای خود را تا جایی که راه دارد به او بچسباند و با این حال آن شوق اولیه و سوز و گداز نفس بر جای خود باقی است، بلکه به مرور زمان اضافه نیز میگردد کما این که شاعر نیز بر این مطلب اشاره کرده است: “با او معانقه ـ در آغوش گرفتن ـ کردم باز نفسم به او مشتاق است و آیا نزدیکتر از معانقه و در آغوش گرفتن چیزی تصور دارد؟! و لبهای او را مکیدم شاید حرارت درونی من از بین برود اما با این کار فقط هیجان درونیم افزایش یافت. گویا تشنگی من پایان پذیر نیست مگر که روح من و معشوقم یکی شود.”
امیرالمؤمنین علیه السلام در باره عشقِ (نهج البلاغة، خطبه ۱۰۹) فرمودهاند:
أعشی بصره، وامرض قلبه، فهو ینظر بعین غیر صحیحة، ویسمع بأذن غیر سمیعة، قد خرقت الشهوات عقله، واماتت الدنیا قلبه، وولهت علیها نفسه، فهو عبد لها ولمن فی یدیه شیء منها.
دیده و فهمش را فرو پوشیده، و دلش را بیمار نموده، پس به دیده غیر صحیح مینگرد، و به گوشی ناشنوا میشنود، شهوات عقلش را از میان برده، و دنیا قلبش را میرانده، و وجودش شیفته آن شده، پس بنده آن و آنان که به چیزی از آن رسیدهاند گشته است.
نظرات برخی بزرگان در مورد فلسفه و “وحدت وجود”
“علامه حلی”(کشف الحق و نهج الصدق، ۵۷) میفرماید:
برخی صوفیان سنی مذهب گفته اند: “خداوند نفس وجود است، و هر موجودی همان خداست”. و این مطلب عین کفر و الحاد است. و حمد مر خدایی را که ما را به پیروی از اهل بیت علیهم السلام ـ نه پیروی از نظرات گمراه کننده ـ فضیلت و برتری بخشید.
قطب الدین راوندی (الخرائح والجرائح، ۳ / ۱۰۶۱) میفرماید:
فلاسفه اصول اسلام را اخذ کرده، سپس آنها را بر طبق آرای خود تفسیر و تأویل کردند… آنان تنها در ظاهر با مسلمانان توافق دارند و گرنه در واقع تمامی اعتقادات آنها هدم اسلام و اطفاء نور شریعت است. وَیَأْبَى اللهُ إِلا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ.
صاحب جواهر، به شخصی که در دستش کتابی فلسفی بود فرمودند:
به خدا سوگند حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم جز برای ابطال این خرافات و مزخرفات از جانب خداوند مبعوث نشده است! (السلسبیل، میرزا ابوالحسن اصطهباناتی، ۳۸۶).
میرزای قمی در باره فیلسوفان می گوید:
والحاصل بالیقین، طریقه ایشان با طریقه اسلام مباین است… قواعد ایشان با طریقه اسلام موافقت نمی کند.
و شیخ بهایی میفرماید:
کسی که از مطالعه علوم دینی اعراض نماید و عمرش را صرف فراگیری فنون و مباحث فلسفی نماید، دیری نپاید که هنگام افول خورشید عمرش زبان حالش چنین باشد:
|
تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم |
کنون میمیرم و از من بت و زنّار میماند |
علامه مجلسی (بحار الأنوار، ۵۷ / ۱۹۷) میفرماید:
مشهور نمودن کتب فلاسفه در میان مسلمانان از بدعت های خلفای جور دشمن ائمه دین است تا بدین وسیله مردم را از دین و امامان علیهم السلام برگردانند.
عالم بزرگ ملا محمد باقر بن محمد باقر هزار جریبی غروی در اجازه مبسوط خود به علامه بحر العلوم (خاتمه مستدرک الوسائل) میفرماید:
و او را بر حذر میدارم از این که عمر عزیز خود را در علوم غلط انداز و بی ارزش فلسفی صرف نماید، چرا که به درستی آنها مانند سراب بقیعهای است که تشنه آن را آب پندارد.
سید شهاب الدین مرعشی در تذییلات إحقاق الحق مینویسد:
فلاسفه، بافندگان آرا و نظریات فاسد، و موهومات بیهوده، و قاطعان طریق انبیا و مرسلین وخلفای مرضیین ایشانند، خداوند تعالى ما را از مضلات فتن حفظ نماید.
علامه بزرگوار حلی (نهج الحق، صفحه ۱۲۵) میفرماید:
فارق بین اسلام و فلسفه این مسأله است که خداوند قادر نبوده و مجبور باشد، و این همان کفر صریح است.
حضرت آیة الله وحید خراسانی (در سخنانی که فایل تصویری آن موجود است) فرمودند:
عرفان پیش من است، همه مولوی را می خواهی پیش من است، هر جا را می خواهی برایت بگویم، فلسفه را بخواهی از اول اسفار تا آخر، از هر جا بگویی از اول مفهوم وجود تا آخر مباحث طبیعیات برایت بگویم، اما همه کشک است، هر چه هست در قرآن و روایات است.
حضرت آیة الله بهجت خواندن فلسفه را خطرناک میدانستند مگر بعد از اجتهاد در علم کلام و تصحیح اعتقادات. (در محضر آیت الله بهجت، ۳/۲۶). و به کسی که قبل از کلام میخواست فلسفه بخواند فرمودند: آقا میخواهد برود کافر شود!
متن سؤال از برخی حضرات آیات و مراجع تقلید دامت برکاتهم
مدتی است در برخی از شهرها فرزندان ما در جلساتی شرکت میکنند که مبانی درسهای آنها مطالبی است که در ذیل میآید. برخی از عالمان شهر شرکت در مجالس ایشان را جایز ندانسته و میگویند که مطالب مورد اشاره خلاف مبانی و عقاید و ضروریات دین میباشد. لطفا بیان فرمایید که شرکت در این جلسات جایز است یا خیر؟ مطالب مورد اشاره از این قرار است:
(وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسانها است، یعنی ما دو وجود نداریم، بلکه هر چه هست یک وجود است که در قوالب و اندازههای گوناگون ظهور کرده است، نه این که وجود زمین غیر از وجود آسمان، و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال بوده باشد).
)از آنجا که حقایق هستی بیمنتها است پس فهم حقایق اشیا نیز بیمنتها بوده و همچنان ادامه دارد. یا نباید الف را به زبان آورد همچون سوفسطیها که اصلا قائل به موجود بودن خود نیستند، و یا این که به محض اقرار نمودن بدان باید آن را ادامه داد. و چه راحت است که از همان ابتدا سوفسطی بشویم و بگوییم اصلا الفی نداریم. و چه عجیب است که بالاخره همه ما در این مسیر باید سوفسطی شویم و بگوییم نه ما هستیم و نه دیگران هستند. فقط خداست و خدا. حرف اول و آخر خدا است، و خدا است دارد خدایی میکند. از آن به بعد دیگر انسان هیچ نگرانی ندارد و راحت میشود(.
(نه تنها نمیخواهیم از معلول به علت برسیم بلکه قصد نداریم از علت به معلول هم راه یابیم به دلیل این که ما اصلا معتقد به علت و معلول جدا نیستیم).
(مراد ما از وحدت وجود، عینیت وجود زمین و وجود آسمان با وجود حق متعال است).
(فیلسوف و عارف هر دو قائل به وحدت وجود هستند… تمام انبیاء و ائمه و همه حجج و رسولان الهی فیلسوفند و اینان فلاسفه اصلیاند).
(انسان قابلیت رسیدن تا مقام ذات را دارد، و چون میبیند که نمیتواند آن ذات را پایین بیاورد و ذات را خودش کند لذا خودش بالا میرود و او میشود).
(جنات درجات دارد تا آن جا که میفرماید:”وادخلی جنتی، که این جنت، جنت ذات است).
حضرت آیت الله صافی گلپایگانی دامت برکاته: حضرت آیت الله سبحانی دامت برکاته:
حضرت آیت الله سید محمد سعید حکیم دامت برکاته: شرکت در این جلسات حرام است. و تمام این مطالب باطل است .و اعتقاد به آن کفر روشن و خروج از دین است. و هر کس معتقد به وحدت وجود باری تعالی با ما سوی الله بشود از توحید خارج شده، و لا دین است. و آنها ابایی ندارند که به پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و ائمه علیهم السلام تهمت بزنند. و معظم فلاسفه و علمای اخلاق اهل بیت علیهم السلام از این عقاید بدورند. و هیچ انسانی حتی خاتم الانبیا که اشرف مخلوقات است نمیتواند به ذات حق تعالی برسد، فضلا از این که ذات پایین بیاید چون خلاف ضرورت است. و از خداوند متعال دوری از این عقاید فاسده را خواستاریم.
حضرت آیت الله مکارم شیرازی دامت برکاته:
وحدت وجود گاه به معنای… وحدت مصداق وجود است به این معناکه در عالم هستی وجودی جز خدا نیست و همه چیز عین ذات اوست. این سخن مستلزم کفر است و هیچ یک از فقها آن را قبول نکردهاند.
[مدارک مطالب مورد سؤال به ترتیب: ۱ تا ۶: شرح نهایة الحکمة، داوود صمدی آملی، صفحات: ۱۲۴؛ ۱۵؛ ۱۱۰ ـ ۱۱۱؛ ۱۱۵؛ ۴۷؛ ۸۶٫ مورد ۷):آداب سالک الی الله، داوود صمدی آملی، ۷۹].
مکتب تفکیک چه میگوید؟!
میرزا مهدی اصفهانی، مؤسس مکتب تفکیک یا مکتب معارف خراسان که گاهی برخی از پیروانش آن را روش فقهای امامیه میشمارند، مدتهای مدیدی از عمر خویش را به سیر و سلوکهای عرفانی وحدت وجودی سپری نمود، سپس از نجف اشرف به مشهد مقدس نقل مکان نموده، با ادعای توبه و بازگشت از مطالب فلسفی و عرفانی، به نقد فلسفه و عرفان پرداخت و شاگردانی تربیت کرد، اما تأمل در خور نشان میدهد که مکتب ایشان گرچه تحت عنوان نقد و ابطال فلسفه و عرفان شهرت یافته است، ولی بر خلاف این شهرت، مطالبی تحویل داده است که عینا همان مطالب فلاسفه و عرفا میباشد، و با مبانی مکتب عقل و وحی و اعتقادات فقها و علمای بزرگوار شیعه کاملا مباین است. چنان که:
الف) نظریه مکتب ایشان ـ مانند سایر فلاسفه و عرفا ـ این است که جز وجود خداوند هیچ وجودی در کار نیست. و خداوند نمیتواند هیچ چیزی خلق نماید، و الا لازم میآید وجود خودش محدود شود.
ب) در مکتب مذکور پیمودن راه استدلال عقلی و برهان و کسب یقین به عقاید و معارف الاهی از طریق آن، صرفاً جهالت و ضلالت و گمراهی است.
ج) در دیدگاه مکتب نامبرده تمامی تصوّرات و تصدیقات، ضلالت و جهالت محض است. و حتی در مورد معرفت واقعی خداوند باید در حالت نفی تعقّل و تفکّر، کنه وجود خداوند را در وجود خود یافت و وجدان کرد.
روشن است که قسمت “الف” نظریه فلاسفه، و قسمت “ب” نظریه سوفسطائیان، و قسمت “ج” نظریه متصوفه است. البته در واقع اختلافی بین سه گروه وجود ندارد. و ما این مطالب را در ضمن سه فصل بیان و بررسی میکنیم:
فصل اول: وحدت وجود و انکار معنای حقیقی خلقت
تفکیکیان در طریق معرفت خداوند متعال و شناخت رابطه خالق و مخلوق، دقیقا همان راهی را میروند که فلاسفه و عرفا رفتهاند، چرا که ایشان نیز منکر معنای حقیقی خلقت و آفرینش بوده، و همانند سایر عرفا و فلاسفه وجود اشیا را به نفس وجود خدا میدانند، نه به خلقت و آفرینش الهی. چنانکه میگویند:
ان جاعلیة الحق تعالی وفاعلیته للکائنات المکشوفات المعلومات لیست بفعل منه تعالی لان حیث ذات الکائنات هو الکون والتحقّق به بلا جعل… وهذه هو الجاعلیة الذاتیة بلا فعل منه تعالی… یکون حیث ذات المجعولات بهذا الغیر مجعولة بالذات… بلا جعل ولا فعل ولا تأثیر ولا غیرها. (میرزا مهدی اصفهانی، معارف القرآن).
همانا جاعلیت و فاعلیت حق تعالی نسبت به کائناتِ ظاهر شده، فعل خدای تعالی نیست، زیرا کائنات از جهت ذات، چنینند که بدون این که جعل و آفرینشی در کار باشد موجود و محقّق به خدایند. و همین است جاعلیت ذاتی بدون فعل خداوند… ذات مجعولاتی که به این غیر موجودند مجعولیت ذاتی میباشد بدون اینکه جعل و فعل و تأثیر و مانند اینها باشد.
لیس شیء غیره تعالی وغیر وجوده وإلا یلزم التحدید. (میرزای اصفهانی، تقریرات، ۹۸).
غیر از خدا و وجود او هیچ چیزی نیست وگرنه لازم میآید خدا محدود باشد.
واقع مطلب این است که در عالم به هیچ وجه شرک نمیباشد. (معارف الهیه، حلبی، ۷۵۵).
تفکیکیان نیز همانند فلاسفه، از حیث وجود و کمالات، به سنخیت بین وجود خالق و مخلوق معتقد بوده، و اگر هم گاهی بحث از عدم سنخیت میکنند همانند فلاسفه مقصودشان این است که بین وجود و ماهیت سنخیتی نیست، و در نظر ایشان وجود منحصر به خدا بوده، و ماهیات جز صفات خدا هیچ چیز دیگری نیستند:
قاعده (سنخیت) در اعطای حق، کمالات نوری را، جاری است، انوار علم و حیات و سایر کمالات نوری علم ذاتی حق و اشراقات ذاتیه اوست. (عارف و صوفی چه میگویند، تهرانی، ۲۳۸،۲۶۸).
یک قسمت از جهات کمال انسان مانند حیات و علم و قدرت قوام وجودی به ذات مبدأ دارد یعنی محتاج به قیوم است و در هر آنی باید اعطا و افاضه شود. (قزوینی، مجتبی، بیان الفرقان، ۲۶۰).
(روشن است مدعای ایشان با مخلوقیت اشیا از باب مخلوقیت لا من شیء، و ایجاد آنها به اراده خداوند متعال هیچ سازشی ندارد، و توضیحی که دادهاند کاملا بیربط است).
حقیقت انسان علم نیست… علم و عقل خارج از حقیقت انسان است… حقیقت علم نور مجرد است… عقل نوری است خارج از حقیقت روح که روح، گاهی فاقد و گاهی واجد آن گردد. (قزوینی، مجتبی، بیان الفرقان، ۱۱۰ ـ ۱۱۲).
فنور الله مطلق غیر متعین أبدا فی عین کون هذه المخلوقات أسمائه وتعیناته وصفاته. (میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، ۶۸).
نور خدا همیشه مطلق غیر متعین است، در عین این که این مخلوقات اسما و تعینات و صفات اویند.
لا وجود إلا وجود الله. (معارف الهیه، حلبی، محمود، ۷۸۴).
هیچ وجودی نیست مگر وجود خدا.
کلما توجهت إلی هذا النور بوجه الهذیة لا مناص لک من القول بأنه نور محمد ومخلوق… ولو نظرت إلی أصل نوریته وغمضت العین عن هذیته، فقد صرفت النظر عن الخلق بالکلیة وتوجهت إلی الله تعالی. (تقریرات درس میرزا مهدی اصفهانی، ۶۵).
هر گاه به این وجود [صادر اول] از نظر شکل و صورت و این بودن آن نگاه کنی، ناچار باید آن را نور محمد و مخلوق بدانی و حق نداری بگویی که آن خداست… و اگر نظر به اصل نوریت و وجود آن کنی و از تعین و شکل آن چشم بپوشی، به طور کلی از خلق صرف نظر کرده و به خدا توجه نمودهای.
فی الواقع ونفس الامر مع قطع النظر عن التعینات والمضایق… فإذا هو [محمد صلی الله علیه وآله وسلم] الله تعالی. (تقریرات درس میرزا مهدی اصفهانی، ۶۷ ـ ۶۸).
در واقع و نفس الامر، با قطع نظر از شکلها و محدودیتها… او [محمد صلی الله علیه وآله وسلم]، خدای تعالی است.
شیطان هم نور وجود دارد. وجود نور است. (معارف الهیه، حلبی، ۵۶۱).
حتی شمر هم دارای نور ولایت است. (معارف الهیه، حلبی، محمود، دوره دوم، درس دوازدهم).
اگر در مقابل و به محاذات علم و قدرت خدا، علم و قدرت و وجود دیگری باشد لازم میآید که خدا علم و قدرت و وجود خودش را واجد، و علم و قدرت و وجود دیگران را فاقد باشد، پس در خدا ترکیب پیش میآید… بنا بر این غیر وجود و نور و علم و قدرت خدا، وجود و نور و علم و قدرت دیگری نیست. (معارف الهیه، حلبی، محمود، ۷۵۵).
بر همگان روشن است که اختلاف اساسی مکتب وحی و برهان با فلسفه و عرفان، و در صدر ایشان با خود صدر الفلاسفه، در این است که مکتب وحی و برهان میگوید همه ما سوی الله مخلوق خداوندند و او آنها را “لا من شیء” یعنی بدون سابقه وجودی آنها آفریده است. امّا فلسفه و عرفان منکر معنای حقیقی خلقت و آفرینش است، و اشیا را در مقابل خداوند موجود نمیداند، بلکه آنها را مانند معنای حرفی، قائم به خدا، و در حقیقت جزء خدا میداند نه مخلوق او. تفکیکیان در این جهت نیز تابع ایشانند و میگویند:
کنه اشیاء، نور و نار بالغیر است… یک حرف ملا صدرا زده… میگوید ممکنات، وجود امکانی، وجود رابطه است، اصلا معنای حرفی محض است، معنای حرفی استقلال به هیچ وجه ندارد. حرف هو القائم بالغیر. (معارف الهیه، حلبی، محمود، دوره دوم، خطی، ۳۰۷)
اینجا درست فهمیده ملا صدرا، میگوید وجود امکانی مثل معنای حرفی است، کنهش بالغیر است، اینجا درست فهمیده. (معارف الهیه، حلبی، محمود، دوره دوم، خطی، ۳۰۷).
حقیقت مختص ذات خداوند است. ذات مختص حضرت ربّ العزه میباشد. پس تو ذات، خدا هم ذات؟ تو حقیقت، خدا هم حقیقت؟ نه نه نه. غلط محض است کفر محض است. اگر چنین باشد پس تو هم مقابل خدایی. تو یکی خدا هم یکی! (معرفت نفس، تحریر یگانه، ۳۵۷ ـ ۳۵۶، ابواب الهدی، چاپ اول، سال ۱۳۸۷، ۱۲۹).
چیزیم، ولی وجود نیستیم. تعبیر دیگر آن که همچنانکه پیدایش ظل بسته به وجود شمس است، پیدایش من و تو نیز بسته به شمس حقیقت است که عبارت از شعور باشد… (معرفت نفس، تحریر یگانه، ۳۵۹ ـ ۳۵۸، ابواب الهدی، چاپ اول، سال ۱۳۸۷، ۱۳۰).
کائنات اعم از پیغمبر یا غیره ظلاند…. قائم بالذات نیستند. قائم به غیرند…. رتبه بشر، رتبه حیات و وجود نیست. بنا بر این چنانچه قائل به این مطلب باشیم شرک محض است… (معرفت نفس، تحریر یگانه، ۳۶۱ ـ ۳۶۰، ابواب الهدی، چاپ اول، سال ۱۳۸۷، ۱۳۰).
ومعنی کونها بالغیر فی عالم التشبیه کظلّ الشیء…. (انوار الهدایة، ۲۴، ابواب الهدی، چاپ اول، سال ۱۳۸۷، ۱۲۳).
و معنای بالغیر بودن در عالم تشبیه، مانند سایه شیء است.
در حقیقت وجود نخواهد شد که چیز دیگری موجود باشد. در نور شمس وجود، وجود دیگری موجود نمیشود و الا اجتماع نقیضین میشود. (معرفت نفس، تحریر یگانه، ۳۳۵ ـ ۳۳۴، ابواب الهدی، چاپ اول، سال ۱۳۸۷ ۱۳۰).
ان جاعلیه الحق تعالی و فاعلیته للکائنات المکشوفات المعلومات لیست بفعل منه تعالی لان حیث ذات الکائنات هو الکون و التحقق به بلا جعل. (معارف القرآن، میرزا مهدی اصفهانی).
همانا جاعلیت و فاعلیت حق تعالی نسبت به کائناتِ ظاهر شده، فعل خدای تعالی نیست زیرا حیثیت ذات کائنات، بودن و هستی به خداست بدون جعل و آفرینش.
فصل دوم و سوم: سوفسطائیگری و کشف و شهود
در نظر تفکیکیان هر گونه استدلال و تعقّل و تفقّه باطل است، ایشان به پیروی از فلاسفه و عرفا و متصوفه، تنها راه واقعی معرفت را جدا شدن از تفکّر و تعقّل میدانند، بلکه به تبعیت از سوفسطائیان، واقعیت را نفس مشهود نفسی خود میدانند. نام این ضلالت و گمراهی را هم حجیّت ذاتی عقل! و شناخت عقل به عقل، و شناخت وجود به وجود، و معرفت خدا به خدا میگذارند:
إن تصور الشیء حجابه کائنا ما کان. والتصورات والتصدیقات لا یفیدان إلا الیقین. ولا أمان لخطأ الیقین. (میرزا مهدی اصفهانی: ابواب الهدی، نسخه نجفی، ۶۹).
تصور شیء ـ هر چه باشد ـ حجاب آن است، و تصورات و تصدیقات هیچ نتیجهای ندارند جز یقین، و هیچ امانی هم از خطای یقین در کار نیست.
إن المعقولات الضروریة مظلمة الذات، واستکشاف الحقائق النوریة أو الظلمانیة بها عین الباطل، وطلب المعرفة من هذا الطریق عین الضلال المبین، فإنه طریق معوج، وهو سلوک المجانین. (ابواب الهدی، چاپ اول، سال ۱۳۸۷، ۲۹۴).
تمامی معقولات بدیهی و ضروری، تاریکی است، و کشف کردن حقیقتهای نوری یا ظلمانی با آنها عین باطل میباشد. و طلب معرفت از این راه، عین گمراهی و ضلالت آشکار است، چرا که آن کج راهه و روش دیوانگان است.
برای فهم حقیقی مطالب عالم اظله و اشباح راه منحصر در تجرید و خلع بدن و وجدان نمودن خویش است… تا به وجدان واقعی خودتان نائل شوید… در این حالت خودتان را وجدان میکنید و روزنهای از آن مقام اظله و اشباح را خواهید فهمید.
خداوند بر علو درجات صاحب علم جمعی بیفزاید که خداوند به وسیله او زنده کرد روایات را. هزار و سیصد سال گذشته است و آقایان این روایات را میدیدند و اشتباه میکردند.
فلسفه لغو نیست! عبث نیست اگر عبث بود دو هزار سال بزرگانی… غور و غوص نمیکردند! (معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم، ۱۴۶).
معلوم شد که این راه فقط تجرید میخواهد تجرید از علایق، خلاص شدن از علایق، همه علایق را بر طرف کردن، این راهش است. بعد منتظر بودن است که ببیند از حق چه میریزد توی دلش. (معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم، ۳۷)
ایشان دقیقا مبانی سوفسطائیگری را پذیرفته و میگویند:
بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست. (معارف الهیه، حلبی، محمود، خطی، دوره دوم،۱۴۶).
بلکه بنا بر یک نکته، عین عاقل است. اتحاد عاقل و معقول قائلند آقایان، مولوی، ای برادر تو همه اندیشهای. (همین شعر را در جای دیگر باطل دانستهاند!). (معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم، ۳۰۱).
عین خود خدا را یافتند نه مفهوم واجب الوجود، و نه مفهوم مصداق. (معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم، ۱۳۱).
یافتن خدا تنها از سیر وجدان میسر است (نه عقل و…). (معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم، ۱۸۱).
من متغیرم پس مغیر دارم، اینها تمام صور عقلیه است. اینها وجدان خدا نیست. (معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم، ۱۶۳).
اقیانوس عظمت خدا غیر متناهی است، روزنه وجود ما تنگ است و باریک. از این روزنه باریک و تاریک آن اقیانوس عظیم عبور نمیکند، داخل نمیشود. (معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی، دوره دوم،۱۸۰).
مشاهده او ولهی و اندکاکی است و انسان چیزی نمیتواند بگوید. (معارف الهیه، حلبی، محمود، درس چهل و پنجم).
والله تعالی… هو الظاهر بذاته. (ملکی، محمد باقر: توحید الإمامیة، ۲۷۶).
خداوند تعالی… به ذات خود ظاهر است.
مراد از فطرت توحیدی، معرفت و شناخت میباشد نه عقیده به خدا. (مبانی خدا شناسی در فلسفه یونان و ادیان الهی، رضا برنجکار،، ص ۱۳۲).
در سراسر ادله فطرت، سخن از معرفت، مشاهده بالعیان، معاینه و رؤیت قلبی است. (مبانی خدا شناسی در فلسفه یونان و ادیان الهی، رضا برنجکار،، ۱۳۱).
این مشاهده قلبی بدون واسطه هر گونه تصور و مفهومی انجام مییابد. (مبانی خدا شناسی در فلسفه یونان و ادیان الهی، رضا برنجکار،، ۱۴۵).
کتاب <معرفت فطری خدا> که بر اساس مبانی مکتب میرزای اصفهانی ولادت و تکون یافته است، الهیات را سه قسم نموده که خلاصه آن چنین است:
اول: الهیات اثباتی (مفهومی)، دوم: الهیات سلبی (تنریهی)، سوم: الهیات فطری (قلبی). (برنجکار، رضا، معرفت فطری، ۶۸ ـ ۷۵).
کتاب مورد اشاره، قسم اول را خدا شناسی عقلی شمرده، و آن را به فلاسفه نسبت داده، و سپس آن را باطل دانسته است. و قسم دوم که در حقیقت همان مقام غیب الغیوب لا اسم له و لا رسم له عرفانی، و لا فکری و لا تعینی تفکیکی است حقیقت، اما تنها بخشی از حقیقت دانسته است. و قسم سوم که در واقع همان کشف و شهود عرفانی است و تنها نام آن عوض شده، و نام معرفت فطری و وجدانی بر آن نهاده شده، را به مکتب وحی نسبت داده است.
مطالب فوق از اساس باطل بوده، نه تنها هیچ ربطی به الهیات مکتب وحی ندارد، بلکه از اول تا آخر آن، جز مکتب وحدت وجود اشراقی و افلوطینی هیچ چیز دیگری نیست. لازم به ذکر است که گر چه در متن واقع وحدت وجود یک معنا بیشتر نداشته و مشائی و اشراقی و رواقی و صدرائی و عرفانی و تصوفی آن هیچ تفاوت جوهری ندارند اما در عین حال پلیدترین تبیین آن همان وحدت وجود اشراقی افلوطینی میباشد.
سند مکتب میرزا و سایر وحدت وجودیان معاصر (و شناخت صاحب علم جمعی)
“لب اللباب” در باره متصوفه، و سرسلسله هم مشربان خود، که سرسلسله تفکیکیان نیز میباشد مینویسد:
حقیقت عرفان از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام مأثور است و طرقی که یداً به ید این حقیقت[!] را نشر دادهاند از یکصد متجاوز است، ولی اصول دستههای تصوف از بیست و پنج دسته تجاوز نمیکند، و تمام این سلسلهها منتهی به حضرت علی بن ابی طالب میگردد! و فقط در این بیست و پنج فرقه دو سه فرقه از خاصه میباشند و بقیه همگی از عامهاند. و بعضی از آنها سلسلهشان به معروف کرخی و او به امام رضا علیه السلام منتهی میگردد. ولی طریقه ما که همان طریقه مرحوم آخوند است به هیچ یک از این سلسلهها منتهی نیست. (حسینی تهرانی، محمد حسین، لب اللباب، ۱۵۴).
شکی نیست که حفظ سلسلهها و مراتب و روابط خاصّ مرید و مرادی، و لو اینکه تحت عنوان استاد و شاگرد باشد، و لزوم رعایت اجازات از اصول ضروری و مسلم مرام متصوفه است، و این مسأله هم، خلاف ضروریات مبانی اسلام و مکتب اهلبیت علیهم السلام میباشد. با این حال باز هم مکتب تفکیک از این رویه نادرست پیروی کرده، چنانکه گاهی در مکتب تفکیک هم ادّعا میشود میرزا مهدی اصفهانی پس از روی گرداندن از فلسفه و عرفان، در عالم لا فکری به خدمت شخصی به نام صاحب علم جمعی میرسیده، و از او کسب معارف مینموده است. و جالب این که بر اساس آنچه در کتاب تقریرات، به طور رمزی و سری بیان شده است، استاد و سر سلسله مکتب تفکیک نیز، جز استاد عرفای وحدت وجودی دوران معاصر کس دیگری نیست. همانها که میرزا به شدّت ادّعای مخالفت با آنها را داشته، و بر بطلان و انحراف آنان تأکید میورزیده، و این از عجایب امور است. چنان که در کتاب “طرائق الحقایق” ـ که تألیف رحمت علی شاه نعمت اللهی شیرازی میباشد، و در بیان طریقه صوفیان شاه نعمت اللهی، و شرح حال مشایخ و اقطاب صوفیه نگاشته شده است ـ و نیز در کتاب “لب اللباب” میخوانیم:
حدود متجاوز از یکصد سال پیش در شوشتر… آقا سید علی شوشتری… به تصدی امور عامّه از تدریس و قضا و مرجعیّت اشتغال داشته. یک روز ناگهان کسی در منزل را میزند… در را باز میکند میبیند شخص جولایی ـ بافندهای ـ است… میگوید: فلان حکمی را که نمودهاید طبق دعوی شهود… صحیح نیست… ملک متعلق به طفل یتیمی است و قباله آن در فلان محل دفن است. این راهی که شما در پیش گرفتهاید صحیح نیست… و میرود. آیت الله در فکر فرو میرود این مرد که بود و چه سخنی گفت؟ در صدد تحقیق برمیآید. معلوم میشود که در همان محل، قباله ملک یتیم مدفون است و شهود بر ملکیتِ فلان، شاهدِ زور بودهاند. بسیار بر خود میترسد… شب بعد… جولا در میزند میگوید: آقا سید علی شوشتری، راه این نیست که شما میروید. و در شب سوم… جولا میگوید: معطل نشوید… به نجف اشرف مشرف شوید و وظایفی را که به شما گفتهام انجام دهید و پس از شش ماه در وادی السلام نجف اشرف به انتظار من باشید… مرحوم شوشتری… در اولین وهلهای که وارد نجف اشرف میشوند، در وادی السلام هنگام طلوع آفتاب مرد جولا را میبیند که گویی از زمین جوشیده و در برابرش حاضر گردید و دستوراتی داده و پنهان شد. مرحوم شوشتری… طبق دستورات جولا عمل میکنند تا میرسند به درجه و مقامی که قابل بیان و ذکر نیست…. استاد بزرگوار عارف بی بدیل مرحوم حاج میرزا علی آقا قاضی تبریزی از شاگردان مکتب مرحوم آقا سید احمد کربلایی هستند که ایشان و حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و حاج شیخ محمد بهاری شاگردان آخوند ملا حسینقلی همدانی و او شاگرد سید علی شوشتری و او هم صاحب داستان جولا بودهاند. این است سلسله اساتید ما که بالاخره به آن شخص جولا منتهی میشود، ولی آن مرد جولا چه کسی بوده و به کجا ارتباط داشته… هیچ معلوم نیست. (حسینی تهرانی، محمد حسین، لب اللباب، ۱۵۴ ـ ۱۵۸).
واقعاً انسان از اعتماد ایشان به شخص ناشناسی به شگفت میآید! جایی که فقها حتی در یک مسأله فرعی و مختصر فقهی به روایت شخص مجهول اعتماد نمیکنند، چگونه ایشان در مطلبی که تمام اصول و فروع دین و امر دنیا و آخرت ایشان را تحت الشعاع قرار میدهد خود را موظف به اجرای دستورات کسی قرار میدهند که به صراحت اعتراف میکنند اصلاً معلوم نیست چه کسی بوده، یا با چه نیروهایی ارتباط داشته است. آن هم بر اساس خبری که هر مرتاض بیدینی ممکن است مانند آن را بگوید! و نیز اصلاً معلوم نیست که آیا آن سند ساختگی بوده است یا واقعی؟ به روشنی پیداست که این روش جولایی، منافی و مخالف با ضرورت دین اسلام است، چه اینکه سیره و سنت قطعیه اسلام و مسلمانان به طور پیوسته بر حکم بر مبنای شهادت شهود جریان داشته و دارد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند:
انّ ابلیس اتخذ عرشاً فی ما بین السماء والارض واتخذ زبانیة بعدد الملائکة. فاذا دعی رجلاً فاجابه وطّیء عقبه وتخطّت الیه الاقدام ترائی له ابلیس ورفع الیه. (بحار الانوار، ۲۵/۲۸۲).
شیطان دارای تختی است میان آسمان و زمین، و به تعداد ملائکه مأمورانی دارد. هر گاه شخصی را دعوت کند و فرا خواند و او هم اجابت کند و بپذیرد مردم به او روی آورند. در این هنگام شیطان برایش مجسّم و ظاهر خواهد شد و به سوی او بالا برده میشود.
میرزای اصفهانی و داستان غیر واقعی دیدار امام زمان علیه السلام
برخی پیروان میرزا در باره مقامات و شدّت ارتباط وی با امام زمان علیه السلام مدّعیاند:
… حضرتش به او نظری خاص داشتهاند؛ لبان او را بوسیدهاند؛ بر او تجلّی فرمودهاند؛ حضرت او را انتخاب کردهاند که متحمّل علومشان بشود و علومشان را پخش کند. ایشان حضرت حجّت الاسلام و المسلمین ـ که واقعاً حجّت الاسلام بوده؛ حقیقتاً نماینده امام زمان علیه السلام بوده، واقعاً همانند محمد بن مسلم و زراره نسبت به حضرت صادق علیه السلام بوده. ـ مرحوم میرزا محمد مهدی اصفهانی رضوان الله علیه و قدّس الله سرّه است. ایشان کسی بوده که بزرگان در عالم رؤیا ـ رؤیایی که مکاشفهای بوده؛ نه بخار معدهای، ـ دیدند که حضرت او را خوابانیدند و لبان مبارکش را بوسیدند. در هنگامی که در انقلاب قلب و اضطراب فکری بود که چه بکند؟ به کجا برود؟ این درویش معنوی ـ نه درویش قلندرها ـ یا آن مرشد سیر و سلوک او را زیر بال خودش میخواند؛ دیگری خیال داشت او را به زیر خرقه خود بکشد؛ آن فقیه میخواست شاگرد خودش بنماید. او را در جهات عدیده مضطرب کرده بودند و در اضطراب شدید افتاده بود. برای این که از این دغدغه نجات پیدا کند متوسّل به حضرت شده بود. حضرت در بیداری بر سر قبر هود و صالح در وادی السلام نجف تشریف فرما شدند و بر او تجلّی کردند، و راه را به او نمایاندند. آن بزرگ این چنین آدمی بوده است… در این اضطراب عجیب که به چه کنم چه کنم گرفتار شده بود، حرف چه کسی را گوش کند؟ دنبال چه کسی برود؟ در مطالب عرفانی و معارفی در پی محیی الدین اعرابی و دیگران کشانیده میشد به حدی که گیج شده بود. سرانجام متوسّل به حضرت شد، و ایشان بر او تجلّی کردند. نواری سبز رنگ که با خطی نورانی بر آن عبارات زیر نوشته شده بود، جلو سینه مبارکشان بود: “طلب المعارف من غیر طریقنا اهل البیت مساوق لانکارنا”. وقد اقامنی الله وانا حجة ابن الحسن.
حجة ابن الحسن قدری درهم به شکل امضا نوشته شده بود.
اگر بخواهید معارف مبدئی و معادی و نفسانی و آفاقی از غیر ما اهل بیت طلب کنید مثل این است که ما را انکار کردهاید. و من حجت خدا پسر امام حسن عسکری هستم… وقتی که این مفهوم را ضبط کرد و فهمید راه چیست، آب روی آتش دلش افتاد، اضطرابش بر طرف شد، و حضرت هم غایب شدند… شما… تا به حال هم از جنبه علمی بحمد الله والمنة به غلط نرفتهاید و در اشتباه نبودهاید… با کسانی… مناظره شده … و همیشه آنها مغلوب بوده و یا گاهی برابر هم آمدهاند. (معارف الهیه، حلبی، محمود، درس اول).
داستان فوق چیزی است که بسیاری از پیروان میرزای اصفهانی در باره او نقل میکنند، و آن را در السنه و افواه پراکندهاند، در حالی که داستان مذکور از جهات متعددی مخدوش است زیرا:
۱) میرزای اصفهانی به استناد دست نوشتهخود او که در پایان کتاب ابواب الهدی توسط پیروان وی کلیشه شده است تصریح میکند که آن چه بیان شد در خواب بوده است نه بیداری، و در حجره بوده است نه در وادی السلام.
۲) اصل عبارت منسوب به حضرت تحریف شده است، زیرا میرزا به قلم خود مینویسد که عبارت چنین بوده است:
طلب المعارف من غیرنا اهل البیت مساوق لانکارهم!
۳) نام و امضای حضرت، غلط و بر خلاف قواعد عربی میباشد، چرا که صحیح این است که گفته شود الحجة ابن الحسن، نه حجة ابن الحسن!
۴) غلط دیگر از جهت قواعد عربیت این است که همزه وصل «ابن» در کتابت و امضای امام زمان علیه السلام حذف شده است.
۵) عبارت مذکور هیچ فضیلتی را اثبات نمیکند بلکه مشتمل بر مطلبی است که امامان معصوم علیهم السلام بارها آن را حتی به خوارج و نواصب و دشمنان خود هم فرمودهاند و با ایشان اتمام حجت فرمودهاند و اغلب مخاطبان در این مورد نیز تا آخر عمر هدایت نشده و بر ضلالت خود باقی ماندهاند.
۶) تحصیل علم از راه تعلیم و تعلم و ضبط مفاهیم، بر اساس مکتب و اندیشه میرزا عین کفر و الحاد و زندقه است نه راه کشف واقع.
۷) تقسیم درویش به درویش قلندری و درویش معنوی! مانند تقسیم کشف و شهود و تجرید، به کشف و شهود و تجرید عرفانی، و کشف و شهود و تجرید تفکیکی بوده، و همه باطل است.
اگر تحمل علوم اهل بیت از راه مراجعه به کتب اخبار و روایات بوده است که قطعا تحمل و پخش آنها سالها و بارها قبل از وجود میرزا انجام یافته است، و اگر از راه کشف و شهود و تجرید و خلسه و… بوده است، پس بر چه اساسی آقایان با شیخیه و صوفیه و عرفا مخالفت و مبارزه میکنند؟! علاوه بر این که این مطلب نیز سالها و بارها قبل از میرزا توسط متصوفه و سایر عرفا و فلاسفه تحت عنوان علوم و معارف اهل بیت علیهم السلام! انجام یافته بوده است.
۹) به طور کلی هیچ کس حق ندارد برای افراد غیر معصوم مقاماتی بسازد که اختصاص به معصومین علیهم السلام دارد، و هیچ تفاوتی نمیکند که نام او را قطب بگذارد یا مرشد، یا استاد، یا پیر، یا دارای علم کلی، یا صاحب علم جمعی، یا صاحب نفس و اجازه، یا رکن رابع، یا نماینده واقعی امام زمان، یا انسان کامل، یا دارای چشم برزخی، یا عارف ربانی، یا معلم حق، یا فقیه صوفی، یا…
نظرات آیات و مراجع تقلید در مورد عقاید مکتب تفکیک
برخی از سخنان تفکیکیان که در مورد آنها از آیات و مراجع تقلید دامت برکاتهم استفتا شده است:
۱) هیچ وجودی جز وجود خدا نیست. و خدا از وجود خودش به اشیا میدهد.
۲) خداوند متعال هیچ موجودی جعل نمیکند، و گر نه تحدید ذات خودش لازم میآید.
۳) اشیا تعینات خدایند.
۴) در عالم به هیچ وجه شرک نمیباشد، چرا که وجود نور است، و هیچ وجودی جز وجود خدا نیست، لذا شیطان و شمر هم دارای نور وجود و نور ولایت میباشند.
۵) وجود اشیا به جعل و فعل و تاثیر خداوند نمیباشد. بلکه اشیا، مانند تقوم صفات به موصوفات، به خدا متقومند.
۶) کمالات اشیا (وجود و علم و قدرت آنها) با خدا هم سنخ بوده، و اشراقات ذاتیه او میباشد. و عدم سنخیت بین خالق و مخلوق تنها از جهت تعینات مخلوقات، و لاتعینی خدا میباشد.
۷) جز وجود خدا هیچ وجودی نیست، و ذات خدا به ذات خود ظاهر است، لذا فقط به خودش، و بدون واسطه یافته و شناخته میشود. و استدلال عقلی بر وجود خدا، خدای واقعی را نشان نمیدهد.
هر گونه استدلال و علمی که از راه تصور و تصدیق باشد باطل و ضلالت بوده، و طریقه مجانین است. و باید تنها از راه کشف و شهود و تجرید و جدا شدن از تفکر و تعقل به واقع رسید. (مدارک سخنان فوق را در صفحات قبل آوردهایم).
حضرت آیة الله صافی
دام ظله العالی:
حضرت آیةالله
شاهرودی
دام ظله العالی:
حضرت آیة الله
حکیم دام ظله
العالی:
حضرت آیة الله سیستانی
دام ظله العالی:
حضرت آیة الله سید
صادق روحانی دام
ظله العالی:
حضرت آیة الله
رضوی دام ظله
العالی:
آقای سیدان از حضرت آیة الله وحید دام ظله العالی نقل مینمایند: در جلسهای که بنده در درس میرزا شرکت نموده بودم میرزا در مورد خلقت انوار معصومین علیهم السلام یک حرفی زدند که به نظر بنده اثبات حدوثش از نظر استدلال کار مشکلی بود که بگوییم این انوار حادثند!
|
… نحن نؤکد هنا علی مخالفة هذه الافکار والاعتقادات لرؤیة الاسلام عن التوحید الالهی والمعارف الالهییة، ونعلن براءة الاسلام ومخالفته لهذه الافکار، وکذلک ابناؤه وعلماؤه یتبرئون من هذه الاعتقادات وأنها عین افکار الفلاسفة والعرفاء. ونطلب من کل المخلصین من ابناء الاسلام والحوزة العلمیة بالخصوص المناهضة والوقوف امام هذه الانحرافات والبدع العقائدیة التی حاربها ائمة اهل البیت علیهم السلام بکل شدة وحدة، وهکذا علماء الشیعة الابرار. نسأل الله العظمة والعزة للاسلام وحوزته حوزة آل البیت علیهم السلام. إنه تخیل (بعض المعاصرین) أن… لا مانع من أن یعرف الله تعالی أولیائه الخاصة… ذاته المقدسة بالذات المقدسة… وزعم أن هذا من معرفة الذات بالذات وأنه شیء استفاده من الروایات ـ أعاذنا الله من أمثال هذه التوهمات ـ بل المدعی من مذهب أهل البیت علیهم السلام أن کشف الذات وإدراکه من حیث هو ذاته تعالی ممتنع بالذات، سمی کشفا صوفیا أم لم یسم، قیل معه بالفناء أم لم یقل، قیل بوحدة الوجود أم لم یقل، قیل بأنه هو الوجود أم لم یقل، قیل بأهلیة الکاشف أم لم یقل. (خراسانی، محمد جواد، هدایة الامة، ۲۷۸). حضرت آیت الله شیخ محمد رضا جعفری، میفرمایند: مکرّرا از مرحوم آیت الله سید محمد روحانی شنیدم که مرحوم کمپانی میفرمودند: میرزا مهدی اصفهانی همان مطالب فلاسفه را به عنوان مطالب مخالف فلسفه تحویل میدهد!
|
فهرست
برهان، نه فلسفه ۴
تفسیر هستی و رابطه خالق و مخلوق ۵
نمونههایی از سخنان فلاسفه و عرفا: ۵
نقد و اشکال ۷
عرفانهای نو ظهور و نو معنویت گرایان! ۹
کشف و شهود عرفا و خود باختگی دیگران ۱۱
ارزش کشف و شهودهای عارفنامان ۱۵
فلسفه و عرفان و مسأله جبر ۱۶
جبر و اختیار از نگاه وحی ۱۸
فلاسفه یونان اهل توحید و اخلاق بودند یا بت پرست و ضد اخلاق؟! ۱۹
فلسفه و عرفان و عشق مجازی ۲۱
نظرات برخی بزرگان در مورد فلسفه و “وحدت وجود” ۲۳
متن سؤال از برخی حضرات آیات و مراجع تقلید دامت برکاتهم ۲۴
مکتب تفکیک چه میگوید؟! ۲۶
فصل اول: وحدت وجود و انکار معنای حقیقی خلقت ۲۷
فصل دوم و سوم: سوفسطائیگری و کشف و شهود ۳۰
سند مکتب میرزا و… (و شناخت صاحب علم جمعی) ۳۲
میرزای اصفهانی و داستان غیر واقعی دیدار امام زمان علیه السلام ۳۴
نظرات آیات و مراجع تقلید در مورد عقاید مکتب تفکیک۳۷
[۱] . براى آگاهى از انحرافات سردمداران و پایهگذاران تصوف و عرفان، و اینکه تمامى ایشان از مخالفین مکتب اهلبیت علیهم السلام مىباشند، رجوع کنید به کتابهاى: اثنا عشریه، تحفة الاخیار، و…
[۲] . قرآن کریم به صراحت مىفرماید که شیاطین و اشخاص خبیث و پست و منافق و مشرک و گمراه نیز گاهى اعمال عجیب و غریب انجام مىدهند (که البته تفاوت این کارها با معجزات انبیا و امامان معصوم علیهم السلام در کتابهاى کلامى کاملا بیان شده است).
[۳] . “شمس تبریزی”، مقام معرفت و خوف و خشیتِ برترین بانوی خلقت، و یکتا کفو امیر عالم آفرینش، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام را خوار و پست شمرده، میگوید:
فاطمه رضی اللّه عنها عارفه نبود، زاهده بود. پیوسته از پیغمبر حکایت دوزخ پرسیدی. (نقدى بر مثنوی، ۹۲، به نقل از مقالات شمس، ۱۵۱ ـ ۳۴۱).
آری این است مقامات ادعایی عارفان واصل، و پیران تصوف و عرفان!! و این است علایم واضح و آشکار عداوت و دشمنی ایشان با پاکان آفرینش، تا دیگر هرگز کسی جسارتهای بیشرمانه آنان را حمل بر تقیه نکند، و ایشان را از شیعیان آل اللّه در شمار نیاورد!
دستهها: دستهبندی نشده | دیدگاهها خاموشمعرفی اجمالی مکتب تفکیک (۲۱ تیر ۱۳۸۹)
معرفی اجمالی مکتب تفکیک
۱) نقد آرای علمی و دینی، وظیفهای الهی بوده و هرگز نباید به عنوان اهانت به دیگران تلقی شود، نیز ارادت برخی از افراد به برخی دیگر نباید مانع نقد و بررسی نظریات ایشان شده، و دفاع از دین فدای دفاع از خدمتگزاران دین گردد.
۲) همانطور که روش تمامی نقدهای علمی است در این نوشته نیز تنها محل شاهد مطالب آورده شده، اما در عین حال کاملا دقت شده است که با توجه به قبل و بعد کلام، مراد گویندگان تغییر نکند، و امانت علمی مراعات شود.
لطفا با دقت مطالعه، و نظر خود را اعلام نمایید.
فهرست:
سند و سلسله مکتب میرزا و داستان غیر واقعی دیدار امام زمان علیه السلام ۳
نمونهای از مطالب و عبارات تفکیکیان: ۵
برخی از سخنان تفکیکیان که در مورد آنها استفتا شده است: ۹
پاسخ استفتائات: ۱۰
نتیجه مناظره با تفکیکیان ۱۳
خلاصه نامهای بدون جواب، به بزرگترین مروج مکتب تفکیک ۱۴
برای تحقیق بیشتر رجوع کنید به:
WWW.faraerfan.com
انتقادات، سؤالات، پیشنهاد و مناظره:
۰۹۳۷۳۳۱۳۵۱۹
@yahoo.com110RahmaniH
بسم الله الرّحمن الرّحیم وصلی الله علی محمد وآله المعصومین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین.
مکتب تفکیک که برخی آن را مکتب و روش علما و فقهای امامیه نیز میخوانند مکتبی است با تابلوی بسیار زیبا با عنوان:
مکتب دفاع از معارف مکتب وحی،
در مقابل مکاتب معرفت بشری و فلسفی و عرفانی!
انسان وقتی که با این عنوان زیبا روبرو میشود بسیار به وجد و شعف میآید که در این دورانی که پر است از انحرافات و افکار بی سر و ته بشر ساخته، با مکتبی روبرو میشود که به راحتی دست او را میگیرد و یکسره به دست مکتب وحی میسپارد، اما افسوس که وقتی مستقیما به کتابها و مدارک دست اول این مکتب مراجعه میکند میبیند که:
مکتب تفکیک یکی از دورترین مکاتب، از معارف
قرآن و اهل بیت علیهم السلام است
که گاهی در پوشش عبارات دو پهلو و فریبنده، و دیگرگاه کاملا صریح و بیپروا، همان مطالب باطل بشر ساخته و انحرافی را به عنوان مکتب وحی و اهل بیت علیهم السلام تحویل میدهد! و مدافعان آن به جای این که به اشکالات علمی که به ایشان میشود پاسخ بگویند دائما به دفاعهای غیر علمی از شخصیتهای خود میپردازند و گویا هرگز نمیخواهند به تفاوت بین نقد شخصیت با نقد علمی مکتب توجّه داشته باشند.
تفکیک، مذهب و مکتبی با ظاهری فریبا و باطنی دیگر، خلوص معارف الهی را به شدّت از درون تهدید میکند چرا که برخی مریدان آن با وجهه محترم و غالبا حوزوی و موجّه، همان مبانی صوفیه و شیخیه و بابیه را به عنوان معارف مکتب کتاب و سنّت تقویت میکنند. مخفی نماند که شیخ احمد احسایی رئیس مکتب شیخیه، و بالمآل مؤسس بابیت و بهائیت، در ابتدا در بین علما دارای وجاهت خاصّی بود و بعدا ماهیت او توسط جمعی از علما و فقهای بزرگوار آشکار شد.
یکی از مهمترین وظایف علما، شناساندن واقعیت ایشان به دیگران است که بحمد الله این مهم توسط مراجع بزرگوار و برخی نویسندگان مسؤول و آگاه متعدّد انجام یافته است؛ ولی برخی اتباع مرموز مکتب مذکور، در پی آنند که با تهمت و افترا و تحریف واقعیات، امر را مشتبه ساخته، و مکتب انحرافی خود را نجات دهند.
فرقه شیخیه در مورد شیخ احمد احسایی، و صوفیه در مورد ملا سلطان گنابادی و تابنده و… به تقدّس و عصمت تلویحی و امتیازات خاصّی معتقدند. در مکتب تفکیک نیز غالبا اینگونه القا میشود که برخی رهبران و مؤسسان مکتب ایشان اشخاصی مقدّس و ممتاز نسبت به سایر علما میباشند، چرا که به ادعاهای موهون ایشان، امام زمان علیه السلام مؤسس مکتب ایشان را متحمّل علوم خود نمودهاند، و ایشان با شخصی از طرف امام زمان علیه السلام مستقیما در ارتباط بوده، و شخصیت و عقاید و مطالب ایشان غیر قابل نقد است. البته روشن است که شیخیه و صوفیه گاهی هم از باب مصلحت میگویند که ما رهبرانمان را معصوم نمیدانیم ولی هرگز کمترین نقدی را نسبت به ایشان برنمیتابند.
بسیاری از طرفداران و مدافعان سرسخت مکتب تفکیک، از باطن و مدارک اصیل آن اطلاع کافی ندارند و فقط ظاهر تبلیغاتی آن را میشناسند؛ کما اینکه بسیاری از منتقدان ایشان نیز در مقابل ایشان به دفاع از فلسفه و عرفان برمیخیزند در حالی که خبر ندارند مکتب تفکیک جز فلسفه و عرفان و تصوّف در لباس معارف قرآن و اهل بیت علیهم السلام چیز دیگری نیست.
برخی از انحرافات ایشان عبارت است از:
۱) انکار معنای واقعی خلقت، نفی وجود حقیقی مخلوقات و منحصر دانستن وجود به خدا
۲) انکار علم ذاتی حق تعالی به اشیا، و حدوث معلومیت اشیا برای ذات احدیت پس از حدوث اشیا
۳) ادعای بیاساس تشرّف، و اتصال با منبع علم الهی و افراد خاص تعیین شده از طرف امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
۴) انکار روش تعلیم و تعلّم و تعقّل، و منحصر دانستن راه به کشف و شهود صوفیانه
۵) اعتقاد به کشف و شهود کنه ذات احدیّت
۶) ایشان روش استدلال و برهان و تفکّر و تعقّل و تعلّم علوم نظری، و استناد به ضروریات و بدیهیات تصوّری و تصدیقی را که روش تمامی فقها و متکلّمین و بلکه تمامی عقلای عالم غیر از سوفسطائیان است تخطئه میکنند و آن را روش دیوانگان میخوانند، و متقابلا خود را دارای نور علم و عقلی میشمارند که از هر گونه خطا و اشتباه مصون است و هرگز جهل مرکب در آن راه ندارد، و همانند شیخ احمد احسایی تلویحا خود را دارای مقام عصمت میدانند.
بدیهی است این مبنا موجب تحزّب و تفرّق جمعیت مسلمانان، و آشوب میان ایشان شده، خطر پدید آمدن گروههایی افراطی مانند وهابیت و بهائیت و… را در پی خواهد داشت.
میرزا برای رفع تهمت، کتابی نیز در ردّ شیخ احسایی نوشته است که البته در آن نوشته هم پیوسته از جنون و نادانی او دم میزند، همانطور که کتابهای او در ردّ فلاسفه نیز گاهی چنین است.
در مکتب تفکیک اصیل، تنها چیزی که ارزش دارد کشف و تجرید و شهودهای صوفیانه است و تفکیکیان امروزی چون این انحراف و نقص جبرانناپذیر مکتب خود را دیدهاند به طور غیر محسوس در پی بازسازی مکتب و مرام خود برآمده و بر خلاف اصول مکتب خود، پیوسته دم از استدلال و عقلانیت و آیه و روایت میزنند و برخی ناآگاهان از کتب و مبانی ایشان هم حرفهای آنان را می پذیرند!
سند و سلسله مکتب میرزا و داستان غیر واقعی دیدار امام زمان علیه السلام
در مکتب تفکیک، برای میرزا مهدی اصفهانی رهبر و مؤسس این گروه ادعای تشرّف به خدمت امام زمان علیه السلام نیز شده است در حالی دستنوشته خود میرزا شاهد بر این است که ایشان فقط کاغذ نوشتهای را در خواب دیده است.
در مکتب ایشان گاهی ادّعا میشود میرزا مهدی اصفهانی در عالم کشف و شهود خود به خدمت شخصی به نام صاحب علم جمعی (که در واقع بیشباهت به همان رکن رابع شیخیان نیست) و دهها سال قبل از او از دنیا رفته است میرسیده و از او کسب معارف مینموده است. برخی پیروان میرزا در باره مقامات و شدّت ارتباط وی با امام زمان علیه السلام مدّعیاند:
… متوسّل به حضرت شده بود. حضرت در بیداری بر سر قبر هود و صالح در وادی السلام نجف تشریف فرما شدند و بر او تجلّی کردند، و راه را به او نمایاندند. آن بزرگ این چنین آدمی بوده است… سرانجام متوسّل به حضرت شد، و ایشان بر او تجلّی کردند. نواری سبز رنگ که با خطی نورانی بر آن عبارات زیر نوشته شده بود، جلو سینه مبارکشان بود: “طلب المعارف من غیر طریقنا اهل البیت مساوق لانکارنا”. وقد اقامنی الله وانا حجة ابن الحسن. حجة ابن الحسن قدری درهم به شکل امضا نوشته شده بود. (حلبی، محمود، معارف الاهیه، درس اول).
داستان فوق چیزی است که بسیاری از پیروان میرزای اصفهانی درباره او نقل میکنند، و آن را در السنه و افواه پراکندهاند، در حالی که داستان مذکور اساسی ندارد چرا که میرزای اصفهانی به استناد دستنوشته خود او که در پایان کتاب ابواب الهدی توسّط پیروان وی کلیشه شده است تصریح میکند که آنچه بیان شد در خواب بوده است نه بیداری، و تنها کاغذی را در خواب دیده است نه امام زمان علیه السلام را، و در حجره بوده است نه در وادی السلام، و عبارت مذکور هم چیز دیگری بوده است و تفکیکیان آن را تحریف نمودهاند.
تفکیکیان در مورد سرسلسله خود ادّعا میکنند که:
خداوند بر علو درجات صاحب علم جمعی بیفزاید که خداوند به وسیله او زنده کرد روایات را. هزار و سیصد سال گذشته است و آقایان این روایات را میدیدند و اشتباه میکردند!
یادمان نرود که شیخیه نیز معتقدند که علوم اهل بیت علیهم السلام تا زمان ظهور رکن رابع و مشایخ ایشان مخفی بوده است، و پس از گذشت بیش از هزار سال از ظهور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، توسط مشایخ ایشان ظهور یافته و به ایشان رسیده است. تفکیکیان نیز میگویند:
در کتابهای کلامی هم این مطلب یافت نمیشود. دریافت این اصل از آن کسانی است که ملکوتشان به مقام امام زمان ارواحنا فداه اتصال یافته است و آن حضرت آنها را بر این حقیقت واقف نمودهاند و تنبه دادهاند و اکنون پس از پنج واسطه برای شما مطرح میگردد.( حلبی، محمود، معارف الاهیه، ۲۵۷).
لازم به ذکر است که بنابر برخی اسناد، برخی مدّعیاند که میرزا نیز گرفتار توهّمات بوده، و تحت معالجه قرار گرفته است. برخی دیگر از اصحاب میرزا میگویند که میرزا در اواخر عمر متوجه شده که روش او در کسب معارف بر اساس تجرید و انخلاع بدن که روش صوفیان و مرتاضان است خلاف شرع بوده لذا از تجرید و انخلاع دست برداشته است.
لازم به ذکر است که در مناظرات انجام شده با برخی از ایشان، حق کاملا واضح شده است و ایشان بارها به بطلان عقاید خود اعتراف کردهاند.
نمونهای از مطالب و عبارات تفکیکیان:
ان جاعلیة الحق تعالی وفاعلیته للکائنات المکشوفات المعلومات لیست بفعل منه تعالی لان حیث ذات الکائنات هو الکون والتحقّق به بلا جعل… وهذه هو الجاعلیة الذاتیة بلا فعل منه تعالی… یکون حیث ذات المجعولات بهذا الغیر مجعولة بالذات… بلا جعل ولا فعل ولا تأثیر ولا غیرها. (میرزای اصفهانی، معارف القرآن).
همانا جاعلیت و فاعلیت حق تعالی نسبت به کائناتِ ظاهر شده، فعل خدای تعالی نیست، زیرا کائنات از جهت ذات، چنینند که بدون این که جعل و آفرینشی در کار باشد موجود و محقّق به خدایند. و همین است جاعلیت ذاتی بدون فعل خداوند… ذات مجعولاتی که به این غیر موجودند مجعولیت ذاتی میباشد بدون این که جعل و فعل و تأثیر و مانند اینها در کار باشد.
لیس شیء غیره تعالی وغیر وجوده وإلا یلزم التحدید. (تقریرات درس میرزا مهدی اصفهانی با تصحیح خود میرزا).
غیر خدا و وجود او، هیچ چیزی نیست وگرنه محدودیت خدا لازم میآید.
واقع مطلب این است که در عالم به هیچ وجه شرک نمیباشد. (معارف الهیه، حلبی، محمود، ۷۵۵).
قاعده (سنخیت) در اعطای حق، کمالات نوری را، جاری است، انوار علم و حیات و سایر کمالات نوری علم ذاتی حق و اشراقات ذاتیه اوست. (عارف و صوفی چه میگویند، تهرانی، ۲۳۸،۲۶۸).
لا وجود إلا وجود الله. (معارف الهیه، حلبی، محمود، ۷۸۴).
هیچ وجودی نیست مگر وجود خدا.
شیطان هم نور وجود دارد. وجود نور است. (معارف الهیه، حلبی، ، ۵۶۱).
حتی شمر هم دارای نور ولایت است. (معارف الهیه، حلبی، محمود، دوره دوم، درس دوازدهم).
کلما توجهت إلی هذا النور بوجه الهذیة لا مناص لک من القول بأنه نور محمد ومخلوق… ولو نظرت إلی أصل نوریته وغمضت العین عن هذیته فقد صرفت النظر عن الخلق بالکلیة وتوجهت إلی الله تعالی. (تقریرات درس میرزا مهدی اصفهانی با تصحیح خود میرزا، ۶۵ ).
هر گاه به این نور و وجود [صادر اول] از نظر شکل و صورت و این بودن آن نگاه کنی، ناچار باید آن را نور محمد و مخلوق بدانی و حق نداری بگویی که آن خداست… و اگر به اصل نوریت و وجود آن نظر کنی و از تعیّن و شکل آن چشم بپوشی، به طور کلی از خلق صرف نظر کرده و به خدا توجه نمودهای.
فی الواقع ونفس الامر مع قطع النظر عن التعینات والمضایق… فإذا هو [محمد صلی الله علیه وآله وسلم] الله تعالی. (تقریرات درس میرزا مهدی اصفهانی با تصحیح خود میرزا، ۶۷ ـ ۶۸).
در واقع و نفس الامر، با قطع نظر از شکلها و محدودیتها… او [محمد صلی الله علیه وآله وسلم]، خدای تعالی است.
حیث إنه لیس نور غیر الله تعالی وإلا یلزم تحدیده بالفقدان والوجدان وهو الترکیب لا یقال بأنه (الصادر الاول) مخلوق. (تقریرات درس میرزا مهدی اصفهانی با تصحیح خود میرزا، ۶۷).
از آن جا که نوری [= وجودی] جز نور [= وجود] خدا نیست ـ و الا لازم میآید خدا محدود به نداشتن و داشتن گردد، و این ترکیب است ـ گفته نمیشود که آن مخلوق است.
فهو تعالی یعطی من نور ذاته بالصادر الاول. فهو قبس من نور الله تعالی واشتق من نور عظمته. (تقریرات درس میرزا مهدی اصفهانی با تصحیح خود میرزا، ۶۷).
پس خداوند تعالی از وجود و ذات خودش به صادر اول میدهد، پس صادر اول قبسی از وجود خدای تعالی است که از وجود با عظمت او گرفته شده است.
انه تعالی غیره مباین معه بینونة صفة متقومة بموصوفه. (میرزای اصفهانی، معارف القرآن).
همانا خدا جدا از خلق خود است مانند جدایی صفتی که به موصوف خود متقوم است نه این که منعزل از آن باشد.
ان هذا الکون المتطور بالکائنات… حیث ذاته الشیئیة والکون بالحق تعالی شانه. ولیس له کینونة وشیئیة بنفسه فی وجه من الوجوه. (معارف القرآن، میرزا مهدی اصفهانی).
همانا این وجودی که به صورت کائنات در آمده است… جهت وجودشان بودن و شیئیت به حق تعالی شأنه است و خودشان به هیچ وجهی از وجوه موجودیت و شیئیت ندارند
حقیقت مختص ذات خداوند است. ذات مختص حضرت ربّ العزه میباشد. پس تو ذات، خدا هم ذات؟ تو حقیقت، خدا هم حقیقت؟ نه نه نه. غلط محض است کفر محض است. اگر چنین باشد پس تو هم مقابل خدایی. تو یکی خدا هم یکی! (معرفت نفس، میرزا مهدی اصفهانی، تحریر یگانه، ۳۵۷ ـ ۳۵۶، ابواب الهدی، چاپ اول، سال ۱۳۸۷، ۱۲۹).
در نظر مرحوم میرزا جواد آقا… به همین شیء مظلم، از نور علم، از نور قدرت، افاضه میشود. که آن نور علم مخلوق هم نیست… به این ماء بسیط که حقیقت همه این اشیا هستند علم داده میشود، اما خود علم خلقتش چه طوری است؟ ایشان (میرزا جواد تهرانی) در علم، ما هم میگوییم، عبارتش اینست که نمیگویم علم مخلوق است!… مستضیء شدن این نیست که این مخلوق میشود، روح، دنیا، آخرت، بهشت، جهنم، ملائک، جن، همه… شعور، علم، نورانیت، حتی وجودی که کمال نوری است اینها ندارند، کون بالغیرند. (محمد بیابانی).
نتیجة البراهین هی العلوم الحصولیة وهی تضاد المعرفة لانها الشهود الحضوری. فاذن تکون المعقولات الحاصلة من البراهین کلها حجبا عن المعرفة لا موصلة الیها، فان المعرفة تحصل حضورا وشهودا للنفس لا للعقل، ای لیس للعقل فیه سبیل وطریق. (میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، ۳۰).
إن المعقولات الضروریة مظلمة الذات، واستکشاف الحقائق النوریة أو الظلمانیة بها عین الباطل، وطلب المعرفة من هذا الطریق عین الضلال المبین، فإنه طریق معوج، وهو سلوک المجانین. (ابواب الهدی، سال ۱۳۸۷، ۲۹۴).
تمامی معقولاتِ بدیهی و ضروری، سیاهی و تاریکی است، و کشف کردن حقیقتهای نوری یا ظلمانی با آنها عین باطل میباشد. و طلب معرفت از این راه عین ضلالت آشکار است، زیرا آن راه کج، و رهروی دیوانگان است.
إن تصور الشیء حجابه کائنا ما کان والتصورات والتصدیقات لا یفیدان إلا الیقین ولا أمان لخطأ الیقین. (میرزا مهدی اصفهانی: ابواب الهدی، نسخه نجفی، ۶۹).
تصور شیء ـ هر چه باشد ـ حجاب آن است، و تصورات و تصدیقات هیچ فایدهای ندارند جز یقین، و هیچ امانی هم از خطای یقین در کار نیست.
خداوند بر علو درجات صاحب علم جمعی بیفزاید که خداوند به وسیله او زنده کرد روایات را. هزار و سیصد سال گذشته است و آقایان این روایات را میدیدند و اشتباه میکردند. (معارف الهیه, حلبی, محمود, نسخه خطی).
اصلا در این عالم هیچ چیز دیگری جز ادراک نیست. (معارف الهیه, حلبی, محمود, خطی).
بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست. (معارف الهیه، حلبی، محمود، خطی، دوره دوم،۱۴۶).
فالقول بامتناع معرفة الله وسد باب معرفة الکنه کما قال العرفاء قول باطل… والغرض أن شهود کنهه تعالی ممکن ولکن به لا بغیره لمکان إطلاقه ولا تعینیته ومحدودیة الماهیات المخلوقة. و… الظاهر هو الله فقط ولیس شیء سواه ولا أحد غیره. (تقریرات درس میرزا مهدی اصفهانی،۶۹ ـ ۷۰).
پس اعتقاد به محال بودن معرفت خدا و بستن باب معرفت کنه ذات خدا که عرفا به آن معتقدند باطل میباشد… و سخن ما این است که شهود کنه ذات خدای تعالی ممکن است، اما به خود خدا و بدون واسطه نه به غیر خدا، زیرا خدا مطلق و بدون شکل است؛ در حالی که ماهیات مخلوقه، محدود و شکلهای محدود میباشند، و آن چه ظاهر و آشکار و نمایان است فقط خود خداست، و جز او هیچ چیزی وجود ندارد.
ملاقات خدا عبارت است از اینکه وجدان کنی خودت را و… دیگر احتیاج نداری به بابی در اثبات خدا، بابی در اثبات توحید خدا… صفات ثبوتیه… صفات سلبیه… بلکه اینها همه شِرّ و وِرّ است! و باید بریزید دور. با وجدانت مییابی حقیقت واقع، واقع واقع را نه مفاهیم را این راه پیغمبران… و مفتاح معرفت فطری است. (معارف الهیه، حلبی، محمود، خطی، دوره دوم).
عین خود خدا را یافتند نه مفهوم واجب الوجود ونه مفهوم مصداق. (معارف الهیه، حلبی، محمود، نسخه خطی).
مراد از فطرت توحیدی، معرفت و شناخت میباشد نه عقیده به خدا. (مبانی خدا شناسی در فلسفه یونان و ادیان الهی، رضا برنجکار،، ص ۱۳۲).
در معرفت قلبی، شخص خدا و… خود خدا رؤیت و شناسایی میشود و نه نشانههای او. (توحید و عدل، رضا برنجکار، ۴۴).
استدلال و نظر در باب خداشناسی برای اثبات خداوند متعال بی معناست… خدای واقعی جز به طریق شهود و رؤیت قلبی قابل شناخت نیست… اگر کنه خدا قابل شناخت نیست پس چگونه حضرت رضا علیه السلام از آن خبر داده… هیچ نقطه وجود ندارد که از ذات تعبیر کند حتی لفظ الله… جایز است فقط به او شیء گفته شود بدون این که چیزی از آن (شیء) فهمیده شود… علامه مجلسی (ره) از این روایت [اتوهم شیئا] میخواهد استفاده کند که حضرت امام باقر علیه السلام فرموده است خدا باید متوهم باشد!! اما همان طور که بیان شد این سخن درست نیست… از نظر اثباتی نمیتوان در مورد خداوند به واسطه عقل چیزی را اثبات کرد. (تاملی درباره کتاب تنزیه المعبود، محمد بیابانی).
… حدود این واقعیت را بر اساس قواعد فلسفی: الواحد لا یصدر منه الا الواحد و امکان اشرف میتوان نشان داد. (معارف الهیه،۷۸۴-۷۸۵)
آنچه در ماست از اوست. نی هستیم برای نایی. صدایی که از ما بیرون میآید صدای اوست؛ ما مشیت نداریم؛ مشیت ما به معنای آن است که خدا در ما احداث مشیت میکند. (معارف الهیه، ۷۷۰).
اعلم أیضا أن الفعل والانفعال المعقولی المقولی أی التأثیر والتأثر غلط وباطل ولا مصداق لهما أبدا. (تقریرات درس میزرا مهدی اصفهانی، ۹۳).
بدان این که فعل و انفعال معقولی مقولی یعنی تاثیر و تاثر غلط و باطل است و برای این دو ابدا مصداقی نیست.
تعریف الحق نفسه بغیره وتجلیه وظهوره بغیره یرجع الی قرب العبد وصیرورته واجدا لربه وفاعلا به. (معارف القرآن، میرزا مهدی اصفهانی).
پس شناساندن خدا ذاتش را به توسط غیر خود، و نیز تجلی و ظهورش به توسط غیر خود، به معنای نزدیکی عبد به خدا، و دارا شدن اوست ذات خدا را.
فعل ما در جمیع مراحل غیر از توجه هیچ چیز دیگری نیست و این را احدی از فلاسفه (نه اشراق، نه مشاء، نه رواق) نفهمیده. (معارف الهیه، درس بیست و پنجم، ۴۱۹).
برخی از سخنان تفکیکیان که در مورد آنها از آیات و مراجع تقلید دامت برکاتهم استفتا شده است:
سلام علیکم لطفا بیان فرمایید که تعلیم و تعلم مطالب ذیل به عنوان معارف مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام چه صورتی دارد:
۱)هیچ وجودی جز وجود خدا نیست. و خدا از وجود خودش به اشیا میدهد.
۲) خداوند تعالی هیچ موجودی جعل نمیکند، و گر نه تحدید ذات خودش لازم میآید.
۳) اشیا تعیّنات خدایند.
۴) در عالم به هیچ وجه شرک نمیباشد، چرا که وجود نور است، و هیچ وجودی جز وجود خدا نیست، لذا شیطان و شمر هم دارای نور وجود و نور ولایت میباشند.
۵) وجود اشیا به جعل و فعل و تاثیر خداوند نمیباشد. بلکه اشیا، مانند تقوم صفات به موصوفات، به خدا متقوّمند.
۶) کمالات اشیا (وجود و علم و قدرت آنها) با خدا هم سنخ بوده، و اشراقات ذاتیه او میباشد. و عدم سنخیت بین خالق و مخلوق تنها از جهت تعیّنات مخلوقات، و لاتعیّنی خدا میباشد.
۷) جز وجود خدا هیچ وجودی نیست، و ذات خدا به ذات خود ظاهر است، لذا فقط به خودش، و بدون واسطه یافته و شناخته میشود. و استدلال عقلی بر وجود خدا، خدای واقعی را نشان نمیدهد.
هر گونه استدلال و علمی که از راه تصوّر و تصدیق باشد باطل و ضلالت بوده، و طریقه مجانین است. و باید تنها از راه کشف و شهود و تجرید و جدا شدن از تفکر و تعقل به واقع رسید.
پاسخ استفتائات:
حضرت آیت الله صافی گلپایگانی دام ظله العالی:
بسمه تعالی ـ تعلیم و تعلم اینگونه مطالب موجب انحراف و ضلالت است.
۲۳/۳/۸۸ ـ ۵۰۹
حضرت آیت الله حکیم دام ظله العالی:
بسمه تعالی ـ تمام این گفتهها بیاساس و شیطانی است و آدم مسلمان و متعهد خودش را از اینگونه حرفها دور نگه میدارد.
۲۱۵ ـ ۶ ـ ۲ ـ ص ۴۷۲
حضرت آیت الله شاهرودی دام ظله العالی:
بسمه تعالی ـ مطالب مذکوره مخالف شریعت اسلام و تعالیم قرآن و اهل بیت علیهم السلام میباشد. ۳۰۶۳ ـ ۳۱ ـ ۳ـ ۱۳۸۸
حضرت آیت الله سید صادق روحانی دام ظله العالی:
بسمه جلت اسمائه ـ تمام این سؤالات اصلش اعتقاد به وحدت وجود است. جواب همه این سوالها این است که قائلین به وحدت وجود مسالکی دارند ۱ـ مراد این است که وجود حقیقت واحده است و در حقیقت آن تعدّدی نیست و همانگونه اطلاق بر خدا می شود اطلاق بر موجودات ممکن میشود والاختلاف بینهما انما بحسب المرتبه ۲ـ مراد از وحدت ما یقابل الاول ـ به اینگونه گفته شود ـ وحدت وجود و موجود است حقیقة و موجودی غیر از یک وجود نداریم و لکن آن یک موجود اعتبارات مختلفه چون در خالق خالق است و در مخلوق مخلوق ۳ـ وجود واحد است حقیقت و کثرت در آن نیست و انما الموجود متعدد…۶ـ ج ۲ـ ۱۴۳۰
حضرت آیت الله سیستانی دام ظله العالی:
بسمه تعالی اکثر این مطالب با معارف قرآن کریم و اهل بیت علیهم السلام مغایرت و مباینت واضح دارد و مخالف آیات و روایات معتبره است. و باید از این افکار و آرای منحرف جدّا پرهیز کرد، بلکه این مطلب همان وحدت وجود و موجود باطل میباشد که مستلزم انکار خالق و خالقیت میباشد. ۲۶۶۶
حضرت آیت الله مکارم شیرازی دام ظله العالی:
بسمه تعالی آنچه در بالا آمده مطالب صحیحی نیست و ظاهر بعضی از تعبیرات آن بر خلاف صریح قرآن مجید است که برای اثبات وجود خدا به موجودات جهان آفرینش و اسرار آنها استدلال میکند.
همیشه موفق باشید. ۳۸۶۹۰ ـ ۹/۳/۸۸
حضرت آیت الله رضوی دام ظله العالی:
هشت مورد که در بالا آمده؛ ردیف ۱ تا ۳ اصول مشترک همه صوفیان است که خودشان را عارف می دانند! پنج ردیف دیگر مبانی ادعایی محی الدین بن عربی (جاده صاف کن کفار در جنگهای اندلس، جنگهای صلیبی و حمله مغول ـ رجوع کنید به جلد اول و دوم محی الدین در آئینه فصوص) میباشد کسی که به ردیفهای هشتگانه بالا معتقد باشد یا پیرو محی الدین است، و یا مبانی او را به نام خود ارائه میدهد. مرتضی رضوی
حضرت آیت الله شیخ ماجد کاظمی دام ظله العالی:
… نحن نؤکد هنا علی مخالفة هذه الافکار والاعتقادات لرؤیة الاسلام عن التوحید الالهی والمعارف الالهیة، ونعلن براءة الاسلام ومخالفته لهذه الافکار، وکذلک ابناؤه وعلماؤه یتبرئون من هذه الاعتقادات… ونطلب من کل المخلصین من ابناء الاسلام والحوزة العلمیة بالخصوص المناهضة والوقوف امام هذه الانحرافات والبدع العقائدیة التی حاربها ائمة اهل البیت علیهم السلام بکل شدّة وحدّة، وهکذا علماء الشیعة الابرار. نسأل الله العظمة والعزة للاسلام وحوزته حوزة آل البیت علیهم السلام. قم المقدسه ماجد الکاظمی. ۲۶ـ۳ـ۱۳۸۸٫ ه. ش.
حضرت آیت الله وحید دام ظله العالی در عین اینکه شخص میرزا را مخالف فلاسفه میدانند بیان داشتند:
بنده در درس مرحوم میرزا مهدی اصفهانی بودم و دیدم که ایشان همان حرفهای فلاسفه را میزنند، به مرحوم شیخ هاشم قزوینی که در کنار ایشان نشسته بودم گفتم: ایشان که همان حرفهای فلاسفه را میزنند! ایشان گفتند: آخر درد ما هم همین است! گفتم: پس بروید و به ایشان بگویید. گفتند: شما بروید و بگویید. من پس از اتمام درس به جناب میرزا گفتم: حرفهای شما که همان حرفهای فلاسفه است. گفتند: از نظر بحثی اشکال وارد است، ولی شما باید مطلب (حدوث عالم) را شهود کنید. گفتم: مقام، مقام شهود نیست و البته اینها هم که پیرامون شما را گرفتهاند متخیّلند… (این قضیه در کتاب روزنههایی از عالم غیب با اندکی اختلاف نقل شده است. در کتاب مورد اشاره بیان شده است که بحث در مورد حدوث عالم ـ که اساس اختلاف بین نظریات فلسفی و عرفانی و کلامی میباشد ـ بوده است).
نیز ایشان افزودند:
آنچه ما از ایشان دیدهایم تنها در مقام نفی بوده است و از جهت اثبات چیزی از ایشان استفاده نکردهایم.
نیز حضرت آیت الله وحید دام ظله العالی فرمودند:
حرف میرزا مهدی اصفهانی در حدوث اسمای نوریه مثل نور علم و نور عقل، با حرف فلاسفه متّحد است. و من به مرحوم شیخ هاشم قزوینی گفتم: این حرف میرزاست در حالی که از نظر ضرورت دین و آیات و روایات، تمام ما سوی الله حادث است به حدوث حقیقی، نه اینکه تنها حدوث ذاتی یا حدوث زمانی باشد، بلکه تمام ما سوی الله حادثند به حدوث حقیقی که شامل حدوث زمان هم بشود. (شاهدان عینی مطلب موجودند).
آقای سیدان حفظه الله از حضرت آیت الله وحید دام ظله العالی نقل مینمایند:
در جلسهای که بنده در درس میرزا شرکت نموده بودم میرزا در مورد خلقت انوار معصومین علیهم السلام یک حرفی زدند که به نظر بنده اثبات حدوثش از نظر استدلال کار مشکلی بود که بگوییم این انوار حادثند! (فایل صوتی و تصویری موجود است).
حضرت آیت الله شیخ محمد رضا جعفری دام ظله العالی، میفرمایند:
مکرّرا از مرحوم آیت الله سید محمد روحانی شنیدم که مرحوم کمپانی فرمودند: میرزا مهدی اصفهانی همان مطالب فلاسفه را به عنوان مطالب مخالف فلسفه تحویل میدهد. (فایل صوتی موجود است).
جهت مدارک مطالب فوق رجوع کنید به نمونه مطالب و عبارات تفکیکیان که قبلا ذکر شد.
تذکر: همانطور که از متن ارائه شده پیدا است فتاوای مراجع معظم تقلید در مورد بطلان عقاید و مطالب فوق بدون نظر به فرد، یا شخص، یا حزب و مکتب خاصّی است و چنانچه تفکیکیان در مورد تطبیق فتاوا بر خودشان تردید یا انکاری داشته باشند لازم است در مجلس مناسب با حضور طرفین مناظره اقامه دعوی و دلیل نمایند.
نتیجه مناظره با تفکیکیان
جلسهای در تاریخ ۱۲ /۳/ ۱۳۸۴، شمسی در شهر مقدس قم برگزار شد، که علّت تشکیل آن، مناظره با تفکیکیان و بررسی مطالب مکتب تفکیک و سخنان مؤسس آن میرزا مهدی اصفهانی و شاگردان وی، در مورد معارف الهی و رابطه خالق و مخلوق بود. اینک پیاده شده برخی از سخنان آقای سیدان و برنجکار در مورد بطلان برخی مطالب و عبارات تفکیکیان پیش روی شماست. (صوتی و تصویری جلسه موجود است).
آقای سید جعفر سیدان حفظه الله تعالی:
میخواهیم کار را علاج کنیم این حرفها در این صورت مطرح نشود و تدریس نشود و تبلیغ کردن اینها صحیح نیست. آقایان هم میگویند که صحیح نیست. پس این مورد اتفاق است پس دیگر در این صحبتی نداریم که اینها به این صورت مورد قبول است که صحیح نیست. این حرفی است مورد اتفاق، یعنی هم شما که اشکالاتی دارید میگویید وارد است، و هم ایشان خودشان میگویند اشکالات وارد و درست.
و:
در مجموع، قسمتی از مطلب که در تقریرات آمده است مسلما مطالبی است که بنده به سهم خودم عرض میکنم که مورد قبول نیست. و عبارات، ظهور، بلکه فوق ظهور دارد، بلکه قسمتی از عبارات نصّ است در مطالبی که به نظر من نادرست است! دید خودم اینطور است. این مطالب نادرست است خواه برگردد به آنچه که عرفا گفتهاند، و یا به آنچه که نظرم این است که این حرف، حرف عرفا نیست، ولی مطلب باطل است.
و:
گفتیم که در ارتباط با این عبارات، این عبارات مسأله وحدت وجود عرفا نیست ولو به نظر من اینها باطل است، من اشکال دارم به این عبارات و این عبارات باطل است به نظر من.
و:
عباراتی هست که این عبارات نه وضوح بلکه صراحت دارد در مسلکی که نادرست است، نه که وضوح دارد، نه که مبهم است، بلکه صراحت دارد در معنایی که نادرست است. حال نادرست است به یکی از دو گونه. یا همان معانی دیگران است و یا اینکه غیر آن است که باز هم باطل است.
آقای رضا برنجکار:
روش ما هم همین است، خواسته ما همین است.
نیز آقای محمد بیابانی در دفاع از مکتب تفکیک گفتند:
این بحثهایی که در همین تقریرات مطرح شده، یک مبانی دارد که در تمام شاگردان ایشان همین مبانی حاکم بوده، آقای برنجکار فرمودند که ما حاضر هستیم روی همین مبانی بحث کنیم و اثبات میکنیم که آن مبانی که شما فکر میکنید که منشا این حرفها بوده است آن مبانی، در آن مبانی شما مشکل دارید و واقعاً اگر کسی در این مبانی اشکال کند معلوم میشود که خودش در توحید و معرفت الله مشکل دارد.
اگر کسی در اینجاها بحث دارد حاضریم بحث کنیم و بحث هم کردهایم و ادامه هم میدهیم… و کسی که غیر این حرفی که در اینجا گفته شده بگوید از معرفت دور است، توحیدش درست نیست! و بحثهای دیگرش.
و آقای سید جعفر سیدان در ردّ ایشان گفتند:
که از جمله خود بنده هستم!
خلاصه نامهای به بزرگترین مروج مکتب تفکیک که بدون جواب مانده است:
جناب استاد… وفقه الله تعالی لمرضاته.
سلام علیکم. با آرزوی موفقیت برای تمامی دردمندانی که در راه احیای علوم و معارف وحیانی بیدریغ میکوشند… در مورد فعالیتها و آثار شما در مورد مکتب تفکیک عرض میشود:
غالب آثار شما در راستای دفاع از معارف مکتب وحی و قرآن و نبوت و وصایت در مقابل افکار و اندیشههای دیگر است. در حالی که فلسفه و عرفان با برچسب و پسوند اسلامی! در این مطلب کلی اصلا با شما اختلاف نظر ندارد، و لذا خود فلاسفه مانند ملاصدرا با صدایی بلندتر از شما فریاد بر آوردهاند که:
تباً لفلسفة تکون قوانینها غیر مطابقة للکتاب والسنّة! (اسفار، ۸/۳۰۳).
نابود باد فلسفهای که مبانیش با قرآن و روایات مطابقت ندارد!
… و شما خودتان هم ملاصدرا را تفکیکی بزرگ!! نام کردهاید! در حالی که بدیهی است شاخصترین نقاط تقابل مکتب وحی با فلسفه و عرفان و اندیشه بشری، همان مقابله معارف مکتب وحی با فلسفه و انظار ملاصدرا و امثال اوست… بدتر از آن این که شما مصداقا هم مدافع مکتب میرزای اصفهانی و اتباع او هستید، در حالی که مکتب میرزا و پیروانش دقیقا همان مذهب فلسفه و عرفان است، و “مکتب تفکیک” یا “مکتب معارف خراسان”… در مقام اثبات، غیر از همان مطالب عرفا و فلاسفه هیچ حرف دیگری برای گفتن ندارد… تمامی علما و فقهایی که مطالب “مکتب تفکیک” را از نزدیک دیدهاند به صراحت اعلام کردهاند که حرفهای این مکتب بر خلاف معارف قرآن و مکتب اهل بیت علیهم السلام است که نمونهای از مدارک آن به پیوست ارسال میشود.
… و البته دفاع و ترویج شما از مصادیقی مانند میرزا مهدی اصفهانی و اتباعش به عنوان شخصیتهای شاخص مکتب قرآن و روایات موجب شده است که طالبان معارف حقیقی و سرخوردگان از فلسفه و عرفان دوباره به ورطه فلسفه و عرفان سقوط کنند، و… مدافعان فلسفه و عرفان گردن برافرازند که مخالفان ما پیوسته وامدار مایند و غیر از حرفهای ما چیزی برای گفتن ندارند!
جنابعالی چنانچه واقعا مدافع مکتب تفکیک هستید ما همانطور که آماده دفاع از مکتب برهان و وحی، و بحث با مدافعان فلسفه و عرفان هستیم، آماده بحث و گفت و گو و مناظره با تمامی مدافعان تفکیک نیز میباشیم، و چنانچه به انحرافات تفکیکیان از مسیر واقعی معارف قرآن و اهل بیت علیهم السلام و مذهب فقها و متکلمین واقفید مناسب است که هر چه زودتر اعلام شود که تأخیر این امر مورد سوء استفاده دیگران واقع نگردد… والحمد لله رب العالمین.
تعریف سلبی (۱۳ آبان ۱۳۸۷)
تعریف سلبی
برخی میگویند: تعریف سلبی صحیح نیست، مثلا وقتی گفته میشود: “خدا خورشید نیست” معلوم نمیشود که خدا چیست، بلکه باز هم ممکن است که مثلا ماه یا ستاره یا چیز دیگر باشد.
پاسخ این است که تعریف باید جامع و مانع باشد، و در این مورد سلبی و غیر سلبی بودن آن تفاوتی نمیکند. مثال شما از این جهت اشکال دارد که فاقد شرط جامع و مانع بودن است، نه اینکه از جهت سلبی بودن آن نادرست باشد.
لذا وقتی که در مورد خداوند متعال میگوییم: “موجود دو قسم است، یکی موجود متعالی از داشتن جزء و شکل و شبح، و دیگری موجود دارای مقدار و اجزا و شکل و شبح به گونهای که قسم اول محال است متعدد باشد، بلکه جز ذات متعالی باری تعالی ـ که شیء بخلاف الاشیا است ـ هیچ موجود دیگری نیست. و قسم دوم ممکن نیست که خالق اشیا باشد، بلکه پیوسته حقیقتی عددی، و قابل زیاده و نقصان، و پذیرای وجود و عدم است”. بیانمان کاملا جامع و مانع بوده و هیچ اشکالی به آن وارد نیست.
إن ما سوی الواحد متجزیء، والله واحد أحد لا متجزیء ولا متوهم بالقلة والکثرة، وکل متجزیء أو متوهم بالقلة والکثرة فهو مخلوق دال علی خالق له.۱
میگویند: ما در این صورت خدای شخصی را نشناختهایم بلکه خدای مفهومی و کلی را شناختهایم، و برای فرار از این مشکل ناچاریم بپذیریم خود خدای شخصی خارجی را به نحو حضور و وجدان یافته و واجدیم.
پاسخ: اولا: برای نقض مدعای خود این عبارات را ببینید:
اسمای الهیه هم همین طورند و هر کدامشان خصوصیتی دارند و در اینکه به مفاهیم عام اطلاق میشوند و هر کدام نشانه خاصی هستند اختلافی
نیست. اما در عین حال اینها نشانه جعل برای ذات لا موصوف هستند… اسمایی که بر حق اطلاق میشود به مفاهیم عامه، چون حق متباین بالذات با خلق است، تعین به آن طرف نمیدهد بلکه بینشان را نشان میدهد. توجه کنید که نشاندار شدنش هم همین است که این نشانه را اختیار کرده و غیر از این نیست…
در هر صورت مفاهیم معینی را به این الفاظ القا میکنیم ولی این مفاهیم نشان از بینشان هستند و او را نشاندار نمیکنند. اسما و اوصاف لفظیه هم آنهاست که خدا برای خویش نشانه قرار داده تا دهانها بسته شود و انسانها بتوانند مناجات کنند و دعا بخوانند و این اسما و صفات هم مفتاح معرفت حق متعال است.۲
(البته این کلمات ایشان مقدماتی است که کمکم از همه آنها برمیگردند و به همان علم حضوری وجدانی پناه میبرند).
ثانیا: کسی که برای فرار از اشکالات علم حصولی به علم حضوری پناه میبرد مانند کسی است که از چاله در آمده خود را به چاه بیندازد. اشتباه شما این است که مانند سایر عرفا و فلاسفه خیال کردهاید که علم یا باید حصولی باشد و یا حضوری. در حالی که بدیهی است علم خداوند به اشیا و مخلوقات نه به داشتن صورت آنها (حصولی) است، و نه به حضور اشیا در ذات او (حضوری). کما اینکه علم ما به خداوند نیز نه حصولی است و نه حضوری، چه اینکه خداوند متعال نه صورت دارد، و نه قابل حضور در ذات ما میباشد.
لذا ما اسامی خداوند تعالی را نه بر مفاهیم و صور ذهنی و وهمی برگرفته از ذات او جل و علا حمل میکنیم، و نه بر چیزی که وجود حقیقی و عینی آن در ذات ما حاضر باشد، بلکه بدون اینکه چنین حضور یا چنان واسطهای در کار باشد، با اسامی مقدس خالق متعال خود خدای واقعی متعالی از هر شیء، و آفریدگار فراتر از داشتن صورت و قابلیت حضور در ذات خود را قصد میکنیم و میخوانیم. مانند اینکه با کلمه جن و نفس و روح (که تازه مخلوق خداوند بوده، و ذاتا قابل شناخت میباشند) واقعا جن و نفس و روح شما را قصد میکنم در حالی که نه صورتی مجرد از واقعیت وجود جن و نفس و روح شما انتزاع کردهام، و نه وجود جن و نفس و روح شما با وجود من یکی بوده، یا در ذات من حضور دارد. مانند هنگامی که خودتان میگویید: “صورتها و مفاهیم ذهنی خدای واقعی را نشان نمیدهند” که قطعا با عبارت “خدای واقعی” خود خداوند را اراده میکنید، و در این باب ـ ولو اینکه از باب تذکر باشد ـ خود و دیگران را به خدای واقعی متذکر میسازید، و گرنه باید دهانتان را مطلقا بسته، و حتی همین جمله خود را هم مهمل و باطل و لهو و ضلالت و الحاد بدانید. امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إن لله تسعة وتسعین اسما… ولکن الله معنی یدل علیه بهذه الاسماء وکلها غیره، یا هشام الخبز اسم للمأکول والماء اسم للمشروب والثوب اسم للملبوس والنار اسم للمحرق.۳
همانا خداوند متعال را نود و نه اسم است… و خداوند معنایی است که به این اسمها بر او دلالت میشود و همه آنها غیر خداوند است. اى هشام، نان نام همان چیزى است که خورده مىشود، و آب اسم همان چیزی است که آشامیده مىشود، و لباس نام همان چیز پوشیدنى است، و آتش نام همان چیز سوزاننده است.
و میفرمایند:
من عبد الله بالتوهم فقد کفر. ومن عبد الاسم دون المعنی فقد کفر، ومن عبد الاسم والمعنی فقد أشرک، ومن عبد المعنی بإیقاع الاسماء علیه بصفاته التی وصف بها نفسه فعقد علیه قلبه ونطق به لسانه فی سرائره وعلانیته فأولئک أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام حقا.۴
هر کس خداوند را به توهم عبادت کند کافر شده است. و هر کس اسم و معنا را با هم عبادت کند مشرک شده است. و هر کس معنا را به واقع نمودن اسامی بر آن، و بر اساس صفاتی که خودش خود را به آان وصف فرموده عبادت کند به گونهای که به آن عقیده قلبی داشته، و زبانش در ظاهر و باطن برآن باشد ایشان اصحاب حقیقی امیرالؤمنین علیه السلام میباشند.
۱٫ التوحید، ۱۹۳ ؛ بحار الأنوار، ۴/۵۳٫
۲٫ معارف الهیه، درس چهل و ششم.
۳٫ کافی، ۱/ ۸۷٫
۴٫ کافی، ۱/ ۸۷٫